چهره ما در هنر ما ست
مهدی جامی عزیز
من وقتی فوتبال برزیل را تماشا میکنم، نمیدانم چرا اما احساس میکنم برزیل سرآمد کشورهای جهان است. احساس میکنم همة مردمش ستارهاند. تصور میکنم عجب کشور پیشرفته و نابغه پروری است!
اما چرا؟ چرا به یاد نمیآورم که برزیل بدهکارترین کشور جهان بوده و مردمش در فقر و فلاکت زندگی میکنند؟ چرا عکس عجیب و تاثیرگذاری را که از معادن طلای برزیل گرفته شده و کارگرانی با بدنهایی لخت کیسههای خاک را از نردبانهایی بلند بالا میبرند به یاد نمیآورم؟
همینطور است وقتی داستانهای آمریکای لاتین را میخوانم. با خواندن داستانهای مارکز و یوسا و فوئنتس و دیگرانشان، درست همین حس را دارم. احساس میکنم با مردمی طرف هستم که اوج ادبیات و تفکر و دمکراسی و هنرِ عالماند. احساس می کنم پیشرفتهاند. احساس میکنم هویت دارند. احساس میکنم هویتشان به رسمیت شناخته شده. احساس میکنم هیچ کشور و هیچ مردمی نمیتوانند آنها را نادیده بگیرند یا در صدد از بین بردن یا حذفشان برآیند. همینطور است وقتی دوندههای کشورهای آفریقایی را میبینم. احساس میکنم مثلاً مردمِ غنا همهشان ورزشکار و سلامتاند. هیچ گرسنگی و فقر و خشکسالیشان را به یاد نمیآورم. همینطور است وقتی موسیقی سیاهان را میشنوم؛ کالای الکترونیکی کشورهای آسیای شرقی را میبینم؛ یا چه میدانم انیمیشنهای کشورهای اروپای شرقی را. فراموش میکنم که آنها شاید تاریخ سیاه و هولناکی را پشت سر گذاشتهاند. هر چه هست انگار حالا در ناز و نعمت و خوشی به سر می برند و از سختیها و سیاهیهای گذشتهشان خبری نیست.
***
اگر بخواهیم چهرة درست و زیبا و واقعی از خود نشان دهیم، به نظرم راهش همینهاست. راهش هنر است. ادبیات است. ورزش است؛ تکنولوژی است و...
به نظرم تصویری که ما از جایی، منطقهای، کشوری، یا قارهای داریم، جذابترینش از همین راهها به ما میرسد و از همین راهها روی ما تاثیر میگذارد.
تام و جری را همه میشناسند، همانطور که محمدعلی کلی را، همانطور که ماشین بنز را، همانطور که ماکروسافت را، و رونالدو را؛ و موزة لوور را، و مارکز را، و ساموراییها را، و و و...
***
اما ما چه کردهایم؟ تکنولوژی عقب، ورزش بی بضاعت، هنر دولتی یا جشنواره پسند، و...
هر تصویری که از ما به آن سو منعکس شده بیشتر فقر و بدبختی و تعصبات دینی و ... بوده. مثل فیلمهای ما که به خاطر رسیدن به جوایز جشنوارهای فقر و فلاکت را نشان دادهاند. ما باید سعی کنیم که دیگران تصویرهای دیگرگونه هم از ما ببینند.
من اینجا فقط می توانم به ادبیات اشاره کنم که تخصصم است. ما دو هزار سال ادبیات مکتوب داریم. حافظ و فردوسی و مولانا و خیام داریم. صادق هدایت یکجور فخر ادبی ماست. ما در دورة معاصر ادبیاتی داریم که همپای ادبیات جهان حرکت میکند. (بگذریم از این که عدهای به خاطر شهرتشان معروفند نه به خاطر دستاورد ادبیشان.) باید چهرة ایران را با ادبیاتش به جهان شناساند. همانطور که با کشتی که ورزش ملی ماست. (مثلاً رضازاده یعنی ما حرف اول را در وزنه بردای جهان میزنیم. دنیا این صحنهها را با تحسین نگاه میکنند. میگویند قویترین مرد جهان آمد. از ایران آمد.) باید آثار ادبی برجسته ترجمه شوند. آثار برجسته، نه آثار بیخودی مشهور.
اما شاید گام اول، ورود به اقتصاد جهان است. ما باید وارد بازار جهان شویم وگرنه دیده نمیشویم. کره مگر چه کرد؟ آنها دوو تولید کردند و ما سرِ پیکان در جا زدیم. و شاید اولین گام برای ورود به اقتصاد جهان قبول کپی رایت است. بحث کپی رایت را به راه بیندازیم. اینکه چه دستاوردهایی برای ما خواهد داشت و اینکه راههای علمی و عملی رسیدن به آن چیست. شاید این راه، پلِ باریکی باشد بین ما و جهان غرب.
***
البته همة اینها را نوشتم، اما نمیدانم چرا بدجوری ناامیدم. میدانم همهاش، همة اینها، به این وضعیت و موقعیت ما و حکومت ما و مذهب ما و مردم ما و خود ما برمیگردد. ببخشید.
آبکنار