آن دیگر برتر
جامی مینویسد ما از غرب بیشتر میدانیم تا غربیها از ما.
چه انتظاری غیر از این میتوان داشت؟
غربیها بخشی اجتناب ناپذیر و گسست ناپذیر از تجربه زیسته فردی و جمعی ما بودهاند. اما ما برای غربیها چه موضوعیتی داشتهایم الا ویترینهایی برای تماشای توریستی؟ شاید ماجرای القاعده تلاشی برای بدل کردن ما به تجربه زیسته جامعه غربی بوده است. شاید هراس از تروریسمی که ریشه در این سوی عالم دارد، ما را نیز به تجربه زیسته جامعه غربی بدل کرده باشد
به منزله یک ملت، بارها در معرض هجوم بیگانه بودهایم: اعراب، مغولها، ترکها و افغانها. از همه اینها شکست سخت نیز خوردهایم، اما این همه دیگرهایی بودهاند فروتر از ما. همواره در لباس فاخر تمدن خود ایستاده بودیم و مثل یک نجیب زاده از خصمی شکست خوردهایم که خود را برتر از او شمردهایم.
اما غربیها اولین تجربه جمعی و تاریخی ما بودهاند که از آنها شکست خوردیم و در عین حال موقعیت او به منزله یک دیگر برتر را پذیرفتیم.
غرب آن دیگر برتر ماست.
به تجربه زیسته خود طی سالها و دهههای گذشته مینگرم و نقش این دیگر برتر را بسیار عظیم و عمیق مییابم. غرب همراه با تحول موقعیت فردیام از یکسو و تحولات پیرامونیام از سوی دیگر دستخوش تحول شده است. بگذارید داستان این تحول را بازگویم.
در نوجوانی و به عنوان عضوی از لایههای پائینی طبقات متوسط اجتماعی، غرب برایم یک محیط دوردست، رویایی و دست نیافتنی بود. غربی فرد ثروتمند، شاد، چاق، و پر از اعتماد به نفس بود. همه اینها را داشت و در کنار این همه پر از عقل نیز بود. عقل البته به همین معنایی که امروزه در یک عبارت نظرورزانه آن را عقل ابزاری میگوئیم و از عقل ناظر به حقیقت و معنا، منفصل میکنیم.
غرب سمبل تام و تمام از ما بهترانی بود که در شمال شهر میدیدیم. گویی شمال شهریها بدلهایی از آن اصلی بودند که در غرب زندگی میکنند
نوجوانی من به پایان میرسید و به آغاز جوانی میرسیدم و همزمان انقلاب نیز به تدریج آغاز میشد. مسحور نظامی از معنا شدم که همه نشانگان پیشین را سازمانی تازه میداد. غرب به محیطی پر از گناه و پر از غفلت بدل شد. بدلهای آن نسخههای اصل نیز چنین شدند. در مقابل ثروت، شادی و همه بهرهمندیهای غربیها، ما نیز خود را سنگین وزن از گوهرهای دیگر یافتیم. فکر میکردیم در عوض حقانیت داریم، گوهر حقیقت از آن ماست، آینده و تاریخ از آن ماست. در فرجام تاریخ دادگاهی را تصویر میکردیم و خیال میکردیم که هر چه ثروت و علم و پیشرفت و ترقی غربیهاست وبال گردنشان خواهد بود و ناداری و فقر ما، ثروتهای ما به شمار خواهند رفت.
غربی آن دیگری آتشین بود که به هیچ روی مجالی برای آشتی با او وجود ندارد. دوستان و آشنایان، هر چه به کفر نزدیک میشدند به غربیها نزدیکتر میشدند. یا به عکس هر چه بیشتر غربی خود و خانه خود را آرایش کرده بودند، بیشتر بوی کفر غربی میدادند
با اینهمه هنوز هم که هنوز است نفهمیدهام که چرا در آن فضا، از غربیها تایید کلام خود را میگرفتیم. کافی بود که یک غربی حقانیت ما، پیامبر ما و برخی امامان ما را تایید کند. ما یکباره پر از فخر و غرور میشدیم. دیگر کسی جرات نداشت پیرامون ما عرض اندام کند.
اصلاً یکی از دلایل جاذبه افکنی روشنفکران در جامعه ایرانی نیز همین بوده است. یک روشنفکر هنگامی که با کراوات و کت و شلوار شیک و ریش تراشیده، همان مباحثی را مطرح میکرد که ما از زبان روحانیون انتظار داشتیم، فوق العاده لذت میبردیم. به خصوص اگر آن روشنفکر هم چهره با غربیها، به غربیها بد میگفت و نشان میداد که چرا آنها منحطاند و ما پیشرفتهایم و برحق، کیفمان از حد میگذشت. چقدر دوست داشتیم غربیها خود خود را به سخره بگیرند. حمله روشنفکران به غرب، درست همین نقش را ایفا میکرد.
