محمدجواد کاشی| صفحه‌ی اصلی |مرتضا کربلاییلو

بايگانی مطالب: محسن حجتی

April 28, 2007

تصويرم از غرب - يک

تصويرم از غرب (۱)

آقای جامی در فراخوانی برای تعمیر پلهای شکسته بین ما و غرب، در صدد ایجاد فضایی برای گفتگو، در محیط وبلاگهای ایرانی، برآمده است. این موضوع برای من، میتواند دو سویه داشته باشد، که یک سویه آن از منظر تئوریک است، تبیین شرایط پیش آمده و یافتن علل و عوامل اجتماعی، سیاسی و ... و سویه دیگر آن دیدگاه شخصی و خصوصی هریک از ما نسبت به غرب. هدفم در این نوشته چیزی شبیه تداعی معانی آزاد(درست گفتم؟) است، اینکه من وقتی این کلمه را می شنوم چه چیزهایی به ذهنم متبادر میشود. بدیهی است این نگاه کسی است که اینگونه است:

درسخوانده دانشگاهی ایرانی، که در نوجوانی انقلاب و در جوانی اش جنگ را دیده است، با پس زمینه های روستایی و مذهبی و از خانواده ای مذهبی،از آثار تمدن غربی مانند ماشین و تکنولوژی سود میجوید و نسبت بدانها موضع گیری دینی ندارد.

روبرو شدن با مفهوم غرب، برایم دوسویه کاملا متضاد داشت، اولین آن مدرنیزاسیون بود در عرصه های مختلف زندگی، ماشین و تلویزیون و رادیو و وسایل بسیار برای راحتتر کردن مشقات زیستن و طرف دیگر آن مواجه شدن با تصویری بود که این مدرنیزاسیون را سرمایه داری نام گذارده بود و محکومش میکرد و آن مارکسیسم و چپ ایرانی بود. بنابراین شکلی کاملا پارادوکسیکال را در برخورد با غرب میتوانستی تجربه کنی. در این میانه کسانی نیز علیرغم اقبال جامعه به وجه مدرنیزاسیون، این وجه را مسبب ویرانی عناصر فرهنگی و مدهبی جامعه میدانستند.

اما با مراجعه به متون کمی اصیلتر این تصویر ترک بزرگی برداشت. پس از آن دیگر امکان نداشت تصویری از غرب یکپارچه شکل بگیرد. پس مفهوم غرب شکسته شد به ماتریسی که در سطر آن کشورها و فرهنگها بودند و در ستون آن عناصر فرهنگی. غرب شکسته شد به امریکا و اروپا و اروپا نیز تقسیم شد به کاتولیک و پروتستان و ارتدوکس و همچنین فرانسه و آلمان و انگلستان و ایتالیا و دیگران. و در ستونهای این ماتریس هم عوام و نخبگان، فلسفه، هنر، علم، سیاست و چیزهایی از این دست. پس از این پس آنچه با آن روبرو میشویم چیزهایی مثل رمانتیسم آلمانی، یا خردگرایی کانتی آلمانی، یا اقتصاد بازار آزاد اسمیتی انگلیسی.

اما هنوز هم گاهی غرب یکپارچه رخ می نمایاند و یا دیگران آنرا یکپارچه مینمایانند. این اتفاق عموما در عرصه سیاست رخ میدهد و عمله آن نیز عموما رسانه ها هستند. پس این تصویر هنوز طرح میشود که مثلا انقلاب ایران موجودیت کل غرب را نشانه میگیرد و یا اینکه جهان استکبار میخواهد مانع دستیابی ما به انرژی هسته ای میگردد.

