داريوش محمدپور| صفحه‌ی اصلی |سعید حنایی کاشانی

بايگانی مطالب: سيبستان

April 27, 2007

به دوستان و خوانندگان ام در وبلاگستان فارسی

فراخوانی برای تعمير پلهای شکسته ميان ما و غرب

مدتی است ذهن ام را مساله ای به خود مشغول داشته است. از همان روز نخست که يک دوست روزنامه نگار هلندی گفت می خواهد بفهمد ايرانی ها به غرب چگونه نگاه می کنند موضوع مرا به خود مشغول کرد و از ذهنم خارج نشد. شايد آن دوست هلندی دقيقا نمی دانست که چه موضوع مهمی را مطرح کرده است. اما من هر قدر به آن فکر کردم پهنای کار را بسيار وسيع ديدم. او دلش می خواست من کسی را به او معرفی کنم که بتواند در اين زمينه با او مصاحبه کند. برای او شايد مساله در حد يک مقاله تمام شود. اما برای من و ما می تواند تازه اول يک بحث جدی و داغ باشد. شايد اولين بحث بنيادين در وبلاگستان فارسی.

من نامهايی را برای او برشمردم ولی به خود گفتم اين موضوعی نيست که از پس يک تن برآيد. مهم نيست که آن يک نفر چقدر درسخوانده و باسواد و متفکر است. مساله اين است که اين يک موضوع عمومی است و مثل هر موضوع عمومی ديگر وقتی بدرستی شناخته می شود که افراد بسياری در باره آن نظر دهند.

من می دانم که عصر کارشناسان تمام شده است. عصر تصميم گرفتن يک نفر يا يک گروه معدود از نخبگان برای جمع بزرگ تمام شده است. حضور هزاران نفر بلکه صدها هزار نفر درسخوانده و کنجکاو و پيگير مسائل اجتماعی و حساس به مساله ايران ما را ناچار می کند به جمع مراجعه کنيم. من هميشه بر خلاف نظر رايج که می گويند چرا همه نظر می دهند طرفدار اين بوده ام که همه نظر بدهند. وبلاگ اين عرصه را برای ايرانيان گشوده است و يکباره هزاران نفر با نظرات متفاوت وارد صحنه شده اند. اين قابل بازگشت نيست. اگر راهی برای مردمی وجود داشته باشد که روی پای خود بايستند همين است که نظر بدهند و نظرات متفاوت و مخالف را بشنوند. وبلاگستان صحنه تمرين ما ست برای يک عرصه اجتماعی واقعی. تا گوش کنيم و نيز مشارکت کنيم و نظر بدهيم. وبلاگستان گلخانه انديشه اجتماعی ما ست. من باکی ندارم که بگويم در شرايط ما اگر ما بتوانيم انديشه اجتماعی را به صورت گلخانه ای هم حفظ کنيم کاری کارستان کرده ايم زيرا اميد اين هست که سپس تر فضايی به وجود آيد که ما بتوانيم گلدانهايی را که در آن گل کاشته ايم به باغچه جامعه ببريم و بکاريم. وبلاگستان منطقه حفاظت شده انديشه ما ست. ما به اين فعاليت گلخانه ای نياز داريم. بسيار زياد. به دليل ماهيت گلخانه ای کار ما هم هست که من به دنبال تاثير فوری آنچه می گوييم در جامعه نيستم. انتظار يک رابطه مستقيم بين انديشه وبلاگستان و جامعه ايرانی انتظاری ناپخته  است.

ساليانی پيش خانمی با نام مستعار نسرين علوی کتابی منتشر کرد از برگزيده وبلاگهای فارسی و نام اش را گذاشت: ما ايران ايم. به نظرم آن عنوان نمونه ای از همين انتظار ناپخته بود. ما ايران نيستيم. ولی ما آينده ايران ايم. درک اين تفاوت بسيار اساسی است.

