چرا نمیگوییم ما و فقر، ما و زشتی، ما و عقبماندگی، ما و هویت؟
میگوییم ما و غرب. میپرسم چرا ما خود را با غرب و همواره در کنار غرب میبینیم که ناگزیر خود را با غرب مقایسه کنیم. گاه، در سالهایی مثل سالهای پیش از انقلاب شیفتهی غرب باشیم که گاه، در سالهای پس از انقلاب بیزار و خشمگین از غرب. چرا نمیگوییم ما و مسلمانان ِ خاورمیانه. چرا نمیگوییم ما و فقر، ما و زشتی، ما و عقبماندگی، ما و هویت؟
وقتی نیمی از چهرهی کسی به ماهگرفتگی مبتلاست، در آینه به آن نیمهی سالم نگاه میکند. کسی که یک پایش را از دست داده، بعد از عمل به پای سالمش نگاه میکند. کسی که سیرتش زشت است، از دیدن صورتش در آینه وحشت دارد. من که لکنتزبان دارم، اوایل از شنیدن صدایم بیزار بودم. او که احساس میکند از نظر درونی بیپناه است، از دیدن آدمهای بیخانمان پریشان میشود. اگر به خودمان نگاه کنیم، شاید به این حقیقت پی ببریم. اگر این حقیقت را به عنوان یک حقیقت بپذیریم، میبینیم مقایسهی ما با غرب نوعی فراافکنیست؛ هراس کسانی که از رویارویی با چیستی و کیستیشان وحشت دارند. ضدیت با غرب در پوشش مبارزه با غربزدگی همانقدر از این هراس نشان دارد که پیروی بیچون و چرا از غرب. ضدیت با غرب، خود را درانداختن با فرهنگ و مظاهر پیشرفت و تجدد در غرب و از در فساد درآمدن و همه چیز غرب را تباه تلقی کردن همانقدر خام و نوبالغ است که گرتهبرداری از غرب و تابع بیچون و چرا شدن غرب. وقتی میگوییم ما و غرب، چارهای نداریم جز اینکه یا به نیمهی خالی این ظرف نگاه کنیم، یا فقط نیمهی پرش را ببینیم. بگوییم ما و خودمان تا به اندازهی آنچه که هستیم برسیم. بلندی و کوتاهی، یا عمق و سطح آنچه که هستیم مهم نیست. مهم شهامت دیدن است. وقتی میگوییم ما و غرب مثل این است که بگوییم ما و شهر و وقتی که در روستا زندگی کنیم، از این تقابل یا باید برسیم به نفی روستا یا به تأیید آن. هر دو حال به بحران میانجامد. وقتی «ما»، در مفهوم چیستی و کیستیمان بحرانزده باشد، ناگزیر این بحران در چگونگی ِ با هم بودمان هم خود را نشان میدهد. وقتی من از چیزی که هستم، از نیمهی ماهگرفتهی چهرهام بیزار باشم، وقتی که ندانم چی هستم و چرا هستم، از کسی که میداند چیست و کیست، و چیستی و کیستیاش را به نمایش میگذارد، بیزار خواهم بود. نمود این بیزاری انکار است یا تأیید محض. تأیید یا انکار مهم نیست. مهم سرسپردگی فرد است که یا به دنبالهروی میانجامد یا به خشونت. در فاصلهی میان انقلاب مشروطه و انقلاب اسلامی ما با این مشکل روبرو بودیم. وقتی به خود آمدیم که دیگر دیر شده بود. وقتی به خود آمدیم که مرزها را برداشتند. چیزی به نام غرب وجود ندارد. چیزی به نام شرق وجود ندارد. هر چه هست فقر است و ثروت. نیمکرهی شمالی و نیمکرهی جنوبی. سویهی روشن و سویهی تاریک زمین. جهان سوم همه جا هست. در پاریس، نیویورک، لسآنجلس، لندن. جهان اول هم همه جا هست: در تهران، جاکارتا، سئول، بمبئی. بحث بر سر مدیریت ِ فقر است و مدیریت ثروت. بزرگترین تراژدی انقلاب اسلامی ناهمزمان بودنش با گلوبالیسم بود. استعمار دیگر به ملیت تکیه نداده است که من ِ ایرانی، من ِ عرب، من ِ آفریقایی خود را با اوی فرانسوی، آمریکایی یا انگلیسی در تضاد ببینم. ما همه گرفتاریم. میتوانم در پاریس زندگی کنم، جوری که انگار در بمبئی زندگی میکنم. میتوانم در تهران باشم، انگار که در منهتن هستم. مهم این است که ما کجای ِ خط ِ فقر قرار داریم. کسی که احمدینژاد را به خاطر شیوهی لباس پوشیدنش یا زشتی ِ صورتش محکوم میکند، از دیدن خودش وحشت دارد. کافیست که نقابها فروبیفتد. پشت چهرهی من، تو و او میشود احمدی نژاد را دید. کلاه شاپو به سبک ِ آلکاپن هم نمیتواند ما را با آن دهان گل و گشاد و آن صدای زنانهی دردمند ِ معصوم نجات دهد. از انکار یا مشاطهی فقر نمیشود به رفاه رسید. همانطور که از فرافکنی و همنشینی ما و غرب، نه ما میتوانیم در حد غرب فرازآییم، نه غرب میتواند خود را در حد ما فروبکاهد. ما و فقر، ما و زشتی، ما و عقبماندگی، ما و هویت شاید راهگشاتر باشد.