صفحه‌ی اصلی | May 2007 »

بايگانی: April 2007

April 27, 2007

به دوستان و خوانندگان ام در وبلاگستان فارسی

فراخوانی برای تعمير پلهای شکسته ميان ما و غرب

مدتی است ذهن ام را مساله ای به خود مشغول داشته است. از همان روز نخست که يک دوست روزنامه نگار هلندی گفت می خواهد بفهمد ايرانی ها به غرب چگونه نگاه می کنند موضوع مرا به خود مشغول کرد و از ذهنم خارج نشد. شايد آن دوست هلندی دقيقا نمی دانست که چه موضوع مهمی را مطرح کرده است. اما من هر قدر به آن فکر کردم پهنای کار را بسيار وسيع ديدم. او دلش می خواست من کسی را به او معرفی کنم که بتواند در اين زمينه با او مصاحبه کند. برای او شايد مساله در حد يک مقاله تمام شود. اما برای من و ما می تواند تازه اول يک بحث جدی و داغ باشد. شايد اولين بحث بنيادين در وبلاگستان فارسی.

من نامهايی را برای او برشمردم ولی به خود گفتم اين موضوعی نيست که از پس يک تن برآيد. مهم نيست که آن يک نفر چقدر درسخوانده و باسواد و متفکر است. مساله اين است که اين يک موضوع عمومی است و مثل هر موضوع عمومی ديگر وقتی بدرستی شناخته می شود که افراد بسياری در باره آن نظر دهند.

من می دانم که عصر کارشناسان تمام شده است. عصر تصميم گرفتن يک نفر يا يک گروه معدود از نخبگان برای جمع بزرگ تمام شده است. حضور هزاران نفر بلکه صدها هزار نفر درسخوانده و کنجکاو و پيگير مسائل اجتماعی و حساس به مساله ايران ما را ناچار می کند به جمع مراجعه کنيم. من هميشه بر خلاف نظر رايج که می گويند چرا همه نظر می دهند طرفدار اين بوده ام که همه نظر بدهند. وبلاگ اين عرصه را برای ايرانيان گشوده است و يکباره هزاران نفر با نظرات متفاوت وارد صحنه شده اند. اين قابل بازگشت نيست. اگر راهی برای مردمی وجود داشته باشد که روی پای خود بايستند همين است که نظر بدهند و نظرات متفاوت و مخالف را بشنوند. وبلاگستان صحنه تمرين ما ست برای يک عرصه اجتماعی واقعی. تا گوش کنيم و نيز مشارکت کنيم و نظر بدهيم. وبلاگستان گلخانه انديشه اجتماعی ما ست. من باکی ندارم که بگويم در شرايط ما اگر ما بتوانيم انديشه اجتماعی را به صورت گلخانه ای هم حفظ کنيم کاری کارستان کرده ايم زيرا اميد اين هست که سپس تر فضايی به وجود آيد که ما بتوانيم گلدانهايی را که در آن گل کاشته ايم به باغچه جامعه ببريم و بکاريم. وبلاگستان منطقه حفاظت شده انديشه ما ست. ما به اين فعاليت گلخانه ای نياز داريم. بسيار زياد. به دليل ماهيت گلخانه ای کار ما هم هست که من به دنبال تاثير فوری آنچه می گوييم در جامعه نيستم. انتظار يک رابطه مستقيم بين انديشه وبلاگستان و جامعه ايرانی انتظاری ناپخته  است.

ساليانی پيش خانمی با نام مستعار نسرين علوی کتابی منتشر کرد از برگزيده وبلاگهای فارسی و نام اش را گذاشت: ما ايران ايم. به نظرم آن عنوان نمونه ای از همين انتظار ناپخته بود. ما ايران نيستيم. ولی ما آينده ايران ايم. درک اين تفاوت بسيار اساسی است.

تا به حال بحث های بسياری در وبلاگستان به راه افتاده است. بحث هايی که رويهمرفته به ما کمک کرده است درک بهتری از تنوع و چندگونگی هامان داشته باشيم. امروز وبلاگستان فارسی حتما رشد يافته تر و پخته تر از سالهای آغازين خود است. اما هنوز به اندازه ای که وبلاگستان جا و توان دارد بحث های اساسی به راه نيفتاده است. عمده بحث ها حالت درگيری فکری داشته اند و گاه چالشهايی شخصی بوده که به صحنه عمومی وارد شده است و بازتابهايی يافته. اما هنوز ما از خود سوالهايی اساسی نپرسيده ايم.

من وقتی فيلم 300 را ديدم بار ديگر و به شکلی اندوهبار دريافتم که ميزان شناخت غرب از ما مردم چقدر محدود است. سالهايی که در موقعيت روزنامه نگار هم کار کرده ام به من اجاره می دهد بگويم درک رسانه های عمومی غرب حتی رسانه های نخبگان نيز از ما چندان عميق نيست. به همين ترتيب است درک سياست سازان غربی. من امروز بروشنی می بينم که غرب تلاش می کند ايران را بازشناسی کند. ما فرصتی داريم تا در اين بازشناسی سهم بگيريم. ايران پيچيده ترين کشور خاورميانه است. هيچ تصويری از ايران که در اينجا يعنی غرب انعکاس می يابد کامل نيست. مشکل ايران با بمب و حمله و هجوم حل نمی شود. راه ما گفتگو کردن است و گفتگو ناچار دو سو دارد. بايد قدمی برداريم و حرف خود را بزنيم. اينجا گوش شنيدن هست.

تلاش های آکادميک در سالهای اخير جان تازه ای گرفته است در معرفی ايران و رفت و آمدها بيشتر شده است. اما سه دهه جدايی ايران از غرب باعث شده است که درک روزآمدی از ايران وجود نداشته باشد و ايران مداوما به تصويرهايی ناقص تقليل داده شود. ميزان نفوذ کارهای آکادميک در محافل رسانه ای و سياست نيز چندان نيست. با اينکه مجله های خوبی منتشر شده اند و ويژه نامه های ارزشمندی در آمده اند - از جمله در همين هلند - اما تصوير ايران هنوز مانند تصويری در آيينه ای شکسته است.

يک بخش مهم از اين اعوجاج و فقر اطلاعاتی بر پايه تصوير نادرستی است که غربی ها از تصور خود در ذهن و جامعه ايرانی دارند. اگر کاريکاتوری از اين تصوير بخواهيم به دست دهيم تصور آمريکايی ها پيش از ورود به خاک عراق خواهد بود. آنها خود را منجی می ديدند. و نبودند. کسی از عراقی ها ايشان را منجی نمی ديد. اگر می ديد امروز عراق بهتر از ديروزش می شد.

غرب ما را نمی شناسد. آنها نمی دانند که چه ديدگاههای منتقدانه گسترده و گاه عميقی در باره آنها در جامعه ايران طی نيم قرن اخير رشد يافته است دست کم از غربزدگی آل احمد به اين سو. نمی دانند که دخالتهای سياسی آنها چه تصوير منفی پاک نشدنی در ذهن مردم ما به جا گذاشته است. آنها نمی دانند احمدی نژادها بر کدام موج سوار می شوند که می مانند. آنها نمی دانند که مردم ما را بيمار کرده اند و آنها همه جهان را به توطئه انديشی ارزيابی و تحليل می کنند. آنها نمی دانند که موج مهاجرت گرچه در آغاز به سودای رسيدن به بهشت غربی شروع می شود اما در پايان بسياری از مهاجران را از توهماتی که در باره غرب داشته اند خارج می کند. همه اينها و بسياری ويژگيهای ديگر در راه تفاهم ما و غرب اخلال می کند. سياست بازان داخلی از اين اخلال بهره می برند و سياست سازان غربی به آسانی به دام جهل خود از جامعه ايرانی می افتند و بهانه های تازه تری به دست طراران داخلی می دهند.

