مجتبا پورمحسن| صفحه‌ی اصلی |محسن حجتی

بايگانی مطالب: محمدجواد کاشی

April 28, 2007

آن دیگر برتر

جامی می‌نویسد ما از غرب بیشتر می‌دانیم تا غربی‌ها از ما.
چه انتظاری غیر از این می‌توان داشت؟
غربی‌ها بخشی اجتناب ناپذیر و گسست ناپذیر از تجربه زیسته فردی و جمعی ما بوده‌اند. اما ما برای غربی‌ها چه موضوعیتی داشته‌ایم الا ویترین‌هایی برای تماشای توریستی؟ شاید ماجرای القاعده تلاشی برای بدل کردن ما به تجربه زیسته جامعه غربی بوده است. شاید هراس از تروریسمی که ریشه در این سوی عالم دارد، ما را نیز به تجربه زیسته جامعه غربی بدل کرده باشد

به منزله یک ملت، بارها در معرض هجوم بیگانه بوده‌ایم: اعراب، مغول‌ها، ترک‌ها و افغان‌ها. از همه این‌ها شکست سخت نیز خورده‌ایم، اما این همه دیگر‌هایی بوده‌اند فروتر از ما. همواره در لباس فاخر تمدن خود ایستاده‌ بودیم و مثل یک نجیب زاده از خصمی شکست خورده‌ایم که خود را برتر از او شمرده‌ایم.

اما غربی‌ها اولین تجربه جمعی و تاریخی ما بوده‌اند که از آن‌ها شکست خوردیم و در عین حال موقعیت او به منزله یک دیگر برتر را پذیرفتیم.

غرب آن دیگر برتر ماست.

به تجربه زیسته خود طی سال‌ها و دهه‌های گذشته می‌نگرم و نقش این دیگر برتر را بسیار عظیم و عمیق می‌یابم. غرب همراه با تحول موقعیت فردی‌ام از یکسو و تحولات پیرامونی‌ام از سوی دیگر دستخوش تحول شده است. بگذارید داستان این تحول را بازگویم.

در نوجوانی و به عنوان عضوی از لایه‌های پائینی طبقات متوسط اجتماعی، غرب برایم یک محیط دوردست، رویایی و دست نیافتنی بود. غربی فرد ثروتمند، شاد، چاق، و پر از اعتماد به نفس بود. همه اینها را داشت و در کنار این همه پر از عقل نیز بود. عقل البته به همین معنایی که امروزه در یک عبارت نظرورزانه آن را عقل ابزاری می‌گوئیم و از عقل ناظر به حقیقت و معنا، منفصل می‌کنیم.

غرب سمبل تام و تمام از ما بهترانی بود که در شمال شهر می‌دیدیم. گویی شمال شهری‌ها بدل‌هایی از آن اصلی بودند که در غرب زندگی می‌کنند

نوجوانی من به پایان می‌رسید و به آغاز جوانی می‌رسیدم و همزمان انقلاب نیز به تدریج آغاز می‌شد. مسحور نظامی از معنا شدم که همه نشانگان پیشین را سازمانی تازه می‌داد. غرب به محیطی پر از گناه و پر از غفلت بدل شد. بدل‌های آن نسخه‌های اصل نیز چنین شدند. در مقابل ثروت، شادی و همه بهره‌مندی‌های غربی‌ها، ما نیز خود را سنگین وزن از گوهرهای دیگر یافتیم. فکر می‌کردیم در عوض حقانیت داریم، گوهر حقیقت از آن ماست، آینده و تاریخ از آن ماست. در فرجام تاریخ دادگاهی را تصویر می‌کردیم و خیال می‌کردیم که هر چه ثروت و علم و پیشرفت و ترقی غربی‌هاست وبال گردنشان خواهد بود و ناداری و فقر ما، ثروت‌های ما به شمار خواهند رفت.

