« نگاه گرم شرق تنیده در فردیت غرب | صفحه‌ی اصلی | غرب خيال و جمهوری گزاره »

May 1, 2007::سه شنبه 11 اردیبهشت 86

غرب در ذهن ِ من

در پاسخ به فراخوان ِ مهدی جامی 

در بضاعت ِ من نیست از «غرب در ذهن ِ ایرانی» بگویم، چرا که نه جامعه‌شناسم و نه روان‌شناس. من می‌توانم تنها از تصویر غرب در ذهن ِ خودم بگویم: یکی در ذهن ِ منی که تا بیست و شش سالگی‌اش را در شهری بسیار کوچک در شمال ِ ایران گذرانده و دیگری در ذهن ِ  منی که تا امروز بیست و چهار – پنج سالی می‌شود، در غرب زندگی می‌کند.
در بضاعت ِ من نیست از «غرب در ذهن ِ ایرانی» بگویم، چرا که نه جامعه‌شناسم و نه روان‌شناس. من می‌توانم تنها از تصویر غرب در ذهن ِ خودم بگویم: یکی در ذهن ِ منی که تا بیست و شش سالگی‌اش را در شهری بسیار کوچک در شمال ِ ایران گذرانده و دیگری در ذهن ِ  منی که تا امروز بیست و چهار – پنج سالی می‌شود، در غرب زندگی می‌کند.
 
غرب در ذهن من چه بود؟
نخستین آشنایی با مفهوم غرب در دوران کودکی‌ام بود. به خاطر نمی‌آورم، چند سال داشتم، اما نباید بیش‌تر از ده – دوازده سالم بوده باشد. یکی از بردارنم که در فرانسه تحصیل می‌کرد، به ایران برگشته بود و برای مادر روسری سوغات آورده بود. نقش‌اش، بر زمینه‌ی شیری رنگ، برج ایفل بود. آن روز برج ایفل در ذهن من شده بود نماد غرب، یعنی فن، یعنی ساخت چیزهایی که کار هر کس نیست.

چند سال بعد، در شانزده هفده سالگی، روزی از کوچه‌ای که باب‌همایون را به پارک‌شهر[؟] وصل می‌کرد، در یک بساطی، کتابی به زبان انگلیسی خریدم. مجموعه‌ی داستان بود. یادم می‌آید، با چه فخری کتاب را به دست می‌گرفتم و به کمک فرهنگ لغت کوچک حییم میخواندم‌اش. با انگلیسی‌دانی‌ام پُز می‌دادم.
بعد شدم معلم انگلیسی کسی که دو ماه در انگلیس و آلمان خوش گذرانده بود و حالا قصد داشت انگلیسی یاد بگیرد تا به انگلستان مهاجرت کند. او به تفصیل برایم از عیش و نوش‌های متعدداش در اروپا می‌گفت. حالا اروپا در ذهن ِ من شده بود، عشرت‌کدهای بزرگ.

چندی بعد یکی از منسوبینم که در آلمان درس می‌خواند، عکسی از خودش و هم‌سرش فرستاد. در خیابان بودند. پشت سرشان خانه‌ای بود دو طبقه، با آجرهای قرمز و بدون دیوار. پس غرب یعنی امنیت. لازم نیست دور خانه‌ات دیوار بکشی.

سال 1355 بود و من مثلن کله‌ام بوی قورمه سبزی می‌داد. یکی از پسرهای فامیل پس از تمام کردن تحصیلات، تازه از آمریکا برگشته بود. سخت سیاسی بود. تعجب می‌کردم آدمی که این‌طور از "مارکس" و "ماتریالیسم دیالکتیک" و "امپریالیزم آمریکا" و "رژیم دست نشانده‌ی شاه" حرف می‌زند، چگونه در آمریکا درس خوانده و برگشته. و بعد نه تنها کسی جلویش را نمی‌گیرد، بلکه با سمت و حقوقی بسیار خوب در یکی از کارخانه‌های مهم هم استخدام می‌شود. پس آمریکا – بخوان غرب – مهد آزادی هم بود.

در همان سالها «غربزدگی» آل‌احمد بود که ذهنم را مغشوش و آشفته کرده بود. این سئوال راحتم نمی‌گذاشت که: پس غرب چیست؟
انقلاب و شعارهای پس از پیروزی‌اش، در ذهن ِ من از آمریکا دشمنی ساخت، که "سرکرده‌ی امپریالیسم جهانی" بود.

در سال‌های پس از انقلاب، مادر یکی از دوستانم که از یک دیدار  دو ماهه از پسرش در آلمان برگشته بود، تعریف می‌کرد: در همسایگی پسرم یک نقاش ساختمانی ِ زندگی می‌کند که مجرد است و هر روز یک دوست دختر تازه دارد. بعدازظهرها وقتی از سرکار برمی‌گردد، دوش می‌گیرد، سوار موتورش می‌شود و با دوست دختر تازه‌اش به گردش می‌رود. همان وقت‌ها یکی از حاجی‌بازاری‌ها، وقتی از تور ِ دو هفته‌ای از اروپا برگشت، تعریف کرد:«زندگی مردم اروپا کاملن برنامه‌ریزی شده: هشت ساعت کار، هشت ساعت خواب، هشت ساعت تفریح.» پس غرب یعنی : زنان متعدد، نظم و رفاه.
حالا غرب از نظر جغرافیایی هم در ذهن من شکل گرفته بود: غرب عبارت بود از فرانسه، انگلیس و کمی هم آلمان و البته و صد البته آمریکا. سوئد و دانمارک و ایتالیا و یونان و پرتقال و دیگر کشورهای اروپای غربی، هر جا که بودند، در غرب ِ موجود در ذهن من  نبودند.