من گمان ام اين است که ما غرب را بهتر می شناسيم. البته ما نيز در روياهای خود از غرب اسير می شويم. اما درک عمومی ما از غرب بسيار بهتر از درک عمومی غربی ها از ما ست. اما مساله اين است که تا کنون هيچکس تلاش نکرده است در يک سطح عمومی اين شناخت را طرح کند تا محک بخورد. به نظرم نتيجه طرح عمومی آن دادن تصوير بهتری از ايران و ايرانی است. ما می توانيم نشان دهيم که درک ما از غرب تا چه حد با روياهامان و آزردگی هامان و تاريخ روشنفکرانه غربشناسی مان و نيز نوع مبارزات سياسی مان شکل گرفته است. غرب با ما منصفانه رفتار نکرده است زيرا ما را نمی شناخته است. يا ما آنقدر پيچيده بوده ايم و درعين حال پشت شعارهای چپ و راست مان موضع گرفته بوده ايم که امکان شناخت جز از ورای حجاب نداشته است. فاصله سه دهه ای ما از غرب نيز بر مشکل بسيار افزوده است. به قول يکی از دوستان می گفت من هر وقت می بينم غربی ها با به وجود آمدن يک بحران سياسی دوباره مجاهدين خلق را علم می کنند خنده ام می گيرد. اين نشان می دهد که آنها چيزی از ايران نمی دانند. اين خنده ناکی فقط به مجاهدين ختم نمی شود. ميزان نشناخت گاه فاجعه آميز است. 

من از دوستان خوب ام در وبلاگستان، دوستان ديده و ناديده ام، اصحاب تحليل و فکر، آنها که به ايران می انديشند، آنها که حرفی برای زدن دارند از مذهبی و سکولار و مدرن و سنتی و مدافع و مخالف حاکميت می خواهم بنويسند. خوب است که افراد بسيار بنويسند و بگويند غرب را ما مردم چگونه می بينيم و بگويند که می خواهند غرب ما را چگونه ببيند. کدام تصوير از غرب در ذهن ما ست و می خواهيم کدام تصوير از ما در ذهن غربی ها باشد. کدام گوشه تصوير ما از غرب نياز به تصحيح دارد و کدام تصوير از ما در ذهن آنها ست که تصوير ما نيست.   

اگر اين فراخوان به نتيجه ای در خور برسد که اميد من همين است تلاش خواهم کرد مجموعه ای از نوشته های دوستان را از طيفهای مختلف به انگليسی برگردانم و به صورت آنلاين و کاغذی منتشر کنم. پيشنهادهای خلاق را نيز استقبال می کنم. ما بايد با جهان گفتگو کنيم و گرنه هيچ تغيير محسوسی رخ نخواهد داد. زمان صحبت کردن افراد نخبه و مشهور و متفکر و فعال سياسی و فيلسوف از-جانب-ما گذشته است. ما خود بايد صحبت کنيم. صدای جمع رساتر و رنگارنگ تر و صميمی تر است. و به راه حل نزديک تر

تاريخ تحول شخصی ما در نگاه به غرب

از زمان انتشار مطلب پيشين شماری از دوستان ام به من نوشته اند يا در وبلاگ هاشان مطلبی گذاشته اند. هر مطلبی برای من بسيار ارزشمند است چون اين برای من يک تحقيق است تا آنچه را همه ظاهرا دانسته و بديهی می گيرند نابديهی بگيرم و يکبار ديگر با مراجعه با نظر کسانی که اهل مشارکت اند موضوع را وارسی کنم. ما در ايران گاه تمايل داريم که از جانب همه حرف بزنيم و فکر کنيم که می دانيم همه چه فکر می کنند. من می کوشم در اين موضوع همگانی تا جايی که می شود به نظر همگان تکيه کنم. اين مثل رمان نويسی به صورت آنلاين است که آدم فصلهای کتابش را قطعه قطعه می نويسد در معرض همگان. يا همان ماجرای تمرين نمايش در حضور تماشاگران است. من اين روش را در مسائل عمومی بسيار درست تر می بينم و در شرايط اجتماعی ما که با ناموزونی همراه است بهترين راه آموختن از همگان و شرکت دادن ديگران در پروسه آموزش دوجانبه. ما به دنبال وضعيتی هستيم که در آن به قول اميرپويان هر کسی استاد باشد و هر کسی شاگرد باشد. خب راستی چرا پويان هنوز ننوشته است؟  می دانم که سخت درگير درس و مشق است. خب خيلی های ديگر هم ننوشتند و من چشم انتظار آنها هستم.

اما از همه جلوتر دوست ناديده نازنين و خوشفکر دکتر کاشی بود که نوشت. نگاه معنوی او هميشه خواندنی است. او از تاريخچه شخصی اش در تحولی که تصوير غرب در نگاه او داشته می گويد. همين زاويه ديد است که ارزشمند است. تغيير نگاه و تاريخچه شخصی ما يقينی ترين آگاهی است:

در نوجوانی و به عنوان عضوی از لایه‌های پائینی طبقات متوسط اجتماعی، غرب برایم یک محیط دوردست، رویایی و دست نیافتنی بود. غربی فرد ثروتمند، شاد، چاق، و پر از اعتماد به نفس بود. همه اینها را داشت و در کنار این همه پر از عقل نیز بود. عقل البته به همین معنایی که امروزه در یک عبارت نظرورزانه آن را عقل ابزاری می‌گوئیم و از عقل ناظر به حقیقت و معنا، منفصل می‌کنیم.

غرب سمبل تام و تمام از ما بهترانی بود که در شمال شهر می‌دیدیم. گویی شمال شهری‌ها بدل‌هایی از آن اصلی بودند که در غرب زندگی می‌کنند

نوجوانی من به پایان می‌رسید و به آغاز جوانی می‌رسیدم و همزمان انقلاب نیز به تدریج آغاز می‌شد. مسحور نظامی از معنا شدم که همه نشانگان پیشین را سازمانی تازه می‌داد. غرب به محیطی پر از گناه و پر از غفلت بدل شد. بدل‌های آن نسخه‌های اصل نیز چنین شدند. در مقابل ثروت، شادی و همه بهره‌مندی‌های غربی‌ها، ما نیز خود را سنگین وزن از گوهرهای دیگر یافتیم. فکر می‌کردیم در عوض حقانیت داریم، گوهر حقیقت از آن ماست، آینده و تاریخ از آن ماست. در فرجام تاریخ دادگاهی را تصویر می‌کردیم و خیال می‌کردیم که هر چه ثروت و علم و پیشرفت و ترقی غربی‌هاست وبال گردنشان خواهد بود و ناداری و فقر ما، ثروت‌های ما به شمار خواهند رفت.