تا به حال بحث های بسياری در وبلاگستان به راه افتاده است. بحث هايی که رويهمرفته به ما کمک کرده است درک بهتری از تنوع و چندگونگی هامان داشته باشيم. امروز وبلاگستان فارسی حتما رشد يافته تر و پخته تر از سالهای آغازين خود است. اما هنوز به اندازه ای که وبلاگستان جا و توان دارد بحث های اساسی به راه نيفتاده است. عمده بحث ها حالت درگيری فکری داشته اند و گاه چالشهايی شخصی بوده که به صحنه عمومی وارد شده است و بازتابهايی يافته. اما هنوز ما از خود سوالهايی اساسی نپرسيده ايم.

من وقتی فيلم 300 را ديدم بار ديگر و به شکلی اندوهبار دريافتم که ميزان شناخت غرب از ما مردم چقدر محدود است. سالهايی که در موقعيت روزنامه نگار هم کار کرده ام به من اجاره می دهد بگويم درک رسانه های عمومی غرب حتی رسانه های نخبگان نيز از ما چندان عميق نيست. به همين ترتيب است درک سياست سازان غربی. من امروز بروشنی می بينم که غرب تلاش می کند ايران را بازشناسی کند. ما فرصتی داريم تا در اين بازشناسی سهم بگيريم. ايران پيچيده ترين کشور خاورميانه است. هيچ تصويری از ايران که در اينجا يعنی غرب انعکاس می يابد کامل نيست. مشکل ايران با بمب و حمله و هجوم حل نمی شود. راه ما گفتگو کردن است و گفتگو ناچار دو سو دارد. بايد قدمی برداريم و حرف خود را بزنيم. اينجا گوش شنيدن هست.

تلاش های آکادميک در سالهای اخير جان تازه ای گرفته است در معرفی ايران و رفت و آمدها بيشتر شده است. اما سه دهه جدايی ايران از غرب باعث شده است که درک روزآمدی از ايران وجود نداشته باشد و ايران مداوما به تصويرهايی ناقص تقليل داده شود. ميزان نفوذ کارهای آکادميک در محافل رسانه ای و سياست نيز چندان نيست. با اينکه مجله های خوبی منتشر شده اند و ويژه نامه های ارزشمندی در آمده اند - از جمله در همين هلند - اما تصوير ايران هنوز مانند تصويری در آيينه ای شکسته است.

يک بخش مهم از اين اعوجاج و فقر اطلاعاتی بر پايه تصوير نادرستی است که غربی ها از تصور خود در ذهن و جامعه ايرانی دارند. اگر کاريکاتوری از اين تصوير بخواهيم به دست دهيم تصور آمريکايی ها پيش از ورود به خاک عراق خواهد بود. آنها خود را منجی می ديدند. و نبودند. کسی از عراقی ها ايشان را منجی نمی ديد. اگر می ديد امروز عراق بهتر از ديروزش می شد.

غرب ما را نمی شناسد. آنها نمی دانند که چه ديدگاههای منتقدانه گسترده و گاه عميقی در باره آنها در جامعه ايران طی نيم قرن اخير رشد يافته است دست کم از غربزدگی آل احمد به اين سو. نمی دانند که دخالتهای سياسی آنها چه تصوير منفی پاک نشدنی در ذهن مردم ما به جا گذاشته است. آنها نمی دانند احمدی نژادها بر کدام موج سوار می شوند که می مانند. آنها نمی دانند که مردم ما را بيمار کرده اند و آنها همه جهان را به توطئه انديشی ارزيابی و تحليل می کنند. آنها نمی دانند که موج مهاجرت گرچه در آغاز به سودای رسيدن به بهشت غربی شروع می شود اما در پايان بسياری از مهاجران را از توهماتی که در باره غرب داشته اند خارج می کند. همه اينها و بسياری ويژگيهای ديگر در راه تفاهم ما و غرب اخلال می کند. سياست بازان داخلی از اين اخلال بهره می برند و سياست سازان غربی به آسانی به دام جهل خود از جامعه ايرانی می افتند و بهانه های تازه تری به دست طراران داخلی می دهند.

