سعید حنایی کاشانی| صفحه‌ی اصلی |شاهين پرويزی

بايگانی مطالب: شهرنوش پارسی پور

April 28, 2007

غرب در ارتباط با من

 
نخستين برخورد من با تمدن غرب، تا آنجا كه در خاطر دارم، در حدود سن دو- سه سالگى رخ داده. مرا به ديدار فيلمى برده بودند و شيرى (که بعدها دانستم آرم كمپانى مترو گلدوين ماير بود) روى پرده نعره مى كشيد، و من از شدت وحشت سرم را پشت مادرم كه در كنارم نشسته بود پنهان كردم.
برخورد ديگرى كه در خاطرم مانده حالتى بود كه در ماه هاى نخست زندگى در پاريس داشتم. بهار سال ١٣٥٥ شمسى، برابر با ١٩٧٦. شگفت زده بودم كه چرا در خيابان عصبانى نمى شوم، چرا كسى به من متلك نمى گويد، چرا كسى نمى كوشد سقلمه بزند و بى علت آزار برساند. بعد روزى مردى در خيابان به طرف من آمد كه توريست بود. پرسيد دوست داريد با هم ناهار بخوريم؟ گفتم نه. مرد راهش را كشيد و رفت.
برخورد درياد ماندنى ديگر ترجمه جمله اى بود كه سى سال پيش در يك نشريه كم اهميت ايرانى خواندم: ”اگر مجموعه اختراعات و اكتشافات جهان را "صد" فرض كنيم، يك در صد از آنها متعلق به تمام تاريخ و تمام جوامع بشرى ست و نود و نه در صد آن در صد سال اخير رخ داده. در عين حال در همين لحظه (لحظه خواندن مجله) نود و هشت درصد كل دانشمندان جهان در كل تاريخ در قيد حيات هستند.“
البته پس از مدتى فكر كردن متوجه دو نكته شدم:
يك) اين يك در صدى كه سهم تمام تاريخ بشرى و تمام جوامع است چيز كمى نيست، چرا كه كشف آتش، اختراع چرخ، ابزار كشاورزى، كوزه گرى و از همه مهم تر اختراع خط، كشف و اختراع تقويم و گاه شمارى، علوم نجوم و تنجيم، اختراع چاپ، اختراع ساعت...همه سهم اين يك در صد است كه چيز كمى نيست، و از قضا خاورميانه در اين ميان نقش بسيار مهمى ايفا كرده.
دو) اين نود و نه در صد اختراعات و اكتشافات كه در صد سال اخير رخ داده به تمامى در غرب انجام گرفته.
 
البته طبيعى ست كه انسان دچار احساس حقارت مى شود، چنان كه من نيز شدم. به ويژه كه فرصت مقايسه فرانسويان با ايرانى ها را پيدا كرده بودم و مى ديدم كه آنها در مقايسه با ما رفتار معقول ترى دارند و جامعه را درست تر اداره مى كنند. از همه مهم تر دموكراسى آنها بود كه براى ما ايرانى ها پديده ناشناخته اى ست. اما براى آن كه دچار احساس كامل حقارت نشوم دلايل متعددى داشتم. ابن سينا، زكرياى رازى يا خيام يا حافظ، هركدام به تنهائى كفايت مى كردند كه من باور كنم ما از نظر هوش و عقل چيزى از غربيان كم نداريم. اخيرا نيز با دريافت اين معنا كه نخستين شاعر جهان، اِنهِدوانا، يك زن بوده كه در چهارهزار و پانصد سال پيش در همين عراق جنوبى زندگى مى كرده و حضور او و اشعارش و اين كه اين اشعار در همان موقع روى الواح گلى نقش شده، و اين كه در اساطير باستان زنان نقس مهمى دارند و رسما در مقام بخشى از خدايان در آدم سازى نقش دارند، اين عقده را هم كه زنان نمى فهمند و مغزشان كم تر از مردان است در من فرو نشانيد. مى ماند دو پرسش اساسى:
الف) چه اتفاقى افتاده كه ما در اين دو صد سال اخير نقش مهمى بازى نكرده ايم؟ و به طور مثال ژاپنى ها نقش مهمى بازى كرده اند، اما چينى ها نقش مهمى بازى نكرده اند؟  اين در حالى ست كه ژاپن قديم هرچه دارد از چين دارد و الگوبردار اين تمدن بوده.
ب) با توجه به اين كه آن يك درصد اختراعات و اكتشافات هزاران سال جهان را اداره كرده، آيا درست است كه نود و نه درصد كل اختراعات و اكتشافات جهان فقط در صد سال رخ داده باشد؟
من در اينجا مى كوشم اين دو نكته را بسيار مختص و چكيده مورد بحث قرار دهم:
 