غربی آن دیگری آتشین بود که به هیچ روی مجالی برای آشتی با او وجود ندارد. دوستان و آشنایان، هر چه به کفر نزدیک می‌شدند به غربی‌ها نزدیک‌تر می‌شدند. یا به عکس هر چه بیشتر غربی خود و خانه خود را آرایش کرده بودند، بیشتر بوی کفر غربی می‌دادند

با اینهمه هنوز هم که هنوز است نفهمیده‌ام که چرا در آن فضا، از غربی‌ها تایید کلام خود را می‌گرفتیم. کافی بود که یک غربی حقانیت ما، پیامبر ما و برخی امامان ما را تایید کند. ما یکباره پر از فخر و غرور می‌شدیم. دیگر کسی جرات نداشت پیرامون ما عرض اندام کند.
(بقيه متن را اينجا بخوانيد)

نشانه شناس وبلاگستان هم که در دوستی مثل است به گرمی دعوت مرا پذيرفت و مطلبی نوشت که سفرنامه ای است يا سلوک نامه:

غرب در ذهن من بشدت با نشانه های صنعت همراه بود اما بخش های عمده برلین به شهرستانی بزرگ ،خلوت و آرام می ماند که فضای مناسبی را برای ماجرا های یک رمان یا یک فیلم تاریخی آماده می کرد. پیش از این سفر، انسان غربی در چشم من نشانه های رفاه را حمل می کرد. لباس های خوش دوخت و گران قیمت و خانه های مجلل و ماشین های رنگ به رنگ. اما سادگی رنگ لباس و جنس آن ها و دوری از وسواس چه پوشیدن ها و استفاده مفرط از دوچرخه، مترو و اتوبوس، این فرض مرا تغییر داد. زندگی روزمره غربی برای من با مصرف در آمیخته بود اما دیدم که هم مصرف سلطه داشت و هم مسابقه ای سنگین در میان مردم برای قناعت و صرفه جویی در جریان بود گویی هیچ چیز دور ریخته نمی شد . حراج کلمه مهمی به حساب می آمد. در عین حال زندگی ،روزمره و کسل کننده تر از آنی بود که می پنداشتم . جریان زندگی بدون موج و عادی می نمود. کار، خرید ،تعطیلات، فراغت و سفر بیش از حد سرد ، تکراری و همیشگی وابدی بودند. من نمی دانستم چه آرزویی مانده بود که مردمان این سرزمین داشته باشند. چیزی که بشدت مرا سردرگم می کرد، غیبت دولت بود. من وارد شهری بدون دولت شده بودم .خلاء بزرگی گریبان را می گرفت که باید یا به آن عادت می کردم یا کم کم می فهمیدم چشم ناظر دولت در کجاها توزیع و یا پنهان شده .اما هرچه بود به بزرگی و ظهور سراسری دولت و حاکمیت هایی نبود که من در ایران خودمان و بعضی کشورهای عربی دیده بودم .

تهران که در طول سفر دائما مورد مقایسه قرار می گرفت چهره گرم تری از برلین داشت اما خشن تر بود. تصویرهای آشکار برهنگی کمتر از آنی بود که می پنداشتم . هر چند چهره شهر بیشتر از تهران، زنانگی را درتن به رخ می کشید اما نگاهها، لبخند ها و حرکات بدن سردتر بود و کمتر توجه و نگاه مردان را به خود می خواند. برلین از چشم یک زن، شهر کمتر شهوانی بود.

هر چند شرایط برلین با بعضی شهرهای دیگر آلمان تفاوت داشت اما حس ناشی از ملاقات نزدیک و کشف مستقیم هرچند کوتاه، برایم غنیمتی بود. بالاخره من این هم دوست و هم دشمن قدیمی را از نزدیک دیدم. مهم نبود که این اقامت کوتاه و یا ناقص بود مهم برای من نزدیک شدن و تماشای از نزدیک هویتی بود که سال ها سرنوشت و ذهنیت من و ما را پر کرده بود در حالی که نه بسیار احساس ضعف می کردم و نه بیهوده به شرقی و ایرانی و مسلمان بودنم مغرور بودم. (متن کامل را اينجا بخوانيد)

بعضی دوستان تازه هم قدم پيش گذاشتند و نوشتند و مرا خوشحال کردند. محسن حجتی که با نوشته ها و تاملات ارزشمندش تازه آشنا شده ام يکی از آنها ست که تا اينجا دو بخش در باره موضوع يادداشت نوشته است. در بخش اول آورده است:

روبرو شدن با مفهوم غرب، برایم دوسویه کاملا متضاد داشت، اولین آن مدرنیزاسیون بود در عرصه های مختلف زندگی، ماشین و تلویزیون و رادیو و وسایل بسیار برای راحتتر کردن مشقات زیستن و طرف دیگر آن مواجه شدن با تصویری بود که این مدرنیزاسیون را سرمایه داری نام گذارده بود و محکومش میکرد و آن مارکسیسم و چپ ایرانی بود. بنابراین شکلی کاملا پارادوکسیکال را در برخورد با غرب میتوانستی تجربه کنی. در این میانه کسانی نیز علیرغم اقبال جامعه به وجه مدرنیزاسیون، این وجه را مسبب ویرانی عناصر فرهنگی و مدهبی جامعه میدانستند.

اما با مراجعه به متون کمی اصیلتر این تصویر ترک بزرگی برداشت. پس از آن دیگر امکان نداشت تصویری از غرب یکپارچه شکل بگیرد. پس مفهوم غرب شکسته شد به ماتریسی که در سطر آن کشورها و فرهنگها بودند و در ستون آن عناصر فرهنگی. غرب شکسته شد به امریکا و اروپا و اروپا نیز تقسیم شد به کاتولیک و پروتستان و ارتدوکس و همچنین فرانسه و آلمان و انگلستان و ایتالیا و دیگران. و در ستونهای این ماتریس هم عوام و نخبگان، فلسفه، هنر، علم، سیاست و چیزهایی از این دست. پس از این پس آنچه با آن روبرو میشویم چیزهایی مثل رمانتیسم آلمانی، یا خردگرایی کانتی آلمانی، یا اقتصاد بازار آزاد اسمیتی انگلیسی.

اما هنوز هم گاهی غرب یکپارچه رخ می نمایاند و یا دیگران آنرا یکپارچه مینمایانند. این اتفاق عموما در عرصه سیاست رخ میدهد و عمله آن نیز عموما رسانه ها هستند. پس این تصویر هنوز طرح میشود که مثلا انقلاب ایران موجودیت کل غرب را نشانه میگیرد و یا اینکه جهان استکبار میخواهد مانع دستیابی ما به انرژی هسته ای میگردد. ( از وبلاگ محسن: به يادگار نوشتم خطی ز دلتنگی، بخش دوم را هم اينجا ببينيد که در آن می گويد: یکی از تصاویر برجسته ام از غرب این است که لبریز از بحرانهاست، بحران هایی که هر کدامشان تمدنی را از پا انداخته اند اما برای غرب بدل به موتور محرک تغییرات و حتی رشد گردیده است بی آنکه بر زمین شان بزند)

سوشيانت عزيز هم وعده ای کرده بود که هنوز نقد نشده است! نقد شد همينجا می آورم.

نامه ها و ايميل های دوستان نازنين را نيز جداگانه می آورم و دعوت ام را مکرر می کنم. فعلا که وبلاگستان در تعطيلات است انگار بدون اين بلاگ چرخانی که يک روز هست و يک روز نيست و آدم نمی داند چه کسی چه چيزی نوشته است مگر به تصادف. پس اگر چيزی می نويسيد خبرم کنيد.

پس نوشت:
تا مفصل تر در پست بعدی به اين يادداشتهای تازه برسم علی العجاله اين لينکهای تازه را داشته باشيد:
داريوش ملکوتی سلسله ياداشتهايی را شروع کرده در باب ما و غرب و تحول تصويری که ما از غربيان داريم با عنوان:
ما و غرب: سوء تفاهم های تاريخی -1

دکتر کاشی هم در پست جديدی در پاسخ به يکی دو کامنت نويس بحث ما و غرب را از منظر سنت ادامه داده است:
سنت ما و غرب

محسن حجتی هم با يادداشت سوم اش به بحث خود پايان داده است و می گويد تصوير غرب در نظر او اينک هزار تکه شده است. 