من گمان ام اين است که ما غرب را بهتر می شناسيم. البته ما نيز در روياهای خود از غرب اسير می شويم. اما درک عمومی ما از غرب بسيار بهتر از درک عمومی غربی ها از ما ست. اما مساله اين است که تا کنون هيچکس تلاش نکرده است در يک سطح عمومی اين شناخت را طرح کند تا محک بخورد. به نظرم نتيجه طرح عمومی آن دادن تصوير بهتری از ايران و ايرانی است. ما می توانيم نشان دهيم که درک ما از غرب تا چه حد با روياهامان و آزردگی هامان و تاريخ روشنفکرانه غربشناسی مان و نيز نوع مبارزات سياسی مان شکل گرفته است. غرب با ما منصفانه رفتار نکرده است زيرا ما را نمی شناخته است. يا ما آنقدر پيچيده بوده ايم و درعين حال پشت شعارهای چپ و راست مان موضع گرفته بوده ايم که امکان شناخت جز از ورای حجاب نداشته است. فاصله سه دهه ای ما از غرب نيز بر مشکل بسيار افزوده است. به قول يکی از دوستان می گفت من هر وقت می بينم غربی ها با به وجود آمدن يک بحران سياسی دوباره مجاهدين خلق را علم می کنند خنده ام می گيرد. اين نشان می دهد که آنها چيزی از ايران نمی دانند. اين خنده ناکی فقط به مجاهدين ختم نمی شود. ميزان نشناخت گاه فاجعه آميز است. 

من از دوستان خوب ام در وبلاگستان، دوستان ديده و ناديده ام، اصحاب تحليل و فکر، آنها که به ايران می انديشند، آنها که حرفی برای زدن دارند از مذهبی و سکولار و مدرن و سنتی و مدافع و مخالف حاکميت می خواهم بنويسند. خوب است که افراد بسيار بنويسند و بگويند غرب را ما مردم چگونه می بينيم و بگويند که می خواهند غرب ما را چگونه ببيند. کدام تصوير از غرب در ذهن ما ست و می خواهيم کدام تصوير از ما در ذهن غربی ها باشد. کدام گوشه تصوير ما از غرب نياز به تصحيح دارد و کدام تصوير از ما در ذهن آنها ست که تصوير ما نيست.   

اگر اين فراخوان به نتيجه ای در خور برسد که اميد من همين است تلاش خواهم کرد مجموعه ای از نوشته های دوستان را از طيفهای مختلف به انگليسی برگردانم و به صورت آنلاين و کاغذی منتشر کنم. پيشنهادهای خلاق را نيز استقبال می کنم. ما بايد با جهان گفتگو کنيم و گرنه هيچ تغيير محسوسی رخ نخواهد داد. زمان صحبت کردن افراد نخبه و مشهور و متفکر و فعال سياسی و فيلسوف از-جانب-ما گذشته است. ما خود بايد صحبت کنيم. صدای جمع رساتر و رنگارنگ تر و صميمی تر است. و به راه حل نزديک تر

تاريخ تحول شخصی ما در نگاه به غرب

از زمان انتشار مطلب پيشين شماری از دوستان ام به من نوشته اند يا در وبلاگ هاشان مطلبی گذاشته اند. هر مطلبی برای من بسيار ارزشمند است چون اين برای من يک تحقيق است تا آنچه را همه ظاهرا دانسته و بديهی می گيرند نابديهی بگيرم و يکبار ديگر با مراجعه با نظر کسانی که اهل مشارکت اند موضوع را وارسی کنم. ما در ايران گاه تمايل داريم که از جانب همه حرف بزنيم و فکر کنيم که می دانيم همه چه فکر می کنند. من می کوشم در اين موضوع همگانی تا جايی که می شود به نظر همگان تکيه کنم. اين مثل رمان نويسی به صورت آنلاين است که آدم فصلهای کتابش را قطعه قطعه می نويسد در معرض همگان. يا همان ماجرای تمرين نمايش در حضور تماشاگران است. من اين روش را در مسائل عمومی بسيار درست تر می بينم و در شرايط اجتماعی ما که با ناموزونی همراه است بهترين راه آموختن از همگان و شرکت دادن ديگران در پروسه آموزش دوجانبه. ما به دنبال وضعيتی هستيم که در آن به قول اميرپويان هر کسی استاد باشد و هر کسی شاگرد باشد. خب راستی چرا پويان هنوز ننوشته است؟  می دانم که سخت درگير درس و مشق است. خب خيلی های ديگر هم ننوشتند و من چشم انتظار آنها هستم.