شاید ماجرا به جشنهای کارناوالی شباهت داشت. مثلاً وقتی میخواستیم شاه را مسخره کنیم، کسی را در لباس او در میآوردیم او به خود بد میگفت و این نهایت لذت را در رگهای ما میدوانید.
تحقیر او که برتریاش را تا عمق جان گردن نهادهایم، ماجرای عجیبی است که تصور نمیکنم به کلی از مهمیز آن خارج شده باشیم. مراسم استقبال گرم از ملوانان اسیر انگلیسی در همین ماجرای اخیر همین احساس را به من بخشید.
انقلاب در این ماجرا تحول ایجاد کرد. اما نه به معنای رادیکال و به کلی متفاوت. دلالات معنایی که فضای انقلاب به نمادهای غربی آویزان کرده بود، گسیخته شد. غرب در فضای اواخر دهه شصت، به همان فرد پولدار، چاق، عاقل و شاد بدل شد. حقانیت نداشت، اما در مقابل او ما نیز چندان گوهر حقیقتی در کف نداشتیم. چنین بود که اصولاً حقانیت موضوعیت خود را از دست داد. ما مثل بردگان خلع سلاح شده، به غرب مینگریستیم.
دهه شصت به پایان رسید. ما با ورود به دهه هفتاد، به جهانی دیگر وارد شدیم. سردمداران سیاسی همه به استقبال جهان غرب رفتند. مناسبات اجتماعی، فضای شهری، صنعت، بانک و همه و همه نمادهایی که مناسبات زیست غربی را نمایندگی میکرد ترویج شد.
من نیز از حیث موقعیت فردی، در موقعیت بالنسبه بهتری قرار گرفتم. در دوره فوق لیسانس تحصیل میکردم جایی در محافل روشنفکری پیدا کرده بودم و کم کم، تلاش میکردم پزهای روشنفکری را یاد بگیرم.
غرب در آئینه پزهای روشنفکری، از منطق زدودن حس حقانیت در فاهمه عمومی تبعیت میکرد. غرب منطق نیرومندی بود که با تمسک به آن میتوانستی هر ادعای حقانیتی را از فضاهای سنت زائل کنی. از پنجرهای که روبروی غرب گشوده بودیم، نسیم خنکی میوزید. کیف ناشی از این نسیم خنک، چنان بود که یکباره به خود آمدیم و خود را عریان یافتیم. عریان و بی پناه.
کم و بیش احساس بی پناهی داشتم، اما برای جهان سنت نیز پایه و سقفی نمانده بود که پناه گیرم.
به مدد غرب، از استیلای سنت به درآمدم، اما به مدد عریانی ناشی از تمسک به غرب، از استیلای غرب نیز به درآمدم. احساسم این است که ازآن هنگام، توانستم با چشمی متفاوت به غرب بنگرم.
این نکته در نیمههای دهه هفتاد ظاهر شد. درست هنگامی که موج دوم خرداد در اوج خود بود.
نگاهم تا کنون به غرب یا توام با حسرت بوده است یا توام با خشم. گاه به آنها حسادت کردهام، گاه احساس حقارت داشتهام و گاه با دندانهای به هم فشرده به نمادها و تجلیات غرب نگریسته بودم. اما اینک احساس میکنم نزدیک به یک دهه است که از همه این فضاها خارج شدهام.
اینک تفاوت چندانی میان ما و غربیها احساس نمیکنم. فکر میکنم اگر تفاوتی هست در مناسبات متفاوتی است که در ساختار اجتماعی و فرهنگی و سیاسی وجود دارد. این مناسبات در چند و چونی ما و غربیها موثر است، اما این اثر چندان نیست که مرزهای متفاوت و غیر قابل عبوری میان ما و آنها ترسیم کند.
چنانکه برخی رخدادها که مناسبات جامعه غربی را دگرگون میکند، غربیها درست مثل ما میشوند. تحولات جامعه آمریکا و جوامع غربی، بعد از انفجار برجهای دوقلو همین نکته را اثبات میکند.
تصور من از غیریت غرب، به تدریج فروریخته است. با چشمانی به ندرت توام با حسادت و حسرت به غرب مینگرم. به دقت نمیدانم تا چه حد این نکته به من مربوط است و تا چه اندازه بیانگر تحولی در ساختار فاهمه عمومی مردم ماست.
پی نوشت: به فرموده دوست گرامی جامی عزیز، حدیث نفس نوشتم و تصور کردم بیشتر با هدف شبه پژوهشی ایشان سازگار است.