April 28, 2007

غرب لذت

نديده ام هنوز که دوستان اشاره ای به مهمترين خصلت غرب در ذهن ما جماعت طی سی سال گذشته کرده باشند: جهان لذت. البته واضح و مبرهن است که غرب از زمانی که با آن آشنا شده ايم از اين تصوير بی بهره نبوده است اما برای نسل حاضر که بی تاريخ می زيد غرب از تبليغات جمهوری رنگ می گيرد که در آن جهان بی بند و باری است. محل شهوت است و لذت جويی. غرب مظهر اروتيسم است برای ايرانی. عجب آن است که در اين موضوع فرقی ميان مذهبيون و ستنگراها با مردم غربگرا و متوسط الحال شهری نيست. تفسير من اين است که از بس جمهوری انقلابی دم از بی بندوباری در غرب زد غرب برای آنها که مشتاق اش بودند نيز از همان منظر برجستگی يافت و شد جايی برای آنکه بگذاريم غريزه پای بازی برود.

من خود سالها وقتی شعر خيام را در اوج دلتنگی هايم در ايران می خواندم که می گفت: گر بر فلک ام دست بدی چون يزدان/ بر داشتمی من اين فلک را زميان/ از نو فلک دگر همی ساختمی/ کازاده به کام دل رسيدی آسان، با خود می گفتم غرب همان جاست که آزاده به کام خود آسان می رسد. غرب برای من مظهر لذت و کام و آسانی و کاميابی بود.

بعدها دانستم که اين حکم يکسره خطا نيست اما يکسره صواب هم نيست. نشانه عزيز گذرا نوشته است (يادداشت پيشين را ببينيد) که در سفر به برلين دريافته ميزان شهوتی که در فضا موج می زند به پای تهران نمی رسد! اما خب در اين باب تامل بسيار می توان کرد. آسانی هميشه با لذت همراه نيست. گاهی سختی و دشواری است که لذت بخش است. در عين حال تفاوتهای بنيادين در ديد غربی نسبت به لذت با ديد شرقی در عياشی هست. چيزی که لذت غربی را برای تربيت يافته شرقی می تواند سطحی جلوه دهد و تکراری و سرد و بی روح. غلبه کميت که آفت لذت عميق است. اما لذت از نوع بی تنش آن اينجا هست. آنجا هر چه هست به تنش آلوده است. مزه کدام اش بيشتر است؟ نمی دانم اما حسرت نوع غربی اش به هر حال بر دل ما می ماند.

گفتم تا شايد کسی از دوستان بخواهد در اين باب بيشتر بنويسد.

در اين روزها محسن حجتی با سه يادداشت نگاه خود را به غرب دوره کرد و داريوش محمدپور با سه يادداشت تازه کار خود را انگار شروع کرده است. او نيز مانند هر تجربه گر مهاجری که مقهور فرهنگ غرب نشده باشد می نويسد (در پاره دوم بحث اش): نه غرب و اروپا بهشت برين است و نه شرق و مثلاً ايران دوزخی است که هرگز نتوان در آن زندگی کرد. مهم اين است که چه توقعی از خودت و زندگی داشته باشی و حاضر باشی از چه چيزهايی هزينه کنی. دکتر کاشی هم بحث را از منظری ديگر در يادداشت دوم خود دنبال کرد که لينک به آنها را در مدخل پيشين آوردم. در اينجا مايلم به دو ايميل هم اشاره کنم. اولين آن از حسين آبکنار رفيق ناديده خوب و داستان نويس که نوشته است:

من وقتی فوتبال برزیل را تماشا میکنم، نمیدانم چرا اما احساس میکنم برزیل سرآمد کشورهای جهان است. احساس میکنم همة مردمش ستاره‎اند. تصور میکنم عجب کشور پیشرفته و نابغه پروری است!  اما چرا؟ چرا به یاد نمیآورم که برزیل بدهکارترین کشور جهان بوده و مردمش در فقر و فلاکت زندگی میکنند؟ چرا عکس عجیب و تاثیرگذاری را که از معادن طلای برزیل گرفته شده و کارگرانی با بدن‎هایی لخت کیسه‎های خاک را از نردبان‎هایی بلند بالا میبرند به یاد نمیآورم؟  همینطور است وقتی داستان‎های آمریکای لاتین را میخوانم. با خواندن داستان‎های مارکز و یوسا و فوئنتس و دیگران‎شان، درست همین حس را دارم. احساس می‎کنم با مردمی طرف هستم که اوج ادبیات و تفکر و دمکراسی و هنرِ عالم‎اند. احساس می کنم پیشرفته‎اند. احساس میکنم هویت دارند. احساس می‎کنم هویت‎شان به رسمیت شناخته شده.

آبکنار می نويسد:  اما ما چه کرده‎ایم؟ تکنولوژی عقب، ورزش بی بضاعت، هنر دولتی یا جشنواره پسند، و... هر تصویری که از ما به آن سو منعکس شده بیشتر فقر و بدبختی و تعصبات دینی و ... بوده. مثل فیلم‎های ما که به خاطر رسیدن به جوایز جشنواره‎ای فقر و فلاکت را نشان داده‎اند. ما باید سعی کنیم که دیگران تصویرهای دیگرگونه هم از ما ببینند. من اینجا فقط می توانم به ادبیات اشاره کنم که تخصصم است. ما دو هزار سال ادبیات مکتوب داریم. باید چهرة ایران را با ادبیاتش به جهان شناساند. همانطور که با کشتی که ورزش ملی ماست.

اما او نااميد است که با موجودی فعلی فرهنگ و سياست و ملت و دولت ما بتوان کاری کرد.

مجتبا پورمحسن ديگر رفيق ناديده و مترجم و اهل ذوق و ادب هم نوشته است: ما در این‌ توهم‌ که‌ “هنر نزد ایرانیان‌ است‌ و بس” چشم‌ بر واقعیت‌های‌ امروز بسته‌ایم‌ (همچنانکه‌ آنها بسته‌اند) و غرب‌ را همراه‌ با گذشته‌اش‌ نقد می‌کنیم. ما غرب‌ را با سکس‌ شاپ‌هایش‌ در مقابل‌ مغازه‌های‌ خودمان‌ قرار داده‌ایم. ما غرب‌ را نه‌ در وست‌ اند لندن، نه‌ در خیابان‌ برادوی، نه‌ در خانه‌های‌ فرهنگی‌ برلین، بلکه‌ فقط‌ و فقط‌ در سن‌ پائولی‌ هامبورگ‌ و فاحشه‌خانه‌هایش‌ دیده‌ایم. (مقصود از ما، “ما”ی‌ کلی‌ و غالب‌ است.) و پنهان‌ کرده‌ایم‌ که‌ در جامعه‌ای‌ که‌ دچار بحران‌ هویت‌ شده‌ روابط‌ زناشویی‌ و مراودات‌ تختخوابی‌ به‌ کجاها کشیده‌ است. چرا که‌ ما - ایرانی‌ها - با فرهنگ، با خانواده‌ و با تمدنیم‌ و آنها فرهنگ‌ خانواده‌ ندارند. ما میکروفن‌های‌ ورزشگاه‌هایمان‌ را بسته‌ایم‌ تا “توپ، تانک، فشفشه، داور ما ...” را و نه‌ “شیرهای‌ سماور” و اعضای‌ جنسی‌ خاندان‌ بازیکنان‌ را از زبان‌ تماشاگرانی‌ نشنویم‌ و ادعا کنیم‌ که‌ بهترین‌ تماشاگران‌ دنیا را داریم‌ و هولیگان‌های‌ انگلیسی‌ باید “فرهنگ” تماشا کردن‌ فوتبال‌ را از ما یاد بگیرند.

