« غرب خيال و جمهوری گزاره | صفحه‌ی اصلی | وطن ام آمريکا »

May 4, 2007::جمعه 14 اردیبهشت 86

چرا نمی­گوییم ما و فقر، ما و زشتی، ما و عقب­ماندگی، ما و هویت؟

می­گوییم ما و غرب. می­پرسم چرا ما خود را با غرب و همواره در کنار غرب می­بینیم که ناگزیر خود را با غرب مقایسه کنیم. گاه، در سال­هایی مثل سال­های پیش از انقلاب شیفته­ی غرب باشیم که گاه، در سال­های پس از انقلاب بیزار و خشمگین از غرب. چرا نمی­گوییم ما و مسلمانان ِ خاورمیانه. چرا نمی­گوییم ما و فقر، ما و زشتی، ما و عقب­ماندگی، ما و هویت؟

وقتی نیمی از چهره­­ی کسی به ماه­گرفتگی مبتلاست، در آینه به آن نیمه­ی سالم نگاه می­کند. کسی که یک پایش را از دست داده، بعد از عمل به پای سالمش نگاه می­کند. کسی که سیرتش زشت است، از دیدن صورتش در آینه وحشت دارد. من که لکنت­زبان دارم، اوایل از شنیدن صدایم بیزار بودم. او که احساس می­کند از نظر درونی بی­پناه است، از دیدن آدم­های بی­خانمان پریشان می­شود. اگر به خودمان نگاه کنیم، شاید به این حقیقت پی ببریم. اگر این حقیقت را به عنوان یک حقیقت بپذیریم، می­بینیم مقایسه­ی ما با غرب نوعی فراافکنی­ست؛ هراس کسانی که از رویارویی با چیستی و کیستی­شان وحشت دارند. ضدیت با غرب در پوشش مبارزه با غربزدگی همان­قدر از این هراس نشان دارد که پیروی بی­چون و چرا از غرب. ضدیت با غرب، خود را درانداختن با فرهنگ و مظاهر پیشرفت و تجدد در غرب و از در فساد درآمدن و همه چیز غرب را تباه تلقی کردن همان­قدر خام و نوبالغ است که گرته­برداری از غرب و تابع بی­چون و چرا شدن غرب. وقتی می­گوییم ما و غرب، چاره­ای نداریم جز این­که یا به نیمه­ی خالی این ظرف نگاه کنیم، یا فقط نیمه­ی پرش را ببینیم. بگوییم ما و خودمان تا به اندازه­ی آنچه که هستیم برسیم. بلندی و کوتاهی، یا عمق و سطح آنچه که هستیم مهم نیست. مهم شهامت دیدن است. وقتی می­گوییم ما و غرب مثل این است که بگوییم ما و شهر و وقتی که در روستا زندگی کنیم، از این تقابل یا باید برسیم به نفی روستا یا به تأیید آن. هر دو حال به بحران می­انجامد. وقتی «ما»، در مفهوم چیستی و کیستی­مان بحران­زده باشد، ناگزیر این بحران در چگونگی ِ با هم بودمان هم خود را نشان می­دهد. وقتی من از چیزی که هستم، از نیمه­ی ماه­گرفته­ی چهره­ام بیزار باشم، وقتی که ندانم چی هستم و چرا هستم، از کسی که می­داند چیست و کیست، و چیستی و کیستی­اش را به نمایش می­گذارد، بیزار خواهم بود. نمود این بیزاری انکار است یا تأیید محض. تأیید یا انکار مهم نیست. مهم سرسپردگی فرد است که یا به دنباله­روی می­انجامد یا به خشونت. در فاصله­ی میان انقلاب مشروطه و انقلاب اسلامی ما با این مشکل روبرو بودیم. وقتی به خود آمدیم که دیگر دیر شده بود. وقتی به خود آمدیم که مرزها را برداشتند. چیزی به نام غرب وجود ندارد. چیزی به نام شرق وجود ندارد. هر چه هست فقر است و ثروت. نیمکره­ی شمالی و نیمکره­ی جنوبی. سویه­ی روشن و سویه­ی تاریک زمین. جهان سوم همه جا هست. در پاریس، نیویورک، لس­آنجلس، لندن. جهان اول هم همه جا هست: در تهران، جاکارتا، سئول، بمبئی. بحث بر سر مدیریت ِ فقر است و مدیریت ثروت. بزرگترین تراژدی انقلاب اسلامی ناهمزمان بودنش با گلوبالیسم بود. استعمار دیگر به ملیت تکیه نداده است که من ِ ایرانی، من ِ عرب، من ِ آفریقایی خود را با اوی فرانسوی، آمریکایی یا انگلیسی در تضاد ببینم. ما همه گرفتاریم. می­توانم در پاریس زندگی کنم، جوری که انگار در بمبئی زندگی می­کنم. می­توانم در تهران باشم، انگار که در منهتن هستم. مهم این است که ما کجای ِ خط ِ فقر قرار داریم. کسی که احمدی­نژاد را به خاطر شیوه­ی لباس پوشیدنش یا زشتی ِ صورتش محکوم می­کند، از دیدن خودش وحشت دارد. کافی­ست که نقاب­ها فروبیفتد. پشت چهره­ی من، تو و او می­شود احمدی نژاد را دید. کلاه شاپو به سبک ِ آل­کاپن هم نمی­تواند ما را با آن دهان گل و گشاد و آن صدای زنانه­ی دردمند ِ معصوم نجات دهد. از انکار یا مشاطه­ی فقر نمی­شود به رفاه رسید. همان­طور که از فرافکنی و همنشینی ما و غرب، نه ما می­توانیم در حد غرب فرازآییم، نه غرب می­تواند خود را در حد ما فروبکاهد. ما و فقر، ما و زشتی، ما و عقب­ماندگی، ما و هویت شاید راهگشاتر باشد.

مطالب مرتبط

Powered by
Movable Type 3.34