« چرا نمی­گوییم ما و فقر، ما و زشتی، ما و عقب­ماندگی، ما و هویت؟ | صفحه‌ی اصلی | سير غرب در ايران از محبوبيت تا منفوريت »

May 16, 2007::چهارشنبه 26 اردیبهشت 86

وطن ام آمريکا

این بحث های شرق و غرب را که آق مهدی سيبستان راه انداخته است را دنبال می کنيد؟ چند وقت پيش برای سيبستان کامنتی گذاشتم با این مضمون و يک چيزی در این مايه ها که:
این قضيه" شرق و غرب" که شما به آن گیر سه پيچ داده اید، ساليان سالی است که مورد بحث و گفتگو است. يعنی من راستش نمی فهمم قصد شما از این سری بحث های چيست! مخصوصاً که این وسط شديداً هم داريد تقليل گرايی می کنيد و همان گفتمان هايی را که از زمان اشغال مصر توسط تاپلئون مابين روشنفکران عرب و روشنفکران عصر روشنگری اروپا هست را دامن می زنيد.
پيشنهاد دادم که به جايی اینکه ملت را تشويق به خاطرات و درد و دل هاشان از "غرب" بکنند بيايند و يکم خوراک مخ برای مردم تهييه کنند و ببينيد که مردم چه تحليل های نابی از روابط خود با "غرب" خواهند نوشت. بعد هم به آق مهدی پيشنهاد دام که این کتاب محمد توکلی ترقی در باب « تجدد بومی و باز انديشی تاريخی» را بخواند. فصل چهار ام اش به همين مساله نگاه کردن ديگری برای شناخت خود می پردازد. بر اساس تئوری های "نگاه" از لاکان است که محمد توکلی ترقی درباره نگاه متقابل صحبت می کند. اما این نگاه کردن فقط يک جور رابطه ساده ديدن از طريق چشم نيست. در نگرييدن به تصوير های مختلف هميشه يک درجه از تصور کردن هم وجود دارد. و خوب تمام این تقليل گرايی ها در این تصور کردن است که اتفاق می افتند. در این تصور کردن است که دخترکی لر با خود می انديشد: " آمريکا، آمريکا که می گن جای قشنگيه فقط مردمونش بدن.
بعد آق مهدی به من گفت "بچه جان تو کتاب متاب زياد می خونی و اسير این دانش مدرسه ای ات هستی. من از تو چيز دگر می خواهم...دنيا همان آکادمی تو نيست" (نقل به مضمون والّله من جز مشق شب ام، به زور کتاب متاب می خوانم). من هم گفتم این آق مهدی هم دلش خوش است ها مگر می شود من چيزی باشم جدا از آنچه که در اطراف ام می گذرد. خلاصه آمدم به خودم کلی فشار آوردم که دانش های مدرسه را از مخ ام بيرون کنم و اولين تجربه ام با غرب را بازسازی کنم، این شما و اين داستان ما:

ایرانی های بی فرهنگ بو گندو
برای من که در شهر شهيد پرور لوس آنجلس در ايالت کاليفرنيا به دنيا آمده ام، غرب به معنی وطن بود. يعنی راستش از اولش هیچ معنی ای نداشت، اما این مادر بزرگ ام، مامبو (اسم اصلی اش بيوک خانم برازنده است)، در کله من کرد که آمريکايی هستم. مامبو خودش متولد باکو (آذربايجان شوروی) بود و بسيار زياد وطن پرست. داستانها برای آدم از باکو و مردمانش و خانه اشرافی شان تعريف می کرد: از کالسکه هايی که بايد يک ده دقيقه می راندند تا از در خيابان به مقابل ساختمان عمارت برسند، باغ های توت کنار عمارت شان، توت های سفيد خوشمزه ای که هنوز هيچ توت کنی با آنها رقابت نمی کند، از تابی که برايش ميان دو درخت کهنسال باغ ساخته بودند، از ستاره های نزديک به زمينی که هنگام تاب سواری می توانستی آنها را ببوسی، حوضی که آبش هميشه آبی بود، و يونيفرم مدرسه اش، کت و دامن سورمه ای شيک با يقه چهار گوش ملوانی. بعد از همه این داستانها، توضيح می داد که جايی که فرد به دنيا می آيد وطن اوست. خوب صد البته وطن مادر بزرگ من با انقلاب بولشويک ها خرابه شده بود و قبل از اینکه ارتش سرخ حساب پول دار های باکو را برسد پدر مامبو- يوسف برازنده- دست زن و بچه را گرفته بود و به ایران گریخته بود. اما پنجاه سال بعد از آن روزاگر از مامبو می پرسيدي "هارالی سن؟" همچنان سينه را صاف می کرد و محکم و با افتخار می گفت: "باکی لی."