نوشته های پورمحسن و آبکنار را در مجموعه ما و غرب به طور کامل خواهم آورد. اما آنچه مجتبا نوشته است واگوی نکته ديگری هم در نگاه ما به غرب از منظر لذت هست: ما هم حال خود را می کنيم اما فحش اش را به غرب می دهيم. ما هم به شکل خود بی بند و بار ايم. و در اين بی بندو باری البته حجت غرب هم لذتجويی ما را مضاعف می کند.

آن دیگر برتر

جامی می‌نویسد ما از غرب بیشتر می‌دانیم تا غربی‌ها از ما.
چه انتظاری غیر از این می‌توان داشت؟
غربی‌ها بخشی اجتناب ناپذیر و گسست ناپذیر از تجربه زیسته فردی و جمعی ما بوده‌اند. اما ما برای غربی‌ها چه موضوعیتی داشته‌ایم الا ویترین‌هایی برای تماشای توریستی؟ شاید ماجرای القاعده تلاشی برای بدل کردن ما به تجربه زیسته جامعه غربی بوده است. شاید هراس از تروریسمی که ریشه در این سوی عالم دارد، ما را نیز به تجربه زیسته جامعه غربی بدل کرده باشد

به منزله یک ملت، بارها در معرض هجوم بیگانه بوده‌ایم: اعراب، مغول‌ها، ترک‌ها و افغان‌ها. از همه این‌ها شکست سخت نیز خورده‌ایم، اما این همه دیگر‌هایی بوده‌اند فروتر از ما. همواره در لباس فاخر تمدن خود ایستاده‌ بودیم و مثل یک نجیب زاده از خصمی شکست خورده‌ایم که خود را برتر از او شمرده‌ایم.

اما غربی‌ها اولین تجربه جمعی و تاریخی ما بوده‌اند که از آن‌ها شکست خوردیم و در عین حال موقعیت او به منزله یک دیگر برتر را پذیرفتیم.

غرب آن دیگر برتر ماست.

به تجربه زیسته خود طی سال‌ها و دهه‌های گذشته می‌نگرم و نقش این دیگر برتر را بسیار عظیم و عمیق می‌یابم. غرب همراه با تحول موقعیت فردی‌ام از یکسو و تحولات پیرامونی‌ام از سوی دیگر دستخوش تحول شده است. بگذارید داستان این تحول را بازگویم.

در نوجوانی و به عنوان عضوی از لایه‌های پائینی طبقات متوسط اجتماعی، غرب برایم یک محیط دوردست، رویایی و دست نیافتنی بود. غربی فرد ثروتمند، شاد، چاق، و پر از اعتماد به نفس بود. همه اینها را داشت و در کنار این همه پر از عقل نیز بود. عقل البته به همین معنایی که امروزه در یک عبارت نظرورزانه آن را عقل ابزاری می‌گوئیم و از عقل ناظر به حقیقت و معنا، منفصل می‌کنیم.

غرب سمبل تام و تمام از ما بهترانی بود که در شمال شهر می‌دیدیم. گویی شمال شهری‌ها بدل‌هایی از آن اصلی بودند که در غرب زندگی می‌کنند

نوجوانی من به پایان می‌رسید و به آغاز جوانی می‌رسیدم و همزمان انقلاب نیز به تدریج آغاز می‌شد. مسحور نظامی از معنا شدم که همه نشانگان پیشین را سازمانی تازه می‌داد. غرب به محیطی پر از گناه و پر از غفلت بدل شد. بدل‌های آن نسخه‌های اصل نیز چنین شدند. در مقابل ثروت، شادی و همه بهره‌مندی‌های غربی‌ها، ما نیز خود را سنگین وزن از گوهرهای دیگر یافتیم. فکر می‌کردیم در عوض حقانیت داریم، گوهر حقیقت از آن ماست، آینده و تاریخ از آن ماست. در فرجام تاریخ دادگاهی را تصویر می‌کردیم و خیال می‌کردیم که هر چه ثروت و علم و پیشرفت و ترقی غربی‌هاست وبال گردنشان خواهد بود و ناداری و فقر ما، ثروت‌های ما به شمار خواهند رفت.

غربی آن دیگری آتشین بود که به هیچ روی مجالی برای آشتی با او وجود ندارد. دوستان و آشنایان، هر چه به کفر نزدیک می‌شدند به غربی‌ها نزدیک‌تر می‌شدند. یا به عکس هر چه بیشتر غربی خود و خانه خود را آرایش کرده بودند، بیشتر بوی کفر غربی می‌دادند

با اینهمه هنوز هم که هنوز است نفهمیده‌ام که چرا در آن فضا، از غربی‌ها تایید کلام خود را می‌گرفتیم. کافی بود که یک غربی حقانیت ما، پیامبر ما و برخی امامان ما را تایید کند. ما یکباره پر از فخر و غرور می‌شدیم. دیگر کسی جرات نداشت پیرامون ما عرض اندام کند.

اصلاً یکی از دلایل جاذبه افکنی روشنفکران در جامعه ایرانی نیز همین بوده است. یک روشنفکر هنگامی که با کراوات و کت و شلوار شیک و ریش تراشیده، همان مباحثی را مطرح می‌کرد که ما از زبان روحانیون انتظار داشتیم، فوق العاده لذت می‌بردیم. به خصوص اگر آن روشنفکر هم چهره با غربی‌ها، به غربی‌ها بد می‌گفت و نشان می‌داد که چرا آنها منحط‌اند و ما پیشرفته‌ایم و برحق، کیف‌مان از حد می‌گذشت. چقدر دوست داشتیم غربی‌ها خود خود را به سخره بگیرند. حمله روشنفکران به غرب، درست همین نقش را ایفا می‌کرد.

شاید ماجرا به جشن‌های کارناوالی شباهت داشت. مثلاً وقتی می‌خواستیم شاه را مسخره کنیم، کسی را در لباس او در می‌آوردیم او به خود بد می‌گفت و این نهایت لذت را در رگ‌های ما می‌دوانید.


تحقیر او که برتری‌اش را تا عمق جان گردن نهاده‌ایم، ماجرای عجیبی است که تصور نمی‌کنم به کلی از مهمیز آن خارج شده باشیم. مراسم استقبال گرم از ملوانان اسیر انگلیسی در همین ماجرای اخیر همین احساس را به من بخشید.

انقلاب در این ماجرا تحول ایجاد کرد. اما نه به معنای رادیکال و به کلی متفاوت. دلالات معنایی که فضای انقلاب به نمادهای غربی آویزان کرده بود، گسیخته شد. غرب در فضای اواخر دهه شصت، به همان فرد پولدار، چاق، عاقل و شاد بدل شد. حقانیت نداشت، اما در مقابل او ما نیز چندان گوهر حقیقتی در کف نداشتیم. چنین بود که اصولاً حقانیت موضوعیت خود را از دست داد. ما مثل بردگان خلع سلاح شده، به غرب می‌نگریستیم.

دهه شصت به پایان رسید. ما با ورود به دهه هفتاد، به جهانی دیگر وارد شدیم. سردمداران سیاسی همه به استقبال جهان غرب رفتند. مناسبات اجتماعی، فضای شهری، صنعت، بانک و همه و همه نمادهایی که مناسبات زیست غربی را نمایندگی می‌کرد ترویج شد.