خب چرا ما در اين دو صد سال اخير هيچ كار علمى بزرگى انجام نداده ايم؟.  دليل اين امر بسيار ساده است:
الف) كشف آمريكا،
ب) جغرافياى منحوس خاورميانه، در دو تعريف متفاوت:
يك) جغرافياى سياسى
دو) بوم شناسى (اكولوژى)
 
مى دانيم كه با كشف امريكا كه به صورت جالبى رخ داد و در جستجوى هند كشف شد، راه هاى بازرگانى جهان تغيير كرد و دريائى شد. جاده ابريشم از اهميت افتاد و مردمان اين حوزه به خاك سياه نشستند و فرصت هاى طلائى را از دست دادند. از سوى ديگر حمله و يورش مداوم قبايل به ايران هميشه اين كشور را از رشد و ترقى دور نگه داشته. يك مثال كفايت مى كند. در مقطع حمله مغول به مرو تمام اهالى اين شهر كشته شدند. هفده مرد در منار مسجدى پنهان شدند. آنها پس از رفتن مغول ها از منار پائين آمدند. در سال نخست از گوشت مردگان تغذيه كردند و سپس چند دانه گندم پوكى را كه در ته انبارها باقى مانده بود كاشتند...و بعد سى و شش سال گذشت و آنها حتى يك آدم زنده را نديدند كه از آن حوالى عبور بكند.
حالا شما ارزيابى كنيد كه تمدن ايران در مقطع اين يورش ها تا چند هزار سال به عقب رفت؟
 
اما براى دريافت بوم شناسانه (اكولوژيكى) مشكل نيز يك مثال كفايت مى كند: آيا امكان داشته كه عرب ها، با توجه به نبودن درخت در بيابان هاى عربستان ، نجارهاى خوبى بشوند؟ امروزه روز دبى از ايران خاك حاصلخيز مى خرد تا در اين كشور كوچك گل سرخ بكارد و در زير هر گل سرخ نيز يك پنكه كار مى گذارد كه گل دوام بياورد. آيا به نظر شما درست است كه خاك حاصلخيز ايران براى كاشتن چند گل سرخ به دوبى منتقل شود؟ اشكالى دارد كه گل ها در ايران پرورش يافته و با قيمت بسيار ارزان در اختيار دبى و بقيه كشورهاى عربى قرار بگيرند تا خاك ايران سترون نشود؟ البته فراموش نكنيم كه به خاطر اين خاك كه اندكى حاصلخيزتر از بيابان هاى اطراف آن است ايران به كرات مورد هجوم قرار گرفته.
 
پس در حقيقت ما بايد به دو نكته بسيار مهم كه چندان به آنها توجه نداشته ايم دقت كنيم. يك پرسش: آيا انسان در سر چهارراهى كه ماشين ها و آدم ها دائم در گذر هستند (ايران) مى تواند بحث فلسفى و علمى كند؟ يا جاى بحث فلسفى وعلمى يك خانه ييلاقى آرام (انگلستان) است؟ اگر هنرى فورد ماشين اش را در ايران اختراع كرده بود چه اتفاقى مى افتاد؟ جز اين است كه دو سال پس از اختراع ماشين نيمى از قبايل دور و بر كار و زندگى شان را مى گذاشتند تا بيايند به ايران و "فقط" ماشين را تماشا كنند؟ فورد آيا چاره اى جز اين داشت كه ماشينش را برداشته و به انگلستان رفته و از آنجا ويزا بگيرد و به امريكا برود؟
به همين تهران بيچاره نگاه كنيد. چهار عدد كارخانه در اين شهر ساخته شد و ناگهان اهالى پنجاه هزار روستا به همراه گروه كثيرى از اهالى كشورهاى همسايه به آن هجوم آوردند تا يك شهر بيمار بسازند. جمعيت ايران در مجموع كمتر از انگلستان است. اما چنين هجوم جمعيتى به لندن به چشم نمى خورد. اين در حالى ست كه لندن از نظرگاه جهانى شهرى جهانى تر از تهران است و بايد شلوغ تر از آن باشد. دليل اين امر چيست؟ علاوه بر برنامه ريزى هاى غلط، ما در ايران مواجه با مشكل ديگرى هم هستيم كه همان حالت قبيله اى باشد. قبيله دائم در حال حركت است، و يك باره هجوم به تهران آغاز مى شود.
 
