« غرب‌شناسی بنيادگرايانه | صفحه‌ی اصلی | غرب در ذهن ِ من »

May 1, 2007::سه شنبه 11 اردیبهشت 86

نگاه گرم شرق تنیده در فردیت غرب

نوشین شاهرخی
 
نوشتن از نگاهم به غرب هیچ آسان نیست. غربی که به من پناه داده، و در عین حال بانی بسیاری از کاستی‌ها و مشکلاتی‌ست که مرا به کشوری دیگر کشانده است. از زمان قاجار که قدرت‌های بیگانه سایه‌ی شوم‌شان را بر قدرتِ بی‌قدرت، اما خودکامه‌ی حاکمان ایرانی افکنده بودند و همه‌چیز را تعیین می‌کردند، تا کودتای سال 32 که پوند و دلارهای انگلیسی و آمریکایی نطفه‌های دمکراسی را در بطن شکل‌گیری خفه کردند.
 
نخست‌وزیر ملی و دمکرات در خانه‌اش زندانی شد و شاه بازگشت. کاش ما ایرانیان تاریخمان را می‌شناختیم، تا از تکرار کاریکاتوروار آن ممانعت کنیم. اما ما که شاهنامه را می‌شناسیم، تنها به رجزخوانی شاهی خودخواه و تنگ‌نظر چون خسروپرویز بسنده کردیم و ندیدیم که نطفه‌های حمله‌ی اعراب در دوران پادشاهی همین پادشاه شکل گرفت. پادشاهی که با سپاه روم به ایران حمله کرد تا تاج و تختش را از بهرام چوبینه بازپس بگیرد. و گرفت. ساسانیان پیش از آنکه به اشکانیان تبدیل شود، ادامه پیدا کرد، اما به جوی خونی که ابتدا گریبان خود خسروپرویز را گرفت. محمدرضاشاه نیز با نیروی بیگانه تاج و تختش را بازپس گرفت و ایران را برای حکومت آخوندها آماده کرد. طنز تلخی‌ست که ما تاریخ‌مان را نمی‌شناسیم و از آن درس نمی‌گیریم. همین حالا هم خیلی‌ها به غرب چشم دوخته‌اند، به عنوان فرشته‌ی نجات. گویی که چشم بسته‌اند که غرب به منافع سیاسی ـ اقتصادی خود فکر می‌کند. دولت‌ها اگر رابطه‌ی خوبی با دولت ایران داشته باشند، براحتی بر نقض حقوق بشر در ایران چشم می‌بندند و اصلا متوجه کشتارها چه در وسط خیابان و یا در زندان‌ها نمی‌شوند. اما اگر رابطه‌های سیاسی ـ اقتصادی شکرآب شود، حتی دست به دامان ذبح اسلامی حیوانات نیز می‌گردند. طنز تلخی‌ست که ما منافع سیاسی ـ اقتصادی ـ اجتماعی خودمان را نمی‌شناسیم و از ناسیونالیسم شدید ناگهان به دامان آمریکای "دمکراسی‌بخش" می‌افتیم و حتی گاه دعا می‌کنیم که آمریکا بر سر ملت‌مان بمب بریزد تا شاید رژیم دیگری بر سر کار آید!
 
شاید این نگاه به "غرب" آنچنان در نگاه به "خود" تنیده است، که نتوان بدون این‌یکی به دیگری پرداخت. اگر ما "خود" را نشناسیم، چگونه می‌توانیم "دیگری" را از "خود" تشخیص دهیم؟ و ما تا چه اندازه خود را می‌شناسیم؟ تا چه اندازه تاریخمان را؟ تا چه اندازه ادیان باستانی‌مان را؟ و افسانه‌هایمان را که هند و ایرانی‌اند، اما پوششی عرب بر تن کرده‌اند، تا هنوز که هنوز است در قلب‌هایمان زنده بمانند، تا اجازه داشته باشند در این پوشش زنده بمانند!
 
ما گاه در ظاهر ناسیونالیست‌های دوآتشه هستیم، اما در عمل از آمریکایی‌ها آمریکایی‌تر. اگر در زمان شاه فیلم‌های وسترن ضد سرخپوستی نگاه می‌کردیم، حال "کابوی‌ها" جای خود را به انواع و اقسام "رامبوها" داده‌اند. اگر پولی در جیب داشته باشیم، آخرین مد لباس‌های غربی را بر تن می‌کنیم. واژه‌های انگلیسی را آنچنان قاطی فارسی می‌کنیم، که انگار انگلیسی دارد جای عربی را در زبان فارسی‌مان می‌گیرد.
 