اما از همه جلوتر دوست ناديده نازنين و خوشفکر دکتر کاشی بود که نوشت. نگاه معنوی او هميشه خواندنی است. او از تاريخچه شخصی اش در تحولی که تصوير غرب در نگاه او داشته می گويد. همين زاويه ديد است که ارزشمند است. تغيير نگاه و تاريخچه شخصی ما يقينی ترين آگاهی است:

در نوجوانی و به عنوان عضوی از لایه‌های پائینی طبقات متوسط اجتماعی، غرب برایم یک محیط دوردست، رویایی و دست نیافتنی بود. غربی فرد ثروتمند، شاد، چاق، و پر از اعتماد به نفس بود. همه اینها را داشت و در کنار این همه پر از عقل نیز بود. عقل البته به همین معنایی که امروزه در یک عبارت نظرورزانه آن را عقل ابزاری می‌گوئیم و از عقل ناظر به حقیقت و معنا، منفصل می‌کنیم.

غرب سمبل تام و تمام از ما بهترانی بود که در شمال شهر می‌دیدیم. گویی شمال شهری‌ها بدل‌هایی از آن اصلی بودند که در غرب زندگی می‌کنند

نوجوانی من به پایان می‌رسید و به آغاز جوانی می‌رسیدم و همزمان انقلاب نیز به تدریج آغاز می‌شد. مسحور نظامی از معنا شدم که همه نشانگان پیشین را سازمانی تازه می‌داد. غرب به محیطی پر از گناه و پر از غفلت بدل شد. بدل‌های آن نسخه‌های اصل نیز چنین شدند. در مقابل ثروت، شادی و همه بهره‌مندی‌های غربی‌ها، ما نیز خود را سنگین وزن از گوهرهای دیگر یافتیم. فکر می‌کردیم در عوض حقانیت داریم، گوهر حقیقت از آن ماست، آینده و تاریخ از آن ماست. در فرجام تاریخ دادگاهی را تصویر می‌کردیم و خیال می‌کردیم که هر چه ثروت و علم و پیشرفت و ترقی غربی‌هاست وبال گردنشان خواهد بود و ناداری و فقر ما، ثروت‌های ما به شمار خواهند رفت.

غربی آن دیگری آتشین بود که به هیچ روی مجالی برای آشتی با او وجود ندارد. دوستان و آشنایان، هر چه به کفر نزدیک می‌شدند به غربی‌ها نزدیک‌تر می‌شدند. یا به عکس هر چه بیشتر غربی خود و خانه خود را آرایش کرده بودند، بیشتر بوی کفر غربی می‌دادند

با اینهمه هنوز هم که هنوز است نفهمیده‌ام که چرا در آن فضا، از غربی‌ها تایید کلام خود را می‌گرفتیم. کافی بود که یک غربی حقانیت ما، پیامبر ما و برخی امامان ما را تایید کند. ما یکباره پر از فخر و غرور می‌شدیم. دیگر کسی جرات نداشت پیرامون ما عرض اندام کند.
(بقيه متن را اينجا بخوانيد)

نشانه شناس وبلاگستان هم که در دوستی مثل است به گرمی دعوت مرا پذيرفت و مطلبی نوشت که سفرنامه ای است يا سلوک نامه:

غرب در ذهن من بشدت با نشانه های صنعت همراه بود اما بخش های عمده برلین به شهرستانی بزرگ ،خلوت و آرام می ماند که فضای مناسبی را برای ماجرا های یک رمان یا یک فیلم تاریخی آماده می کرد. پیش از این سفر، انسان غربی در چشم من نشانه های رفاه را حمل می کرد. لباس های خوش دوخت و گران قیمت و خانه های مجلل و ماشین های رنگ به رنگ. اما سادگی رنگ لباس و جنس آن ها و دوری از وسواس چه پوشیدن ها و استفاده مفرط از دوچرخه، مترو و اتوبوس، این فرض مرا تغییر داد. زندگی روزمره غربی برای من با مصرف در آمیخته بود اما دیدم که هم مصرف سلطه داشت و هم مسابقه ای سنگین در میان مردم برای قناعت و صرفه جویی در جریان بود گویی هیچ چیز دور ریخته نمی شد . حراج کلمه مهمی به حساب می آمد. در عین حال زندگی ،روزمره و کسل کننده تر از آنی بود که می پنداشتم . جریان زندگی بدون موج و عادی می نمود. کار، خرید ،تعطیلات، فراغت و سفر بیش از حد سرد ، تکراری و همیشگی وابدی بودند. من نمی دانستم چه آرزویی مانده بود که مردمان این سرزمین داشته باشند. چیزی که بشدت مرا سردرگم می کرد، غیبت دولت بود. من وارد شهری بدون دولت شده بودم .خلاء بزرگی گریبان را می گرفت که باید یا به آن عادت می کردم یا کم کم می فهمیدم چشم ناظر دولت در کجاها توزیع و یا پنهان شده .اما هرچه بود به بزرگی و ظهور سراسری دولت و حاکمیت هایی نبود که من در ایران خودمان و بعضی کشورهای عربی دیده بودم .

تهران که در طول سفر دائما مورد مقایسه قرار می گرفت چهره گرم تری از برلین داشت اما خشن تر بود. تصویرهای آشکار برهنگی کمتر از آنی بود که می پنداشتم . هر چند چهره شهر بیشتر از تهران، زنانگی را درتن به رخ می کشید اما نگاهها، لبخند ها و حرکات بدن سردتر بود و کمتر توجه و نگاه مردان را به خود می خواند. برلین از چشم یک زن، شهر کمتر شهوانی بود.

هر چند شرایط برلین با بعضی شهرهای دیگر آلمان تفاوت داشت اما حس ناشی از ملاقات نزدیک و کشف مستقیم هرچند کوتاه، برایم غنیمتی بود. بالاخره من این هم دوست و هم دشمن قدیمی را از نزدیک دیدم. مهم نبود که این اقامت کوتاه و یا ناقص بود مهم برای من نزدیک شدن و تماشای از نزدیک هویتی بود که سال ها سرنوشت و ذهنیت من و ما را پر کرده بود در حالی که نه بسیار احساس ضعف می کردم و نه بیهوده به شرقی و ایرانی و مسلمان بودنم مغرور بودم. (متن کامل را اينجا بخوانيد)

بعضی دوستان تازه هم قدم پيش گذاشتند و نوشتند و مرا خوشحال کردند. محسن حجتی که با نوشته ها و تاملات ارزشمندش تازه آشنا شده ام يکی از آنها ست که تا اينجا دو بخش در باره موضوع يادداشت نوشته است. در بخش اول آورده است:

روبرو شدن با مفهوم غرب، برایم دوسویه کاملا متضاد داشت، اولین آن مدرنیزاسیون بود در عرصه های مختلف زندگی، ماشین و تلویزیون و رادیو و وسایل بسیار برای راحتتر کردن مشقات زیستن و طرف دیگر آن مواجه شدن با تصویری بود که این مدرنیزاسیون را سرمایه داری نام گذارده بود و محکومش میکرد و آن مارکسیسم و چپ ایرانی بود. بنابراین شکلی کاملا پارادوکسیکال را در برخورد با غرب میتوانستی تجربه کنی. در این میانه کسانی نیز علیرغم اقبال جامعه به وجه مدرنیزاسیون، این وجه را مسبب ویرانی عناصر فرهنگی و مدهبی جامعه میدانستند.