 
اهميت جغرافيا دست كم گرفته شده و من بر اين پندارم كه محافل غربى به عمد اين بحث را مسكوت گذاشته اند تا توجه جهان را به غرب جلب نكنند.
اما تكليف بوم شناسى (اكولوژى) روشن است: زمين شوره سنبل برنيارد.
 
پس هنگامى كه من به اين مسائل انديشيدم آرام گرفتم و عقده هاى حقارتم برطرف شد. دانستم كه هيچ چيز از همسايه غربى كمتر ندارم، الى امكانات جغرافيائى و به دليل آن كه همسايگانم در بيابان زندگى مى كنند من مجبورم هميشه مورد هجوم باشم.
 
اما بعد، لطفا و با دقت به اين پرسش توجه كنيد:
آيا درست است كه نود و نه در صد كل اختراعات و اكتشافات جهان در صد سال يا صد و سى سال اخير رخ داده باشد؟
باور كنيد اين حادثه بسيار خطرناكى ست، ولو آن كه ما خيلى هم از آن خوشمان بيايد. در لحظه نوشتن اين مقاله من در آلمان و در خانه هاينريش بول هستم. هوا براى ماه آوريل بسيار گرم است. در تمام طول زمستان فقط يك بار برف آمده و گفته مى شود كه در تابستان گرماى هوا به چهل و پنج درجه خواهد رسيد!!  اين براى آلمان يعنى يك حادثه ترسناك. چه عواملى هوا را به هم ريخته است؟ پرواز هواپيماها؟ دود و گاز ماشين ها؟ گاز يخچال ها؟ كود شيميائى؟ پيف پاف هاى مختلف كه با همان جثه كوچكشان هوا را به شدت آلوده مى كنند؟ مواد شيميائى كه ما در آب مى ريزيم و آب ها بخار شده به آسمان مى روند و احتياطا آنها را با خود حمل مى كنند؟ كولرها و دستگاه هاى تهويه گاز سوز؟ موشك هائى كه بى مهابا به خارج از جو فرستاده مى شوند؟ ماهواره ها كه بدون شك جو اطراف خود را آلوده مى كنند؟ زباله هاى اتمى؟ زباله هاى معمولى كه مملو از كيسه هاى پلاستيك هستند و سوزانده مى شوند؟ همين تلفن بسيار سودمند؟ امواج صدا كه جا به جا مى شوند؟ امواج راديوئى؟ كامپيوتر؟...
و حالا كمى خرافاتى بشويم: آيا نفرين مرغ هائى كه به طرز ترسناكى، در فضاهاى بسيار تنگ استثمار شده اند تا براى ما تخم بگذارند و گوشت توليد كنند، يقه هوا را گرفته است؟ گاوهاى عظيمى كه ديگر حيوان نيستند بلكه ابزارى شيرساز و گوشت ساز به نظر مى آيند؟ خوك هائى كه زنده زنده از دمشان آويزان مى شوند و روى آتش قرار مى گيرند تا پشمشان سوزانده شود ما را نفرين مى كنند؟ خرچنگ هائى كه زنده در آب جوش انداخته مى شوند و جيغ مى كشند و دانشمندان احمقى گفته اند كه آنها سلسله اعصاب ندارند؟..سگ ها و گربه هايى كه عقيم مى شوند و دائم قلاده به گردن دارند ما را نفرين كرده اند؟