من نیز از حیث موقعیت فردی، در موقعیت بالنسبه بهتری قرار گرفتم. در دوره فوق لیسانس تحصیل می‌کردم جایی در محافل روشنفکری پیدا کرده بودم و کم کم، تلاش می‌کردم پزهای روشنفکری را یاد بگیرم.

غرب در آئینه پزهای روشنفکری، از منطق زدودن حس حقانیت در فاهمه عمومی تبعیت می‌کرد. غرب منطق نیرومندی بود که با تمسک به آن می‌توانستی هر ادعای حقانیتی را از فضاهای سنت زائل کنی. از پنجره‌ای که روبروی غرب گشوده بودیم، نسیم خنکی می‌وزید. کیف ناشی از این نسیم خنک، چنان بود که یکباره به خود آمدیم و خود را عریان یافتیم. عریان و بی پناه.

کم و بیش احساس بی پناهی داشتم، اما برای جهان سنت نیز پایه و سقفی نمانده بود که پناه گیرم.

به مدد غرب، از استیلای سنت به درآمدم، اما به مدد عریانی ناشی از تمسک به غرب، از استیلای غرب نیز به درآمدم. احساسم این است که ازآن هنگام، توانستم با چشمی متفاوت به غرب بنگرم.

این نکته در نیمه‌های دهه هفتاد ظاهر شد. درست هنگامی که موج دوم خرداد در اوج خود بود.

نگاهم تا کنون به غرب یا توام با حسرت بوده است یا توام با خشم. گاه به آنها حسادت کرده‌ام، گاه احساس حقارت داشته‌ام و گاه با دندان‌های به هم فشرده به نمادها و تجلیات غرب نگریسته‌ بودم. اما اینک احساس می‌کنم نزدیک به یک دهه است که از همه این فضاها خارج شده‌ام.

اینک تفاوت چندانی میان ما و غربی‌ها احساس نمی‌کنم. فکر می‌کنم اگر تفاوتی هست در مناسبات متفاوتی است که در ساختار اجتماعی و فرهنگی و سیاسی وجود دارد. این مناسبات در چند و چونی ما و غربی‌ها موثر است، اما این اثر چندان نیست که مرزهای متفاوت و غیر قابل عبوری میان ما و آنها ترسیم کند.

چنانکه برخی رخدادها که مناسبات جامعه غربی را دگرگون می‌کند، غربی‌ها درست مثل ما می‌شوند. تحولات جامعه آمریکا و جوامع غربی، بعد از انفجار برج‌های دوقلو همین نکته را اثبات می‌کند.

تصور من از غیریت غرب، به تدریج فروریخته است. با چشمانی به ندرت توام با حسادت و حسرت به غرب می‌نگرم. به دقت نمی‌دانم تا چه حد این نکته به من مربوط است و تا چه اندازه بیانگر تحولی در ساختار فاهمه عمومی مردم ماست.

پی نوشت: به فرموده دوست گرامی جامی عزیز، حدیث نفس نوشتم و تصور کردم بیشتر با هدف شبه پژوهشی ایشان سازگار است.

 

سنت ما و غرب



غرب رویاروی سنت ما نیست، بخشی از سنت ماست.
بخشی از سنت ما، اندیشه و فرهنگ ایرانشهری است، صرفاً به این واسطه که بخشی از حیات تاریخی ما در فضای معنایی ایرانشهری گذشته است. چنانکه بخشی از سنت ما اندیشه وفرهنگ اسلامی است، صرفاً به این واسطه که بخشی از حیات تاریخی ما در منظومه فرهنگ اسلامی گذشته است.

ایرانیت ما تحت تاثیر اسلامیت ما اینک زنده است، چنانکه اسلامیت ما نیز تاثیر کمی از ایرانیت ما نپذیرفته است.

با همین استدلال بخشی از سنت ما نیز وجه غربی دارد به این دلیل که بخشی از حیات تاریخی ما در نسبت با مناسبات اقتصادی، اجتماعی و سیاسی غربی گذشته است.

ایرانیت و اسلامیت ما تحت تاثیر غربیت ماست، چنانکه غربیت ما نیز تحت تاثیر اسلامیت و ایرانیت ماست.

بنابراین همواره غربی در فضای اجتماعی ما حضور دارد که تا حدودی به غرب ما ایرانی‌ها بدل شده است. اصولاً مقولات سنت و غرب، دو معنای متعارض و رویاروی هم نیستند. بلکه مقوله غرب در منظومه مفهوم سنت ایرانی امروز ما جایگاهی مهم اشغال کرده است. از غرب تعبیری ایدئولوژیک ساخته‌ایم اگر تصور کنیم که غرب ما ایرانی‌ها، چارچوب و ساختار و ماهیتی دارد مستقل از آنچه سنت ایرانی و اسلامی می‌خوانیم. چنانکه از سنت نیز تعبیری ایدئولوژیک داریم چنانچه تصور کنیم ساختار و ماهیتی دارد مستقل از آنچه غرب می‌خوانیم.

غرب پدیدار شده بر فضای عمومی ما، غرب ویژه‌ای است که به مسائل ما ترجمه شده است، چنانکه سنت در آمیخته با غرب نیز دیگر مشخصات پیش از این منازعه را از دست داده است.

جناب عباس شریفی می‌نویسد چه چیز از مخزن سنت می‌خواهید بیرون بکشید. پاسخ من این است که این سنتی که از آن سخن می‌گوئید مفهوم شامل و پیچیده‌تر از آنی است که شما تصور می‌کنید. غرب اینک بخشی از ساختار سنت ماست. غربی است که به واسطه مشخصات و ممیزات فرهنگی و اجتماعی ما در فاهمه عمومی ما پدیدار شده است. هم از آن تاثیر پذیرفته و هم بر آن اثر نهاده است. غرب چنانکه هست، و فی نفسه وجود دارد، نمی‌دانم و نمی‌دانیم چیست. غربی که در فضای تنازعات سیاسی و فرهنگی و با توجه به مقتضیات فرهنگی و اجتماعی و سیاسی بر ما پدیدار شده مطمح نظر من است.

این قاعده‌ای است که هیچگاه استثنا برنخواهد داشت. قاعده‌ای که مسلماً نافی فرض یکی شدن جهان است و ملتزم به تداوم تنوعات در عین کثرت ارتباطات است. بنابراین من سوال جناب شریفی را اصولاً منحل شده می‌دانم مگر آنکه بخواهیم همچنان به نحوی ایدئولوژیک از سرشت متمایز سنت در مقابل سرشت غرب سخن بگوئیم.

غرب با این تعبیر، آن دیگری بوده است که به دورن آمده است و فصلی اجتناب ناپذیر از فهم ما از خویشتن شده است. اما به این معنا، ما به نحوی حاشیه‌ای در ساختار زندگی ملموس و روزمره غربی‌ها حضور داشته‌ایم. غرب در درون شاکله و ساختار حیات جمعی ما حضور فعال و هر روزی یافته است، اما ما نقشی جز آن نداشته‌ایم که دیگر نازل‌تر خود برتر غربی‌ باشیم. این نقش را همیشه ما بازی نکرده‌ایم، غربی گزینه‌های بسیار متنوعی برای تعریف آن غیر داشته است.

این وضع نابرابر، اینک مقاومت این سوی جهان را برانگیخته است. اگرچه متاسفانه زبان این مقاومت مخرب و ویرانگر است.

چند سال پیش یک خبرنگار فرانسوی ضمن یک گفتگو می‌گفت، نخوت غربی ما اینک ما را دچار بحران کرده است. ما چشمی برای دیدن جهان پیرامون خود نداشتیم، اینک جهان پیرامون با صدای مهیب بمب و خشونت، دیده شدن خود را بر ما تحمیل می‌کند.