تصويرم از غرب - دو

بعد دیگری که باید به آن ماتریس پیش گفته افزوده شود، دوگانه خواص و عوام است. نگاه به ما را باید با این بخش بندیها ملحوظ داشت. بنابراین تصویری که فوکو مثلا از انقلاب ایران ارائه میدهد هیچ نوع سنخیتی با نگاه مثلا کارگردان فیلم بدون دخترم هرگز ندارد و هریک فقط بخشی از جوامع غربی را نمایندگی میکنند. بر این اساس نگاه به غرب باید از این ابعاد سنجیده شود. آنچه که حاصل این تفاریق است این است که دیگر غرب یک مفهوم قابل اشاره نیست و طبیعی است که هر گزاره ای در باره این مفهوم (نامفهوم) عموما هیچ گونه بار اطلاعاتی ندارند. لذا فروض از این دست که غرب اخلاقی یا غیراخلاقی زیست میکند و یا با شرق در تعارض است و یا در تعامل چندان معنادار نمیباشند. هرچند در این نوشته هنوز مجبورم از این کلی گویی ها سود ببرم.
یکی دیگر از تصاویری که از آن مجموعه نه چندان همسان، که مجبورم هنوز آنرا غرب بنامم، این است که حداقل در عرصه عوام (ببخشید کلمه دیگری نمیتوانم به کار ببرم و شما لطفا بار اررزشی آن را حذف نمایید) بشدت متاثر از تصاویر است تا کلمات. برای اینکه این موضوع را تبیین کنم به مثالی بسنده میکنم و آن این است که هر چقدر ما تحت تاثیر کلمات هستیم آنها اسیر تصاویرند. همین است که در بین ما کلمات قصار بار معنایی بسیاری را ممکن است بدوش بکشند حال آنکه این نقش را برای آنها، کاریکاتور یا نقاشی یا فیلم ادا میکند. این موضوع سبب میشود که برای ارائه تصویری قابل درک باید از عناصر بصری بیشتر سود جسته شود تا از کلمات.
دوآلیسم هایی که تصاویرم از غرب را میسازند اینها هستند:(همین است که یکی از تصاویر برجسته ام از غرب این است که لبریز از بحرانهاست، بحران هایی که هر کدامشان تمدنی را از پا انداخته اند اما برای غرب بدل به موتور محرک تغییرات و حتی رشد گردیده است بی آنکه بر زمین شان بزند. بودیسم سبب مرگ تمدن هندوییسم میگردد اما مارکسیسم غرب را نه تنها متلاشی نکرد بلکه آنرا عمیقا انسانی تر کرد)
  • تبدیل محوریت اصلی در زندگی از خدا به انسان
  • خواست سلطه بر طبیعت به جای تعیین موقعیت انسان در طبیعت
  • عرفی کردن اداره جامعه در برابر تئوکراسی
  • برتر نشاندن ارزش آزادی برارزش برابری
  • تبیین های علمی به جای جان انگاری طبیعت
  • ترجیح سیر در آفاق بر سیر در انفاس (ماجراجویی به جای عرفان)
  • غلبه روح رومی با آمیزه ای از مهندسی و جنگ و سلطه بر روح یونانی که نماد حکمت و زیبایی بود.
  • عدالت در خصوص جایگاه عقل که بین دو سوی تقدیس جنون و سپردن حل تمامی مسائل به عقل در نوسان بود.
  • غلبه ولتر بر روسو
  • غلبه نیوتن بر لایب نیتس
نمیتوانم از اعتراف به اکتشافات غرب خودداری کنم که ارزشهایشان میتواند جهانی باشد و نیاز تمام بشریت بدان غیر قابل انکار است:
  • لیبرالیسم و دموکراسی
  • تلاش برای بنا نهادن اخلاق بی پشتوانه مذهب
  • جریانات برابری حقوق مرد و زن
  • حقوق بشر
  • عدالت در خصوص جایگاه عقل که بین دو سوی تقدیس جنون و سپردن حل تمامی مسائل به عقل در نوسان بود.
اگر اجازه بدهید ادامه خواهد داشت....

تصويرم از غرب - سه

تصويرم از غرب (۳)
بخش اعظم تصاویری که از آن کلیت غرب برایم شکل گرفته است، برگرفته از متون ترجمه شده ایست که اکثر آن در حیطه های اندیشه بوده است و تاریخ. بخشی دیگری از آن، برگرفته از مسافرتها و اقامتهای کوتاه مدتی است که عموما به عنوان یک بازدید کننده فنی از آلمان و فرانسه وسوییس و یک اقامت طولانیتر (چند هفته ای از انگلستان) اینبار برای دیدار از اهل فامیل و بخشی دیگر نیز برگرفته از رسانه، و آخرین آنها ارتباطی است که بواسطه کار و یا خانواده با افراد و سازمانهایی از آن سرزمینها هستند، برقرار میشود. در حیطه فردی، تفاوتها به هیچ وجه نگران کننده و اغوا کننده نیست. آدمهای هم سطح، هم سطح هستند با تفاوتهای قابل قبول. تفاوتهای اساسی تر بین ما و آنها، در اندیشه هایی است که آدمها را به کار میگیرد. در آنسو این اندیشه از انسانها بیشتر سود میبرد و در اینور، عموما اندیشه ای دیده نمیشود و یا اگر هم دیده شود، بیشتر به کار آزردن آدمها می آید تا بکار گرفتنشان. ولی اعتراف میکنم که گاهی این ماشین معیوب را بیشتر از آن سیستم کارآمد می پسندم. گویی جایی هم برای بازیگوشی های سرخوشانه مان هنوز وجود خواهد داشت.