فيلم ترسناكى در باره اين حيوانات ديده ام كه مرا از گوشتخوارى منزجر كرده است. آيا مى دانيد كه دانش غربى، كه امروزه در سراسر جهان به كار گرفته مى شود كشف كرده است كه اگر مرغ ها را در زير نور شديد قرار دهيم و دائم موسيقى گوشخراش پخش كنيم حيوان بيچاره نمى خوابد و دائم دانه مى خورد و در فاصله هاى كوتاه مدت تخم مى گذارد؟ بسيارى از اين مرغ ها ناگهان مى ميرند در فيلم ديده مى شد كه حيوان از حالت روانى ترسناكى رنج مى برد. ديده مى شد كه خوك ها از بس در جاى تنگ نگهدارى شده اند قادر به راه رفتن نيستند و در زندگى تنها لحظه اى از هواى آزاد بهره مند مى شوند كه براى كشته شدن به كشتارگاه منتقل مى شوند. آيا اين حيوانات نفرينمان مى كنند؟ بله عزيزم نفرين مى كنند. يعنى هنگامى كه ما گوشت يك مرغ عصبى و بيمار را مى خوريم ديوانه مى شويم. آن وقت دائم مى خواهيم كار مهمى بكنيم. ما هم مثل آن مرغ بى خواب مى شويم بعد چون بيش از حد بيدار هستيم سلاح هاى مختلف توليد مى كنيم و بعد با اصرار و پافشارى شديدى جنگ به راه مى اندازيم. بدنيست تكرار بشود كه در جنگ جهانى اول بيست ميليون نفر و در جنگ جهانى دوم پنجاه ميليون نفر كشته شده اند. حالا يكى از عوارض فروريزش تمدن غرب بر روى كشورهاى جهان سوم رشد غيرعادى جمعيت است. داروهاى جديد وارد بازار شده و گوشت همين مرغ هاى عصبى كه در مدار توليد انبوه قرار گرفته اند ميان مردم اين كشورها توزيع شده. اينها هم عصبى شده اند. حالا آيا باور مى كنيد كه يكى از دلايل جنگ ايران و عراق رشد غير عادى جمعيت اين دو كشور بوده؟ از آنجائى كه جمعيت زياد شده فكر جهانگشائى نيز به سر اين مردمان زده. صدام حسين مى خواهد عرب بزرگ بيافريند و آيت الله خمينى مى خواهد قدس را بگيرد كه راه آن از كربلا مى گذرد.
مشكل فقط آلودگى هوا و گرم شدن هوا نيست. مشكل اين تمدن بزرگ غرب كه ناگهان نود و نه در صد كل اختراعات را انجام داده اين نيست كه مرغ هاى عصبى مى پرورد، مشكل اما ناگهان رشد ترسناك دستگاه هاى استراق سمع و تماشاى زندگى ديگران است. من شك ندارم كه سازمان هاى جاسوسى غربى اندام لخت تمام زنان مردان مهم ايران را از چشم دوربين هاى خود ديده اند. به تصور من امروز حتى خواندن فكر ديگران كار ساده اى شده. من حتى واقعا باور كرده ام كه ارسال انديشه و تصوير به مغز ديگران نيز ممكن است. معنى اين مسئله، در جمع با آلودگى هوا و خوردن گوشت مرغ ها و گاوها و خوك هاى عصبى اين است كه تمدن انسان در زمان كوتاه مدتى متوقف خواهد شد. در زير كوشش خواهم كرد اين مسئله را روشن كنم.
 