غرب جایی بود  که در آنجا همه چیزبه کمال است، هیچ چیز بنجل نیست، هیچ‌کس کلاه‌بردار نیست، هیچ‌کس دروغ نمی‌گوید، علم، فرهنگ و رفاه است که حکومت می‌کند. در یک کلام یعنی بهشت برین.

همان وقت‌ها بود که میل به خارج شدن از کشور و رفتن به غرب در من استوارتر شد و قوام گرفت. می‌خواستم دانش‌گاه بروم، نمی‌خواستم دخترم در کشوری بزرگ شود که حقوق زنان به پشیزی نمی‌ارزد. و البته دست‌یابی به رفاه، زندگی در میان مردمی که به بالاترین میزان تمدن و فرهنگ دست یافته‌اند، نیز از انگیزه‌های دیگر من بود.
 
غرب در ذهن ِ من ِ امروز چیست؟
روز اول که نشستم توی ماشین ِ دوستم تا از فرودگاه به خانه‌اش برویم، از او پرسیدم: «از بس روی صندلی ِ هواپیما نشستم، پاهایم خشک شده. اشکالی دارد، چهار زانو بنشینم؟ جریمه ندارد؟» بلند خندید و گفت: «این‌جا آزادی هرطور که می‌خواهی بنشینی، بیایستی، راه بروی. اینجا آزادی هرکار دلت می‌خواهد بکنی.» وقتی رسیدیم، پرسید: «آبجو را چطور دوست داری؟ با کف یا بی کف؟» گفتم: «رفیق‌جان چه سئوال‌هایی می‌پرسی تو هم! من دارم از ایران می‌آیم. مهم این است که می‌توانم بدون ترس آبجو بخورم.» سالها طول کشید تا ترسم از پلیس ریخت. فردای آن روز وقتی با هم برای خرید به فروش‌گاه رفتیم، چشمانم که از کشوری صف‌زده و کوپنی آمده بود، از دیدن آن همه فراوانی گشاد شده بود. نمی‌توانستم باورکنم: این‌جا همه چیز هست و از هرچیز هم انواع و اقسام‌اش.

روزی برای انجام کاری به اداره‌ی مسکن رفتم، وقتی از کارمند ِ آنجا عذر خواستم که وقتاش را گرفته‌ام، گفت: «شما به هیچ وجه وقتم را نگرفته‌اید. به من پول می‌دهند که وقتم را در اختیار ارباب رجوع بگذارم.» خشکم زده بود.
 
غرب در ذهن ِ امروز من، یعنی: بهترین شکل دمکراسی ِ موجود، نهادینه شدن مفاهیمی مثل ِ آزادی‌های فردی و اجتماعی، به رسیمت شناختن دیگران و شیوه‌ی زندگی ِ آن‌ها، احترام به حقوق ِ دیگران و رعایت آن، امنیت فردی، حکومت قانون، برابری در برابر قانون، رعایت قانون، صراحت در عمل و گفتار، وقت‌شناسی، انجام دقیق ِ و مسئولانه‌ی کار، برخورداری از امکانات ِ پزشکی، تنهایی آدم‌ها و به خصوص پیرها، و صدالبته فردیتی که گاهی حتا از مرز نادیده انگاشتن ِ بقیه‌ی جهان می‌گذرد.

این غرب ِ موجود در ذهن ِ من اما اشتراکاتی با ایران هم دارد. برجسته‌ترین‌اش جهت دادن به افکار عمومی و حتا ساختن ِ آن توسط رسانه‌هاست. این را می‌شود به عینه هم در مضامینی که هر از چندگاهی در رسانه‌ها مورد بحث و گفتگو قرارمی‌گیرد، دید و هم در سئوال‌هایی که مردم این‌جا در مورد ایران می‌پرسند: «در کشور شما چراغ راهنمایی هست؟» «راست است که در کشور شما چندزنه بودن قانونی است؟» «اینترنت در ایران هست؟». البته این روزها می‌گویند «احمدینژاد» و با تاسف سر تکان می‌دهند؛ برخلاف ِ ما که می‌خندیم. وقتی می‌گویی، مثلن جان آپدایک و وونه‌گات و بُل و مارکز و کالوینو، به فارسی ترجمه شده‌اند، باورشان نمی‌شود. اشتراک ِ دیگر ِ غربی که من می‌شناسم با ایران، سفرهای سالانه است. گیرم آلمانی می‌رود تا در کشورهای گرم آفتاب بگیرد و برنزه شود و برگردد پُزش را بدهد و  آن دهاتی هر سال به مشهد می‌رود تا "مشهدی" بشود یا آن شهری که  خودش را به فرانسه و انگلیس و آلمان می‌رساند تا اروپادیده‌اش بخوانند. سفرهایی که برای هرسه‌تاشان پرستیژ می‌آورد.
 
دو تکلمه
در یکی از سفرهایم به ایران، وقتی داشتم برای یکی از برادرانم که تاکنون از ایران خارج نشده، یادم نیست در چه ارتباطی، تعریف می‌کردم که دوچرخه‌ی دخترم را بیمه‌ی دزدی کرده‌ام، در کمال شگفتی از من پرسید: «مگر آنجا هم دزدی می‌کنند؟» گفتم: «بله برادرم، آنجا هم وزارت دادگستری و پلیس و زندان دارد. گو که دو سوم زندانی‌های آلمان را خارجی‌ها تشکیل می‌دهند.»
گرچه نه تنها هیچ وقت آمریکا نبوده‌ام، بلکه حتا، از زمان ِ آشنایی با سیاست، آمریکا در خودآگاه ِ من یعنی چپاول و مرگ. با این‌همه آمریکا در رویاهای من نماد ِ خوشبختی است.

برگرفته از: مرز آبی

مطالب مرتبط

Powered by
Movable Type 3.34