غربی آن دیگری آتشین بود که به هیچ روی مجالی برای آشتی با او وجود ندارد. دوستان و آشنایان، هر چه به کفر نزدیک می‌شدند به غربی‌ها نزدیک‌تر می‌شدند. یا به عکس هر چه بیشتر غربی خود و خانه خود را آرایش کرده بودند، بیشتر بوی کفر غربی می‌دادند

با اینهمه هنوز هم که هنوز است نفهمیده‌ام که چرا در آن فضا، از غربی‌ها تایید کلام خود را می‌گرفتیم. کافی بود که یک غربی حقانیت ما، پیامبر ما و برخی امامان ما را تایید کند. ما یکباره پر از فخر و غرور می‌شدیم. دیگر کسی جرات نداشت پیرامون ما عرض اندام کند.

اصلاً یکی از دلایل جاذبه افکنی روشنفکران در جامعه ایرانی نیز همین بوده است. یک روشنفکر هنگامی که با کراوات و کت و شلوار شیک و ریش تراشیده، همان مباحثی را مطرح می‌کرد که ما از زبان روحانیون انتظار داشتیم، فوق العاده لذت می‌بردیم. به خصوص اگر آن روشنفکر هم چهره با غربی‌ها، به غربی‌ها بد می‌گفت و نشان می‌داد که چرا آنها منحط‌اند و ما پیشرفته‌ایم و برحق، کیف‌مان از حد می‌گذشت. چقدر دوست داشتیم غربی‌ها خود خود را به سخره بگیرند. حمله روشنفکران به غرب، درست همین نقش را ایفا می‌کرد.

شاید ماجرا به جشن‌های کارناوالی شباهت داشت. مثلاً وقتی می‌خواستیم شاه را مسخره کنیم، کسی را در لباس او در می‌آوردیم او به خود بد می‌گفت و این نهایت لذت را در رگ‌های ما می‌دوانید.


تحقیر او که برتری‌اش را تا عمق جان گردن نهاده‌ایم، ماجرای عجیبی است که تصور نمی‌کنم به کلی از مهمیز آن خارج شده باشیم. مراسم استقبال گرم از ملوانان اسیر انگلیسی در همین ماجرای اخیر همین احساس را به من بخشید.

انقلاب در این ماجرا تحول ایجاد کرد. اما نه به معنای رادیکال و به کلی متفاوت. دلالات معنایی که فضای انقلاب به نمادهای غربی آویزان کرده بود، گسیخته شد. غرب در فضای اواخر دهه شصت، به همان فرد پولدار، چاق، عاقل و شاد بدل شد. حقانیت نداشت، اما در مقابل او ما نیز چندان گوهر حقیقتی در کف نداشتیم. چنین بود که اصولاً حقانیت موضوعیت خود را از دست داد. ما مثل بردگان خلع سلاح شده، به غرب می‌نگریستیم.

دهه شصت به پایان رسید. ما با ورود به دهه هفتاد، به جهانی دیگر وارد شدیم. سردمداران سیاسی همه به استقبال جهان غرب رفتند. مناسبات اجتماعی، فضای شهری، صنعت، بانک و همه و همه نمادهایی که مناسبات زیست غربی را نمایندگی می‌کرد ترویج شد.

من نیز از حیث موقعیت فردی، در موقعیت بالنسبه بهتری قرار گرفتم. در دوره فوق لیسانس تحصیل می‌کردم جایی در محافل روشنفکری پیدا کرده بودم و کم کم، تلاش می‌کردم پزهای روشنفکری را یاد بگیرم.

غرب در آئینه پزهای روشنفکری، از منطق زدودن حس حقانیت در فاهمه عمومی تبعیت می‌کرد. غرب منطق نیرومندی بود که با تمسک به آن می‌توانستی هر ادعای حقانیتی را از فضاهای سنت زائل کنی. از پنجره‌ای که روبروی غرب گشوده بودیم، نسیم خنکی می‌وزید. کیف ناشی از این نسیم خنک، چنان بود که یکباره به خود آمدیم و خود را عریان یافتیم. عریان و بی پناه.