اما با مراجعه به متون کمی اصیلتر این تصویر ترک بزرگی برداشت. پس از آن دیگر امکان نداشت تصویری از غرب یکپارچه شکل بگیرد. پس مفهوم غرب شکسته شد به ماتریسی که در سطر آن کشورها و فرهنگها بودند و در ستون آن عناصر فرهنگی. غرب شکسته شد به امریکا و اروپا و اروپا نیز تقسیم شد به کاتولیک و پروتستان و ارتدوکس و همچنین فرانسه و آلمان و انگلستان و ایتالیا و دیگران. و در ستونهای این ماتریس هم عوام و نخبگان، فلسفه، هنر، علم، سیاست و چیزهایی از این دست. پس از این پس آنچه با آن روبرو میشویم چیزهایی مثل رمانتیسم آلمانی، یا خردگرایی کانتی آلمانی، یا اقتصاد بازار آزاد اسمیتی انگلیسی.

اما هنوز هم گاهی غرب یکپارچه رخ می نمایاند و یا دیگران آنرا یکپارچه مینمایانند. این اتفاق عموما در عرصه سیاست رخ میدهد و عمله آن نیز عموما رسانه ها هستند. پس این تصویر هنوز طرح میشود که مثلا انقلاب ایران موجودیت کل غرب را نشانه میگیرد و یا اینکه جهان استکبار میخواهد مانع دستیابی ما به انرژی هسته ای میگردد. ( از وبلاگ محسن: به يادگار نوشتم خطی ز دلتنگی، بخش دوم را هم اينجا ببينيد که در آن می گويد: یکی از تصاویر برجسته ام از غرب این است که لبریز از بحرانهاست، بحران هایی که هر کدامشان تمدنی را از پا انداخته اند اما برای غرب بدل به موتور محرک تغییرات و حتی رشد گردیده است بی آنکه بر زمین شان بزند)

سوشيانت عزيز هم وعده ای کرده بود که هنوز نقد نشده است! نقد شد همينجا می آورم.

نامه ها و ايميل های دوستان نازنين را نيز جداگانه می آورم و دعوت ام را مکرر می کنم. فعلا که وبلاگستان در تعطيلات است انگار بدون اين بلاگ چرخانی که يک روز هست و يک روز نيست و آدم نمی داند چه کسی چه چيزی نوشته است مگر به تصادف. پس اگر چيزی می نويسيد خبرم کنيد.

پس نوشت:
تا مفصل تر در پست بعدی به اين يادداشتهای تازه برسم علی العجاله اين لينکهای تازه را داشته باشيد:
داريوش ملکوتی سلسله ياداشتهايی را شروع کرده در باب ما و غرب و تحول تصويری که ما از غربيان داريم با عنوان:
ما و غرب: سوء تفاهم های تاريخی -1

دکتر کاشی هم در پست جديدی در پاسخ به يکی دو کامنت نويس بحث ما و غرب را از منظر سنت ادامه داده است:
سنت ما و غرب

محسن حجتی هم با يادداشت سوم اش به بحث خود پايان داده است و می گويد تصوير غرب در نظر او اينک هزار تکه شده است. 