برای مامبو وطن من هميشه آمريکا بود. من و دختر خاله ام نوه های آمريکايی او بوديم. با این تفاوت که دختر خاله ام در ناف آمريکا زندگی می کرد و من کنار دست مادر بزرگ ام در تهرانِ جنگزده، بدون هيچ خاطره ای از وطن ام آمريکا. تنها چيزی که من از وطن ام می دانستم این بود که متجاوز است. وقتی بمب های صدام در کله مان می ريخت و برای پناه به زير زمين می رفتيم زن عموی نازنين ام (فرانک نگهدار) فرياد می زد: "مرگ بر آمريکا، مرگ بر آمريکا." و من در حالی که از ترس می لرزيدم چشم غره ای نثارش می کردم که "بی وطن، به وطن من چه کار داری؟"
توجيه کودکانه ام این بود که بدبخت های "ایرانی" بوگندو به قدرت وطن من حسودی می کنند. آمادهگی که می رفتم روی زمين دبستان شهيد موسوی محله گيشا(کوی نصر) يک پرچم آمريکا کشيده بودند. بعد از برنامه صبحگاهی و قبل از اینکه صف ها با گرفتن "از جلو نظام" به سمت کلاس ها حرکت کنند بايد شعار "مرگ بر این و آن" می داديم و پرچم آمريکا را سر راه لقد کوب می کرديم. با هزار آرتيست بازی من بين صف ها حرکت می کردم که طوری از مقابل پرچم آمريکا رد شوم که مجبور به لقد مال کردن پرچم وطن ام نباشم.
و صد البته همچون يک وطن پرست واقعی برای وطن ام هزينه هم زياد داده ام. يادم هست يک بار حسابی به خاطر آمريکايی بودن کتک خوردم. منزل همسايه و دوست پدرم آقای افخمی بوديم و ملی جون همسرش هم خانه نبود. ملی جون زنی بسيار مؤمن و دوست داشتنی بود (که من هنوز ام دل ام برايش تنگ می شود) و خوب اگر آن روز خانه بود قطعاً به داد من می رسيد. نشسته بودم کارتون تماشا می کردم که ناگهان ديدم يک لشکر هفت هشت نفری از این ایرانيان بی فرهنگ و همبازی های من در سال های دوری از وطن به من حمله ور شده اند و مرگ بر آمريکا گو مشت و لقد بر من فرود می آورند. از همه دردناک تر، ميان مهاجمان برادر کوچک خونی خودم بهنام هم بود که حالا نزن کی بزن. زخمی و گريان به سمت خانه مان فرار کردم و فرح خانم را صدا کردم که این ایرانی های احمق ضعيف گير آورده اند و زورشان به هم وطنان من نمی رسد من را می زنند. فرح خانم هم بهنام را کشيد کنار که "تو چرا خواهرت را زدی" بنده خدا با صداقت کامل گفت "آخه اونها زياد بودند..."
خلاصه اینطور بود که بنده در دوران کودکی فهميديم که از این وطن ام "آمريکا" خيری به "ما" نمی رسد. به مادر بزرگ وطن پرست ام توضيح دادم که " مامبو جان، زمانه عوض شده است. وطن آدمی آنجايست که آدم برايش کمتر کتک بخورد."

برگرفته از: سيبيل طلا

مطالب مرتبط

Powered by
Movable Type 3.34