جناب آقای دکتر مهرآئین، منکر شرق شناسی و مطالعات غربی‌ها در خصوص شرق نیستم، بحث من نیز ربطی به محافل آکادمیک نداشت، مساله من به دغدغه‌های عینی و هرروزه مردم در متن زندگی روزمره ارتباط داشت. به این معنا به جد براین باورم که تا کنون غربی‌ها کمتر در باره ما می‌دانسته‌اند تا ما در باره غربی‌ها. یک نمونه عینی و مشهود این است که از همان سنین کودکی ما ناگزیریم زبان انگلیسی را بیاموزیم. کدام غربی، الا در کلاس‌های محدود شرق شناسی و ایرانشناسی، خود را ملزم به آشنایی با زبان فارسی و عربی می‌داند؟

تماشای نزديک يک خيلی دور

هامبورگ اولین نقطه ای از غرب بود که بر آن قدم گذاشتم .برای اولین بار غرب را بدون واسطه لنز دوربین های عکاسی و فیلم برداری،بدون فیلتر های روزنامه نگارانه و تکنیک های رمان و داستان نویسی می دیدم
این بار مسافری از غرب یا مقیمی در آن نبود که برایم تکه های پازلی را به سوغات بیاورد و من ندانم که این قطعه ها را کجای این تابلوی بزرگ بچینم
دلم هم نمی خواست هیچ کتابی همچون غرب زدگی آل احمد یا آموزه های مشتاقانه یا متنفرانه ای،کتاب راهنمای من در این کشف حضوری باشد. حتی تا آنجا که می شد می خواستم احساسات و استدلال های سابق خودم نیز واسطه نباشند
گویی در حال روبرو شدن با کسی بودم که از سالها پیش، از دوره کودکی ارتباط پر فراز و نشیبی با او داشته ام. با ایمیل، با تلفن با نامه با نفرت با اشتیاق، با پیغام و پسغام اما هیچو قت او را از نزدیک ندیده ام
ساعتی بیشتر در هامبورگ نماندم مقصد اصلی من برلین بود. شهر آلمانی پیش از سفر برایم شهری پیچیده در آهن ، پولاد و بتن بود با آدم هایی سرد که در رگ هایشان نظم جاری است و البته با واژه ها و نشانه های مسلطی چون هیتلر ،حزب نازی ،و صلیب شکسته ، جنگ جهانی دوم شناخته می شد
اما وقت دیدار بجز کم شمار نقطه هایی مدرن ،بلند و آهنین، برلین برایم مسطح و یک طبقه جلوه کرد ؛ بدون دود و بدون ریختی صنعتی. بعضی از مناطق آن گویی در لابلای جنگلی بکر و در کنار رودخانه ای پر آب بنا شده اند. شهری دو زیست با چهره ای که هم به پدر اروپای غربی اش رفته بود و هم به مادر شرق اروپایی اش شبیه بود
غرب در ذهن من بشدت با نشانه های صنعت همراه بود اما بخش های عمده برلین به شهرستانی بزرگ ،خلوت و آرام می ماند که فضای مناسبی را برای ماجرا های یک رمان یا یک فیلم تاریخی آماده می کرد
پیش از این سفر ،انسان غربی در چشم من نشانه های رفاه را حمل می کرد .لباس های خوش دوخت و گران قیمت و خانه های مجلل و ماشین های رنگ به رنگ. اما سادگی رنگ لباس و جنس آن ها و دوری از وسواس چه پوشیدن ها و استفاده مفرط از دوچرخه ،مترو و اتوبوس ،این فرض مرا تغییر داد
زندگی روزمره غربی برای من با مصرف در آمیخته بود اما دیدم که هم مصرف سلطه داشت و هم مسابقه ای سنگین در میان مردم برای قناعت و صرفه جویی در جریان بود گویی هیچ چیز دور ریخته نمی شد . حراج کلمه مهمی به حساب می آمد
در عین حال زندگی ،روزمره و کسل کننده تر از آنی بود که می پنداشتم . جریان زندگی بدون موج و عادی می نمود. کار، خرید ،تعطیلات، فراغت و سفر بیش از حد سرد ، تکراری و همیشگی وابدی بودند. من نمی دانستم چه آرزویی مانده بود که مردمان این سرزمین داشته باشند
چیزی که بشدت مرا سردرگم می کرد، غیبت دولت بود. من وارد شهری بدون دولت شده بودم .خلاء بزرگی گریبان را می گرفت که باید یا به آن عادت می کردم یا کم کم می فهمیدم چشم ناظر دولت در کجاها توزیع و یا پنهان شده .اما هرچه بود به بزرگی و ظهور سراسری دولت و حاکمیت هایی نبود که من در ایران خودمان و بعضی کشورهای عربی دیده بودم . این وجه برای کسی که در موطن خود بشدت از حضور دولت در همه گوشه کنار زندگی خصوصی و عمومی خسته است ، برای مدتی سرگیجه آور است
اما همان دولت واره هم به نظر در حال رقابتی جالب با مردم بود. رقابتی برای کسب سودبیشتر و ماندگاری در ازای انجام خدمات قانونی و عرفی . دولتی زیر دست با زیستی سایه وار و مراقب
دولت بر شانه های مردم خرد و قدرت آن با سهمیه ای متفاوت در میان شهروندان توزیع شده بود. همه چشم ها به نظر می رسید چشم دولت اند و همه این چشم ها دولت را هم می پایند این ها غیر از چشم های تکنولوژیکی بودند که در فروشگاهها و گوشه کنار رخ می نمودند
سیطره نظم بیش از آنی بود که تصور می کردم امنیت هم فراگیر بود هم احساس شدنی
تهران که در طول سفر دائما مورد مقایسه قرار می گرفت چهره گرم تری از برلین داشت اما خشن تر بود
تصویرهای آشکار برهنگی کمتر از آنی بود که می پنداشتم . هر چند چهره شهر بیشتر از تهران، زنانگی را درتن به رخ می کشید اما نگاهها ، لبخند ها و حرکات بدن سردتر بود و کمتر توجه و نگاه مردان را به خود می خواند . برلین از چشم یک زن ، شهر کمتر شهوانی بود
بیلبوردهای شهر کمتر از تهران به تبلیغ مارک های معروف مشغول بودند . برلین کمتر جهانی و بیشتر محلی بود
روسری به سر داشتم و با مانتویی روشن به تن در شهر می رفتم و می آمدم . نگاهها اما در گوشه و کنار دزدانه یا مستقیم و با شک و سوء ظن یا کنجکاوانه و تحقیقی و با قالب های پیشینین مرا می پاییدند .من بیش از یک مرد حامل نشانه های مذهبی یا وطنی و یا اعتقادی و ایدئولوژیک و جغرافیایی بودم و بیش از یک مرد هم وطن و هم رای خود تحت فشار دیگر بودن قرار می گرفتم
کلیسای جامع کلن فضایی کاملا آشنا بود. موسیقی ای روحانی، فضایی تاریک با سقف ی بلند ،بارها و بارها و از کودکی در تصاویر سنمایی و تلویزیونی تکرار شده بود اما حضور مستقیم در درگاه یک کلیسا وقتی پیش از ظهر یکشنبه مراسم دعا و نیایش درآن برگزار می شود حسی مشابه با یکی از حرم های خودمان را تداعی می کرد .لطافتی که در فضا بود، سبکی که دنبال می آمد و اشکی که بی اختیار در گودی کاسه چشم می نشست ؛ شمع هایی که می سوختند و غیر هم کیشانی که از خارج از محوطه مقدس مشغول تماشا می شدند و اجازه نمی یافتند تا به حرم راه پیدا کنند
هر چند شرایط برلین با بعضی شهرهای دیگر آلمان تفاوت داشت اما حس ناشی از ملاقات نزدیک و کشف مستقیم هرچند کوتاه، برایم غنیمتی بود. بالاخره من این هم دوست و هم دشمن قدیمی را از نزدیک دیدم
مهم نبود که این اقامت کوتاه و یا ناقص بود مهم برای من نزدیک شدن و تماشای از نزدیک هویتی بود که سال ها سرنوشت و ذهنیت من و ما را پر کرده بود در حالی که نه بسیار احساس ضعف می کردم و نه بیهوده به شرقی و ایرانی و مسلمان بودنم مغرور بودم