ما در سطح جذب مدرنیسم شده‌ایم و در استفاده از پوشش و اشیاء و کالاها و واژه‌های غربی می‌خواهیم نشان دهیم که مدرن هستیم. و البته در عرصه‌ی ادب که یک‌شبه مدرنیسم را در خواب خوشی پشت سر گذاشته و "پست‌مدرن" شده‌ایم.  اما ما نه خودمان را می‌شناسیم، نه مدرنیسم را و نه تناقضات پست‌مدرنیسم را. چراکه در ظاهر بسیار مدرنیم، اما اغلب روابط ایلی ـ ‌عشیرتی، باندبازی و رفیق‌بازی کُنش ما را رقم می‌زند. ما ایرانیان نخستین کسانی هستیم که با شروع گرما عینک آفتابی به چشم می‌زنیم، اما خطر جنگ و عواقب آنرا در بغل گوشمان نمی‌بینیم.
 
و شاید خیلی از مشکلات فرهنگی را بویژه ما ایرانیان خارج‌کشوری می‌بینیم، چراکه نه‌تنها با فاصله به وطن نگاه می‌کنیم، بلکه در غرب زندگی کرده‌ایم. در سرزمین‌هایی که به مقوله‌ی "فردیت" نه منفی بلکه جزئی جدائی‌ناپذیر از انسان می‌نگرد. اگر در ایران "فردیت" به همان معنای "خودخواهی"ست، در غرب مدت‌هاست که بر سر آن بحث می‌شود. و شاید یکی از بنیان‌گذاران مطرح این بحث گئورگ سیمل باشد که در ابتدای قرن بیستم بطور دامنه‌داری به مقوله‌ی "فردیت" پرداخت.  
 
اگر در ایران من یاد گرفته بودم که ابتدا ببینم بزرگترها چه نظری دارند، و بعد همان نظر را بپذیرم، در غرب این امکان را دارم که نظر خودم را پیدا کنم. یعنی می‌توانم علایق و نظرات متفاوتی از دیگران داشته باشم، بدون آنکه به مرگ محکوم شوم. شاید گوشه‌ی عزلت گزینم، اما کسی مرا به خاطر نظرات و علایقم محکوم نمی‌کند، تا جایی که به دیگران ضرری نرساند. فردیتی که در حق شهروندی در غرب گره خورده است. هرچند در میان امواج مُد و رسانه‌هایی که با تبلیغات گسترده بخش بزرگی از ذهن و کُنش غربیان را در دست دارند، صحبت از "فردیت" تنها در بخش روشنفکر آنان معنی می‌دهد و نه سیل مردمی که نه فردیتشان، بلکه رسانه‌ها و مُدِ روز ظاهر و گفتارشان را رقم می‌زنند.
 
غرب اما خودشیفته است. برتری سیاسی ـ اقتصادی به غربیان چنین حسی داده که در همه‌چیز برتر است و در هر زمینه‌ای بهتر از شرقیان می‌داند. حتی در زمینه‌ی شرق‌شناسی که متأسفانه باید گفت غربیان تا حدودی حق هم دارند، چراکه بانیان و بنیان‌گذاران پژوهش‌های شرق‌شناسی‌اند. خودشیفتگی‌ای که در هیبت نژادپرستی بروز می‌کند، هنگامی‌که غربی‌ها خود را از نظر عقلی نیز برتر می‌بینند و به شرقیان به عنوان انسان‌های اغلب عقب‌مانده‌ و متحجری می‌نگرند که باید از نظر فرهنگی از غرب کمک بگیرند تا "متمدن و بافرهنگ" شوند.
 
غرب یک مجموعه است از سردی‌ها‌ و گرمی‌ها. سردی در رابطه و نگاه به شرق و حتی در رابطه با خود. و گرم در حقوق شهروندی، جنبش‌های زنان، حمایت از اقلیت‌ها و حق کودک. و چه خوب که بتوان سرخی آتش را از آن خود کرد. در جذب گرمای رابطه‌ و نگاه شرق به همراه حقوق شهروندی و فردیت غرب.
 --------------------------
نوشين شاهرخی سايت ادبی نوف را اداره می کند

مطالب مرتبط

Powered by
Movable Type 3.34