April 28, 2007

غرب لذت

نديده ام هنوز که دوستان اشاره ای به مهمترين خصلت غرب در ذهن ما جماعت طی سی سال گذشته کرده باشند: جهان لذت. البته واضح و مبرهن است که غرب از زمانی که با آن آشنا شده ايم از اين تصوير بی بهره نبوده است اما برای نسل حاضر که بی تاريخ می زيد غرب از تبليغات جمهوری رنگ می گيرد که در آن جهان بی بند و باری است. محل شهوت است و لذت جويی. غرب مظهر اروتيسم است برای ايرانی. عجب آن است که در اين موضوع فرقی ميان مذهبيون و ستنگراها با مردم غربگرا و متوسط الحال شهری نيست. تفسير من اين است که از بس جمهوری انقلابی دم از بی بندوباری در غرب زد غرب برای آنها که مشتاق اش بودند نيز از همان منظر برجستگی يافت و شد جايی برای آنکه بگذاريم غريزه پای بازی برود.

من خود سالها وقتی شعر خيام را در اوج دلتنگی هايم در ايران می خواندم که می گفت: گر بر فلک ام دست بدی چون يزدان/ بر داشتمی من اين فلک را زميان/ از نو فلک دگر همی ساختمی/ کازاده به کام دل رسيدی آسان، با خود می گفتم غرب همان جاست که آزاده به کام خود آسان می رسد. غرب برای من مظهر لذت و کام و آسانی و کاميابی بود.

بعدها دانستم که اين حکم يکسره خطا نيست اما يکسره صواب هم نيست. نشانه عزيز گذرا نوشته است (يادداشت پيشين را ببينيد) که در سفر به برلين دريافته ميزان شهوتی که در فضا موج می زند به پای تهران نمی رسد! اما خب در اين باب تامل بسيار می توان کرد. آسانی هميشه با لذت همراه نيست. گاهی سختی و دشواری است که لذت بخش است. در عين حال تفاوتهای بنيادين در ديد غربی نسبت به لذت با ديد شرقی در عياشی هست. چيزی که لذت غربی را برای تربيت يافته شرقی می تواند سطحی جلوه دهد و تکراری و سرد و بی روح. غلبه کميت که آفت لذت عميق است. اما لذت از نوع بی تنش آن اينجا هست. آنجا هر چه هست به تنش آلوده است. مزه کدام اش بيشتر است؟ نمی دانم اما حسرت نوع غربی اش به هر حال بر دل ما می ماند.

گفتم تا شايد کسی از دوستان بخواهد در اين باب بيشتر بنويسد.

در اين روزها محسن حجتی با سه يادداشت نگاه خود را به غرب دوره کرد و داريوش محمدپور با سه يادداشت تازه کار خود را انگار شروع کرده است. او نيز مانند هر تجربه گر مهاجری که مقهور فرهنگ غرب نشده باشد می نويسد (در پاره دوم بحث اش): نه غرب و اروپا بهشت برين است و نه شرق و مثلاً ايران دوزخی است که هرگز نتوان در آن زندگی کرد. مهم اين است که چه توقعی از خودت و زندگی داشته باشی و حاضر باشی از چه چيزهايی هزينه کنی. دکتر کاشی هم بحث را از منظری ديگر در يادداشت دوم خود دنبال کرد که لينک به آنها را در مدخل پيشين آوردم. در اينجا مايلم به دو ايميل هم اشاره کنم. اولين آن از حسين آبکنار رفيق ناديده خوب و داستان نويس که نوشته است:

من وقتی فوتبال برزیل را تماشا میکنم، نمیدانم چرا اما احساس میکنم برزیل سرآمد کشورهای جهان است. احساس میکنم همة مردمش ستاره‎اند. تصور میکنم عجب کشور پیشرفته و نابغه پروری است!  اما چرا؟ چرا به یاد نمیآورم که برزیل بدهکارترین کشور جهان بوده و مردمش در فقر و فلاکت زندگی میکنند؟ چرا عکس عجیب و تاثیرگذاری را که از معادن طلای برزیل گرفته شده و کارگرانی با بدن‎هایی لخت کیسه‎های خاک را از نردبان‎هایی بلند بالا میبرند به یاد نمیآورم؟  همینطور است وقتی داستان‎های آمریکای لاتین را میخوانم. با خواندن داستان‎های مارکز و یوسا و فوئنتس و دیگران‎شان، درست همین حس را دارم. احساس می‎کنم با مردمی طرف هستم که اوج ادبیات و تفکر و دمکراسی و هنرِ عالم‎اند. احساس می کنم پیشرفته‎اند. احساس میکنم هویت دارند. احساس می‎کنم هویت‎شان به رسمیت شناخته شده.