کم و بیش احساس بی پناهی داشتم، اما برای جهان سنت نیز پایه و سقفی نمانده بود که پناه گیرم.

به مدد غرب، از استیلای سنت به درآمدم، اما به مدد عریانی ناشی از تمسک به غرب، از استیلای غرب نیز به درآمدم. احساسم این است که ازآن هنگام، توانستم با چشمی متفاوت به غرب بنگرم.

این نکته در نیمه‌های دهه هفتاد ظاهر شد. درست هنگامی که موج دوم خرداد در اوج خود بود.

نگاهم تا کنون به غرب یا توام با حسرت بوده است یا توام با خشم. گاه به آنها حسادت کرده‌ام، گاه احساس حقارت داشته‌ام و گاه با دندان‌های به هم فشرده به نمادها و تجلیات غرب نگریسته‌ بودم. اما اینک احساس می‌کنم نزدیک به یک دهه است که از همه این فضاها خارج شده‌ام.

اینک تفاوت چندانی میان ما و غربی‌ها احساس نمی‌کنم. فکر می‌کنم اگر تفاوتی هست در مناسبات متفاوتی است که در ساختار اجتماعی و فرهنگی و سیاسی وجود دارد. این مناسبات در چند و چونی ما و غربی‌ها موثر است، اما این اثر چندان نیست که مرزهای متفاوت و غیر قابل عبوری میان ما و آنها ترسیم کند.

چنانکه برخی رخدادها که مناسبات جامعه غربی را دگرگون می‌کند، غربی‌ها درست مثل ما می‌شوند. تحولات جامعه آمریکا و جوامع غربی، بعد از انفجار برج‌های دوقلو همین نکته را اثبات می‌کند.

تصور من از غیریت غرب، به تدریج فروریخته است. با چشمانی به ندرت توام با حسادت و حسرت به غرب می‌نگرم. به دقت نمی‌دانم تا چه حد این نکته به من مربوط است و تا چه اندازه بیانگر تحولی در ساختار فاهمه عمومی مردم ماست.

پی نوشت: به فرموده دوست گرامی جامی عزیز، حدیث نفس نوشتم و تصور کردم بیشتر با هدف شبه پژوهشی ایشان سازگار است.

 

سنت ما و غرب



غرب رویاروی سنت ما نیست، بخشی از سنت ماست.
بخشی از سنت ما، اندیشه و فرهنگ ایرانشهری است، صرفاً به این واسطه که بخشی از حیات تاریخی ما در فضای معنایی ایرانشهری گذشته است. چنانکه بخشی از سنت ما اندیشه وفرهنگ اسلامی است، صرفاً به این واسطه که بخشی از حیات تاریخی ما در منظومه فرهنگ اسلامی گذشته است.

ایرانیت ما تحت تاثیر اسلامیت ما اینک زنده است، چنانکه اسلامیت ما نیز تاثیر کمی از ایرانیت ما نپذیرفته است.

با همین استدلال بخشی از سنت ما نیز وجه غربی دارد به این دلیل که بخشی از حیات تاریخی ما در نسبت با مناسبات اقتصادی، اجتماعی و سیاسی غربی گذشته است.

ایرانیت و اسلامیت ما تحت تاثیر غربیت ماست، چنانکه غربیت ما نیز تحت تاثیر اسلامیت و ایرانیت ماست.

بنابراین همواره غربی در فضای اجتماعی ما حضور دارد که تا حدودی به غرب ما ایرانی‌ها بدل شده است. اصولاً مقولات سنت و غرب، دو معنای متعارض و رویاروی هم نیستند. بلکه مقوله غرب در منظومه مفهوم سنت ایرانی امروز ما جایگاهی مهم اشغال کرده است. از غرب تعبیری ایدئولوژیک ساخته‌ایم اگر تصور کنیم که غرب ما ایرانی‌ها، چارچوب و ساختار و ماهیتی دارد مستقل از آنچه سنت ایرانی و اسلامی می‌خوانیم. چنانکه از سنت نیز تعبیری ایدئولوژیک داریم چنانچه تصور کنیم ساختار و ماهیتی دارد مستقل از آنچه غرب می‌خوانیم.