چه انتظاری غیر از این میتوان داشت؟
غربیها بخشی اجتناب ناپذیر و گسست ناپذیر از تجربه زیسته فردی و جمعی ما بودهاند. اما ما برای غربیها چه موضوعیتی داشتهایم الا ویترینهایی برای تماشای توریستی؟ شاید ماجرای القاعده تلاشی برای بدل کردن ما به تجربه زیسته جامعه غربی بوده است. شاید هراس از تروریسمی که ریشه در این سوی عالم دارد، ما را نیز به تجربه زیسته جامعه غربی بدل کرده باشد
به منزله یک ملت، بارها در معرض هجوم بیگانه بودهایم: اعراب، مغولها، ترکها و افغانها. از همه اینها شکست سخت نیز خوردهایم، اما این همه دیگرهایی بودهاند فروتر از ما. همواره در لباس فاخر تمدن خود ایستاده بودیم و مثل یک نجیب زاده از خصمی شکست خوردهایم که خود را برتر از او شمردهایم.
اما غربیها اولین تجربه جمعی و تاریخی ما بودهاند که از آنها شکست خوردیم و در عین حال موقعیت او به منزله یک دیگر برتر را پذیرفتیم.
غرب آن دیگر برتر ماست.
به تجربه زیسته خود طی سالها و دهههای گذشته مینگرم و نقش این دیگر برتر را بسیار عظیم و عمیق مییابم. غرب همراه با تحول موقعیت فردیام از یکسو و تحولات پیرامونیام از سوی دیگر دستخوش تحول شده است. بگذارید داستان این تحول را بازگویم.
در نوجوانی و به عنوان عضوی از لایههای پائینی طبقات متوسط اجتماعی، غرب برایم یک محیط دوردست، رویایی و دست نیافتنی بود. غربی فرد ثروتمند، شاد، چاق، و پر از اعتماد به نفس بود. همه اینها را داشت و در کنار این همه پر از عقل نیز بود. عقل البته به همین معنایی که امروزه در یک عبارت نظرورزانه آن را عقل ابزاری میگوئیم و از عقل ناظر به حقیقت و معنا، منفصل میکنیم.
غرب سمبل تام و تمام از ما بهترانی بود که در شمال شهر میدیدیم. گویی شمال شهریها بدلهایی از آن اصلی بودند که در غرب زندگی میکنند
نوجوانی من به پایان میرسید و به آغاز جوانی میرسیدم و همزمان انقلاب نیز به تدریج آغاز میشد. مسحور نظامی از معنا شدم که همه نشانگان پیشین را سازمانی تازه میداد. غرب به محیطی پر از گناه و پر از غفلت بدل شد. بدلهای آن نسخههای اصل نیز چنین شدند. در مقابل ثروت، شادی و همه بهرهمندیهای غربیها، ما نیز خود را سنگین وزن از گوهرهای دیگر یافتیم. فکر میکردیم در عوض حقانیت داریم، گوهر حقیقت از آن ماست، آینده و تاریخ از آن ماست. در فرجام تاریخ دادگاهی را تصویر میکردیم و خیال میکردیم که هر چه ثروت و علم و پیشرفت و ترقی غربیهاست وبال گردنشان خواهد بود و ناداری و فقر ما، ثروتهای ما به شمار خواهند رفت.
غربی آن دیگری آتشین بود که به هیچ روی مجالی برای آشتی با او وجود ندارد. دوستان و آشنایان، هر چه به کفر نزدیک میشدند به غربیها نزدیکتر میشدند. یا به عکس هر چه بیشتر غربی خود و خانه خود را آرایش کرده بودند، بیشتر بوی کفر غربی میدادند
با اینهمه هنوز هم که هنوز است نفهمیدهام که چرا در آن فضا، از غربیها تایید کلام خود را میگرفتیم. کافی بود که یک غربی حقانیت ما، پیامبر ما و برخی امامان ما را تایید کند. ما یکباره پر از فخر و غرور میشدیم. دیگر کسی جرات نداشت پیرامون ما عرض اندام کند.
اصلاً یکی از دلایل جاذبه افکنی روشنفکران در جامعه ایرانی نیز همین بوده است. یک روشنفکر هنگامی که با کراوات و کت و شلوار شیک و ریش تراشیده، همان مباحثی را مطرح میکرد که ما از زبان روحانیون انتظار داشتیم، فوق العاده لذت میبردیم. به خصوص اگر آن روشنفکر هم چهره با غربیها، به غربیها بد میگفت و نشان میداد که چرا آنها منحطاند و ما پیشرفتهایم و برحق، کیفمان از حد میگذشت. چقدر دوست داشتیم غربیها خود خود را به سخره بگیرند. حمله روشنفکران به غرب، درست همین نقش را ایفا میکرد.