آبکنار می نويسد:  اما ما چه کرده‎ایم؟ تکنولوژی عقب، ورزش بی بضاعت، هنر دولتی یا جشنواره پسند، و... هر تصویری که از ما به آن سو منعکس شده بیشتر فقر و بدبختی و تعصبات دینی و ... بوده. مثل فیلم‎های ما که به خاطر رسیدن به جوایز جشنواره‎ای فقر و فلاکت را نشان داده‎اند. ما باید سعی کنیم که دیگران تصویرهای دیگرگونه هم از ما ببینند. من اینجا فقط می توانم به ادبیات اشاره کنم که تخصصم است. ما دو هزار سال ادبیات مکتوب داریم. باید چهرة ایران را با ادبیاتش به جهان شناساند. همانطور که با کشتی که ورزش ملی ماست.

اما او نااميد است که با موجودی فعلی فرهنگ و سياست و ملت و دولت ما بتوان کاری کرد.

مجتبا پورمحسن ديگر رفيق ناديده و مترجم و اهل ذوق و ادب هم نوشته است: ما در این‌ توهم‌ که‌ “هنر نزد ایرانیان‌ است‌ و بس” چشم‌ بر واقعیت‌های‌ امروز بسته‌ایم‌ (همچنانکه‌ آنها بسته‌اند) و غرب‌ را همراه‌ با گذشته‌اش‌ نقد می‌کنیم. ما غرب‌ را با سکس‌ شاپ‌هایش‌ در مقابل‌ مغازه‌های‌ خودمان‌ قرار داده‌ایم. ما غرب‌ را نه‌ در وست‌ اند لندن، نه‌ در خیابان‌ برادوی، نه‌ در خانه‌های‌ فرهنگی‌ برلین، بلکه‌ فقط‌ و فقط‌ در سن‌ پائولی‌ هامبورگ‌ و فاحشه‌خانه‌هایش‌ دیده‌ایم. (مقصود از ما، “ما”ی‌ کلی‌ و غالب‌ است.) و پنهان‌ کرده‌ایم‌ که‌ در جامعه‌ای‌ که‌ دچار بحران‌ هویت‌ شده‌ روابط‌ زناشویی‌ و مراودات‌ تختخوابی‌ به‌ کجاها کشیده‌ است. چرا که‌ ما - ایرانی‌ها - با فرهنگ، با خانواده‌ و با تمدنیم‌ و آنها فرهنگ‌ خانواده‌ ندارند. ما میکروفن‌های‌ ورزشگاه‌هایمان‌ را بسته‌ایم‌ تا “توپ، تانک، فشفشه، داور ما ...” را و نه‌ “شیرهای‌ سماور” و اعضای‌ جنسی‌ خاندان‌ بازیکنان‌ را از زبان‌ تماشاگرانی‌ نشنویم‌ و ادعا کنیم‌ که‌ بهترین‌ تماشاگران‌ دنیا را داریم‌ و هولیگان‌های‌ انگلیسی‌ باید “فرهنگ” تماشا کردن‌ فوتبال‌ را از ما یاد بگیرند.

نوشته های پورمحسن و آبکنار را در مجموعه ما و غرب به طور کامل خواهم آورد. اما آنچه مجتبا نوشته است واگوی نکته ديگری هم در نگاه ما به غرب از منظر لذت هست: ما هم حال خود را می کنيم اما فحش اش را به غرب می دهيم. ما هم به شکل خود بی بند و بار ايم. و در اين بی بندو باری البته حجت غرب هم لذتجويی ما را مضاعف می کند.
Powered by
Movable Type 3.34