غرب پدیدار شده بر فضای عمومی ما، غرب ویژه‌ای است که به مسائل ما ترجمه شده است، چنانکه سنت در آمیخته با غرب نیز دیگر مشخصات پیش از این منازعه را از دست داده است.

جناب عباس شریفی می‌نویسد چه چیز از مخزن سنت می‌خواهید بیرون بکشید. پاسخ من این است که این سنتی که از آن سخن می‌گوئید مفهوم شامل و پیچیده‌تر از آنی است که شما تصور می‌کنید. غرب اینک بخشی از ساختار سنت ماست. غربی است که به واسطه مشخصات و ممیزات فرهنگی و اجتماعی ما در فاهمه عمومی ما پدیدار شده است. هم از آن تاثیر پذیرفته و هم بر آن اثر نهاده است. غرب چنانکه هست، و فی نفسه وجود دارد، نمی‌دانم و نمی‌دانیم چیست. غربی که در فضای تنازعات سیاسی و فرهنگی و با توجه به مقتضیات فرهنگی و اجتماعی و سیاسی بر ما پدیدار شده مطمح نظر من است.

این قاعده‌ای است که هیچگاه استثنا برنخواهد داشت. قاعده‌ای که مسلماً نافی فرض یکی شدن جهان است و ملتزم به تداوم تنوعات در عین کثرت ارتباطات است. بنابراین من سوال جناب شریفی را اصولاً منحل شده می‌دانم مگر آنکه بخواهیم همچنان به نحوی ایدئولوژیک از سرشت متمایز سنت در مقابل سرشت غرب سخن بگوئیم.

غرب با این تعبیر، آن دیگری بوده است که به دورن آمده است و فصلی اجتناب ناپذیر از فهم ما از خویشتن شده است. اما به این معنا، ما به نحوی حاشیه‌ای در ساختار زندگی ملموس و روزمره غربی‌ها حضور داشته‌ایم. غرب در درون شاکله و ساختار حیات جمعی ما حضور فعال و هر روزی یافته است، اما ما نقشی جز آن نداشته‌ایم که دیگر نازل‌تر خود برتر غربی‌ باشیم. این نقش را همیشه ما بازی نکرده‌ایم، غربی گزینه‌های بسیار متنوعی برای تعریف آن غیر داشته است.

این وضع نابرابر، اینک مقاومت این سوی جهان را برانگیخته است. اگرچه متاسفانه زبان این مقاومت مخرب و ویرانگر است.

چند سال پیش یک خبرنگار فرانسوی ضمن یک گفتگو می‌گفت، نخوت غربی ما اینک ما را دچار بحران کرده است. ما چشمی برای دیدن جهان پیرامون خود نداشتیم، اینک جهان پیرامون با صدای مهیب بمب و خشونت، دیده شدن خود را بر ما تحمیل می‌کند.

جناب آقای دکتر مهرآئین، منکر شرق شناسی و مطالعات غربی‌ها در خصوص شرق نیستم، بحث من نیز ربطی به محافل آکادمیک نداشت، مساله من به دغدغه‌های عینی و هرروزه مردم در متن زندگی روزمره ارتباط داشت. به این معنا به جد براین باورم که تا کنون غربی‌ها کمتر در باره ما می‌دانسته‌اند تا ما در باره غربی‌ها. یک نمونه عینی و مشهود این است که از همان سنین کودکی ما ناگزیریم زبان انگلیسی را بیاموزیم. کدام غربی، الا در کلاس‌های محدود شرق شناسی و ایرانشناسی، خود را ملزم به آشنایی با زبان فارسی و عربی می‌داند؟
Powered by
Movable Type 3.34