شاید ماجرا به جشنهای کارناوالی شباهت داشت. مثلاً وقتی میخواستیم شاه را مسخره کنیم، کسی را در لباس او در میآوردیم او به خود بد میگفت و این نهایت لذت را در رگهای ما میدوانید.
تحقیر او که برتریاش را تا عمق جان گردن نهادهایم، ماجرای عجیبی است که تصور نمیکنم به کلی از مهمیز آن خارج شده باشیم. مراسم استقبال گرم از ملوانان اسیر انگلیسی در همین ماجرای اخیر همین احساس را به من بخشید.
انقلاب در این ماجرا تحول ایجاد کرد. اما نه به معنای رادیکال و به کلی متفاوت. دلالات معنایی که فضای انقلاب به نمادهای غربی آویزان کرده بود، گسیخته شد. غرب در فضای اواخر دهه شصت، به همان فرد پولدار، چاق، عاقل و شاد بدل شد. حقانیت نداشت، اما در مقابل او ما نیز چندان گوهر حقیقتی در کف نداشتیم. چنین بود که اصولاً حقانیت موضوعیت خود را از دست داد. ما مثل بردگان خلع سلاح شده، به غرب مینگریستیم.
دهه شصت به پایان رسید. ما با ورود به دهه هفتاد، به جهانی دیگر وارد شدیم. سردمداران سیاسی همه به استقبال جهان غرب رفتند. مناسبات اجتماعی، فضای شهری، صنعت، بانک و همه و همه نمادهایی که مناسبات زیست غربی را نمایندگی میکرد ترویج شد.
من نیز از حیث موقعیت فردی، در موقعیت بالنسبه بهتری قرار گرفتم. در دوره فوق لیسانس تحصیل میکردم جایی در محافل روشنفکری پیدا کرده بودم و کم کم، تلاش میکردم پزهای روشنفکری را یاد بگیرم.
غرب در آئینه پزهای روشنفکری، از منطق زدودن حس حقانیت در فاهمه عمومی تبعیت میکرد. غرب منطق نیرومندی بود که با تمسک به آن میتوانستی هر ادعای حقانیتی را از فضاهای سنت زائل کنی. از پنجرهای که روبروی غرب گشوده بودیم، نسیم خنکی میوزید. کیف ناشی از این نسیم خنک، چنان بود که یکباره به خود آمدیم و خود را عریان یافتیم. عریان و بی پناه.
کم و بیش احساس بی پناهی داشتم، اما برای جهان سنت نیز پایه و سقفی نمانده بود که پناه گیرم.
به مدد غرب، از استیلای سنت به درآمدم، اما به مدد عریانی ناشی از تمسک به غرب، از استیلای غرب نیز به درآمدم. احساسم این است که ازآن هنگام، توانستم با چشمی متفاوت به غرب بنگرم.
این نکته در نیمههای دهه هفتاد ظاهر شد. درست هنگامی که موج دوم خرداد در اوج خود بود.
نگاهم تا کنون به غرب یا توام با حسرت بوده است یا توام با خشم. گاه به آنها حسادت کردهام، گاه احساس حقارت داشتهام و گاه با دندانهای به هم فشرده به نمادها و تجلیات غرب نگریسته بودم. اما اینک احساس میکنم نزدیک به یک دهه است که از همه این فضاها خارج شدهام.
اینک تفاوت چندانی میان ما و غربیها احساس نمیکنم. فکر میکنم اگر تفاوتی هست در مناسبات متفاوتی است که در ساختار اجتماعی و فرهنگی و سیاسی وجود دارد. این مناسبات در چند و چونی ما و غربیها موثر است، اما این اثر چندان نیست که مرزهای متفاوت و غیر قابل عبوری میان ما و آنها ترسیم کند.
چنانکه برخی رخدادها که مناسبات جامعه غربی را دگرگون میکند، غربیها درست مثل ما میشوند. تحولات جامعه آمریکا و جوامع غربی، بعد از انفجار برجهای دوقلو همین نکته را اثبات میکند.
تصور من از غیریت غرب، به تدریج فروریخته است. با چشمانی به ندرت توام با حسادت و حسرت به غرب مینگرم. به دقت نمیدانم تا چه حد این نکته به من مربوط است و تا چه اندازه بیانگر تحولی در ساختار فاهمه عمومی مردم ماست.
پی نوشت: به فرموده دوست گرامی جامی عزیز، حدیث نفس نوشتم و تصور کردم بیشتر با هدف شبه پژوهشی ایشان سازگار است.