روشن شد كه يك در صد كل اختراعات و اكتشافات سهم تماميت تاريخ است. ميليون ها سال طول كشيده تا انسان با گام هاى كند حركت كرده و به مقطعى برسد كه افكار خود را به رشته نگارش درآورد و براى آيندگان به جاى بگذارد. هميشه ديده مى شود كه در آستانه آغازين يك كشف و اختراع عالى ترين جنبه هاى آن اختراع در معرض نور قرار مى گيرد. به طور مثال سخت ترين مانورهاى هوائى در مقطعى كشف شده كه هواپيماها يك موتوره و بسيار ضعيف بوده اند. اختراع خط نيز چنين ويژگى دارد. عالى ترين انديشه هاى بشرى كه متكى بر روانشناختى انسان است در مقاطع بسيار باستان شكل گرفته. حماسه گيل گمش، از نظر ساختارى يكى از قوى ترين داستان هائى ست كه نوع بشر آفريده. قدمت اين داستان به زمانى پيش از پنجهزار سال پيش باز مى گردد. انسان در حقيقت در حالتى كه خط تصويرى و بعد خط الفبائى را اختراع كرده به كندى انديشيده و به صورت ناب قالب هاى مختلف انديشه را بوجود آورده. براى انجام اين كار زمانى چند هزار ساله فرا روى او قرار داشته. اما انسان امروز غرب كه از اختراعى به اختراع ديگر مى پرد كوچكترين فرصتى براى ارزيابى دقيق جنبه هاى مختلف اختراع خود ندارد. بدتر از همه زنان هستند كه به جاى آن كه نقش منفى بافى طبيعى خود را بازى كنند و ميان "مرد" و "حادثه" فاصله ايجاد كنند، به دليل احساس عقب ماندگى ميل ترسناكى به رشد پيدا كرده اند. شايد اين ميل ناشى از خوردن گوشت مرغان عصبى باشد كه براى همه وضعى ايجاد كرده كه در پوست خود نمى گنجند. حالا همه زنان مى خواهند نويسنده باشند. همه مى خواهند دانشمند شوند. همه باهم مى خواهند كسى باشند. از سوى ديگر مرد و زن مى خواهند از مواهب طبيعى و مصنوعى بهره مند شوند. در جامعه هاى پيشرفته غربى هيچكس در آرزوى بچه دار شدن نيست، اما همه در آرزوى كسى شدن هستند. براى هركس اين فرصت پيش آمده كه با استفاده از ابزار ارتباط جمعى براى چند ساعت هم كه شده مشهور باشد. بدبختانه زنان در اين ميان كوشش ندارند زن بمانند، بلكه با عوضى گرفتن دانش كمّى به جاى دانش كيفى مى كوشند پا جاى پاى مردان بگذارند. در نتيجه كشف اين كه خوردن مرغ عصبى كار بدى ست مشكل به نظر مى رسد، اما بلند و كوتاه كردن بال هواپيما به صورت رويائى در ذهن زنان دانشمند جا خوش كرده. از آنجائى كه هرزنى به سادگى مى داند كه به دليل بچه دار شدن از مسير رشد علمى و هنرى باز مى ماند زنان روز به روز بيشتر ميل بچه دار شدن را از دست مى دهند. در فيلم قابل تاملى كه اخيرا ديدم فيلم ساز به همين مسئله توجه كرده. The Children of Men فيلم قابل تاملى ست كه نشان مى دهد چگونه در آينده بسيار نزديكى، يعنى همين سى سال آينده، انسان هاى تمامى جوامع بشرى بكلى فاقد بچه خواهند شد.
بدين ترتيب تمدن بشرى، از يك سو به دليل رشد بى رويه ابزارهاى فنى هر روز بيشتر از روز پيش هوا را آلوده خواهد كرد، و از ديگر سو ميل به توليد مثل نيز به سرعت كاهش خواهد يافت و هيچ نابغه اى نيز توان مبارزه با اين مشكل را نخواهد داشت، چرا كه تمام مردم در ميل لذت جوئى غوطه ور هستند. عجيب است، اما شايد بزودى كشف بشود كه دموكراسى بلاى تمدن بشرى ست. بلائى كه انسان را بسيار متمدن كرده، تا آنجا كه ديگر ميل به بارور شدن و بارور كردن ندارد.
اين چهره اى ست كه من امروز در غرب مى بينم. شيفتگى من نسبت به جامعه غربى به پايان رسيده و به مرحله اى رسيده ام كه عيب هاى اين مجموعه فرهنگى را مى بينم. قالب و انگاره اى آرمانى براى جهان آينده در ذهن ندارم، اما قالب فعلى را بسيار تنگ مى بينم و شك ندارم كه در آينده نزديكى اين قالب فعلى تنگ تر نيز خواهد شد. انسان در آينده در زير چشم بى رحم دوربين زندگى خواهد كرد. حتى بادى در دادن توام با ترس خواهد بود، چه به رسد به اقدام به توليد مثل.
ما احتياطا در پايان يك مجموعه باشكوه علمى و فرهنگى ايستاده ايم.
 
شهرنوش پارسى پور
Powered by
Movable Type 3.34