 

موضوع دیگری، که در این نوشته ها نیز، به کرات از آن یاد کردم، نقش رسانه هاست. تصورم این است که رسانه ها همچون شمشیر دودم عمل میکنند که عموما آن لبه تیزش به سمت ما نشانه گرفته شده است. نقش ویران کننده این رسانه ها در بحران عراق، مدتهاست که سعی میشود به فراموشی سپرده شود. اما هرازچندگاهی همان بازی برای ما نیز اجرا میگردد. این که برد موشکهای ایران میتواند همه جا حتی اروپا را نیز تهدید نماید، سازی است که امروز برای توجیه شروع یک رویارویی نظامی با ایران، کوک کرده اند. چندان باور ندارم که رسانه ها نقش رکن چهارم دموکراسی را در آنجاها بازی کنند و این موضع بیشتر از جنس شیفتگی گاه کمی زیاد بعضی از ماها باشد. آنجا هم مانند اینجا، فاصله، بین چیزی که طرح میشود و آنچه که اجرا میگردد، چندان کم نیست.

 

رویه دیگر رویارویی ام با غرب تصاویری است که مسافرین غربی از سرزمین من داشتند. این موضوع را بسیار دقیقتر و عمیقتر ادوارد سعید در شرقشناسی اش بدان اشاره میکند. تصاویر کارتونی بخش اعظم مردمان آن طرف، با تصاویر مخدوش شده تر، تغییر می یابند. در کنار این موضوع نمیتوانم از نقشی که دولتهای غربی در طی حداقل 150 سال گذشته در سرنوشت سرزمینمان داشتند، در گذرم، که متاسفانه هرگز نشانه های مطلوبی در آن دیده نمیشود. خوانی گسترده که همه تلاش داشتند سهمی بیشتر از آن را، به خویش اختصاص دهند، اگرچه بی درنگ باید یادی از افرادی همچون ادوراد براون انگلیسی کنم که در معرفی دقیقتر این وری ها مثلا انقلاب مشروطیت ایرانی، کاملا در جبهه پاپتی های این وری قرار داشتند. اوج این دخالتها، بی شک در کودتای 28 مرداد رخ می نمایاند. این موضوع چندان مدخلیتی به اینکه چه کسی رفت و چه کسی آمد ندارد، بلکه از نظر من دخالت مستقیم و خلاف قاعده، در انتخاب خودخواسته مردمی بود که میخواستند سرنوشت خویش را در دست بگیرند و آنوریها این موضوع را برنتابیدند و به نفع منافع اقتصادی و سیاسی خویش، خواست مردم سرزمینی را بی اثر کردند. گویی که در یک بازی برابر ناگهان داور مسابقه نقش یکی از بازیکنان تیم حریف را به عهده میگیرد.

 

آن واقعه تاریخی از نظری دیگر نیز یک نقطه عطف محسوب میشد و آن این بود که دیگر در عرصه سیاسی روبریمان غرب نبود بلکه امریکا بود. از آن زمان به بعد، جز در دوران کوتاه کندی-امینی، امریکاییها حافظ وضع موجودی بودند که حداقل روشنفکران جامعه به آن وضع تمکین نمیکردند. وضعی که در آن تصمیم گیرنده عرصه سیاست، یک فرد بود با تمامی ضعفها و تاثیرپذیریش، حال آنکه حداقل در عرصه روشنفکری و طبقه متوسط، خواست برای نقش بازی کردن به عنوان بازیگران صحنه سیاست، روزبروز افزایش می یافت. این موضوع را یکبار در اینجا نیز طرح کرده بودم. از اینکه طولانی شد شرمنده اما برای ختم این نوشته نگاهم به امریکایی را نیز که در اینجا آورده ام بخوانید.

 

آخر، همان حرف اول، که دیگر غرب برای من هزارتکه گشته است.

 

Powered by
Movable Type 3.34