پی نوشت : از وقت این دیدار بیشتر از سه سال گذشته و من که حافظه ای متکی به چشمها و بعضی حواس دیگر دارم ، دوری از زمان وقوع، نوشته مرابا مشکلاتی بیشتر از مواقع عادی مواجه کرده است. تحلیل برنگرفته از حواس ظاهری و نهانی هم متن را مغشوش تر می کند .اما موضوع برای من سوژه همیشه جذابی است که در پاسخ به این دعوت صاحب سیبستان برای تعمیر پل های شکسته نوشته شده

تصويرم از غرب - يک

تصويرم از غرب (۱)

آقای جامی در فراخوانی برای تعمیر پلهای شکسته بین ما و غرب، در صدد ایجاد فضایی برای گفتگو، در محیط وبلاگهای ایرانی، برآمده است. این موضوع برای من، میتواند دو سویه داشته باشد، که یک سویه آن از منظر تئوریک است، تبیین شرایط پیش آمده و یافتن علل و عوامل اجتماعی، سیاسی و ... و سویه دیگر آن دیدگاه شخصی و خصوصی هریک از ما نسبت به غرب. هدفم در این نوشته چیزی شبیه تداعی معانی آزاد(درست گفتم؟) است، اینکه من وقتی این کلمه را می شنوم چه چیزهایی به ذهنم متبادر میشود. بدیهی است این نگاه کسی است که اینگونه است:

درسخوانده دانشگاهی ایرانی، که در نوجوانی انقلاب و در جوانی اش جنگ را دیده است، با پس زمینه های روستایی و مذهبی و از خانواده ای مذهبی،از آثار تمدن غربی مانند ماشین و تکنولوژی سود میجوید و نسبت بدانها موضع گیری دینی ندارد.

روبرو شدن با مفهوم غرب، برایم دوسویه کاملا متضاد داشت، اولین آن مدرنیزاسیون بود در عرصه های مختلف زندگی، ماشین و تلویزیون و رادیو و وسایل بسیار برای راحتتر کردن مشقات زیستن و طرف دیگر آن مواجه شدن با تصویری بود که این مدرنیزاسیون را سرمایه داری نام گذارده بود و محکومش میکرد و آن مارکسیسم و چپ ایرانی بود. بنابراین شکلی کاملا پارادوکسیکال را در برخورد با غرب میتوانستی تجربه کنی. در این میانه کسانی نیز علیرغم اقبال جامعه به وجه مدرنیزاسیون، این وجه را مسبب ویرانی عناصر فرهنگی و مدهبی جامعه میدانستند.

اما با مراجعه به متون کمی اصیلتر این تصویر ترک بزرگی برداشت. پس از آن دیگر امکان نداشت تصویری از غرب یکپارچه شکل بگیرد. پس مفهوم غرب شکسته شد به ماتریسی که در سطر آن کشورها و فرهنگها بودند و در ستون آن عناصر فرهنگی. غرب شکسته شد به امریکا و اروپا و اروپا نیز تقسیم شد به کاتولیک و پروتستان و ارتدوکس و همچنین فرانسه و آلمان و انگلستان و ایتالیا و دیگران. و در ستونهای این ماتریس هم عوام و نخبگان، فلسفه، هنر، علم، سیاست و چیزهایی از این دست. پس از این پس آنچه با آن روبرو میشویم چیزهایی مثل رمانتیسم آلمانی، یا خردگرایی کانتی آلمانی، یا اقتصاد بازار آزاد اسمیتی انگلیسی.

اما هنوز هم گاهی غرب یکپارچه رخ می نمایاند و یا دیگران آنرا یکپارچه مینمایانند. این اتفاق عموما در عرصه سیاست رخ میدهد و عمله آن نیز عموما رسانه ها هستند. پس این تصویر هنوز طرح میشود که مثلا انقلاب ایران موجودیت کل غرب را نشانه میگیرد و یا اینکه جهان استکبار میخواهد مانع دستیابی ما به انرژی هسته ای میگردد.

تصويرم از غرب - دو

بعد دیگری که باید به آن ماتریس پیش گفته افزوده شود، دوگانه خواص و عوام است. نگاه به ما را باید با این بخش بندیها ملحوظ داشت. بنابراین تصویری که فوکو مثلا از انقلاب ایران ارائه میدهد هیچ نوع سنخیتی با نگاه مثلا کارگردان فیلم بدون دخترم هرگز ندارد و هریک فقط بخشی از جوامع غربی را نمایندگی میکنند. بر این اساس نگاه به غرب باید از این ابعاد سنجیده شود. آنچه که حاصل این تفاریق است این است که دیگر غرب یک مفهوم قابل اشاره نیست و طبیعی است که هر گزاره ای در باره این مفهوم (نامفهوم) عموما هیچ گونه بار اطلاعاتی ندارند. لذا فروض از این دست که غرب اخلاقی یا غیراخلاقی زیست میکند و یا با شرق در تعارض است و یا در تعامل چندان معنادار نمیباشند. هرچند در این نوشته هنوز مجبورم از این کلی گویی ها سود ببرم.
یکی دیگر از تصاویری که از آن مجموعه نه چندان همسان، که مجبورم هنوز آنرا غرب بنامم، این است که حداقل در عرصه عوام (ببخشید کلمه دیگری نمیتوانم به کار ببرم و شما لطفا بار اررزشی آن را حذف نمایید) بشدت متاثر از تصاویر است تا کلمات. برای اینکه این موضوع را تبیین کنم به مثالی بسنده میکنم و آن این است که هر چقدر ما تحت تاثیر کلمات هستیم آنها اسیر تصاویرند. همین است که در بین ما کلمات قصار بار معنایی بسیاری را ممکن است بدوش بکشند حال آنکه این نقش را برای آنها، کاریکاتور یا نقاشی یا فیلم ادا میکند. این موضوع سبب میشود که برای ارائه تصویری قابل درک باید از عناصر بصری بیشتر سود جسته شود تا از کلمات.
دوآلیسم هایی که تصاویرم از غرب را میسازند اینها هستند:(همین است که یکی از تصاویر برجسته ام از غرب این است که لبریز از بحرانهاست، بحران هایی که هر کدامشان تمدنی را از پا انداخته اند اما برای غرب بدل به موتور محرک تغییرات و حتی رشد گردیده است بی آنکه بر زمین شان بزند. بودیسم سبب مرگ تمدن هندوییسم میگردد اما مارکسیسم غرب را نه تنها متلاشی نکرد بلکه آنرا عمیقا انسانی تر کرد)
  • تبدیل محوریت اصلی در زندگی از خدا به انسان
  • خواست سلطه بر طبیعت به جای تعیین موقعیت انسان در طبیعت
  • عرفی کردن اداره جامعه در برابر تئوکراسی
  • برتر نشاندن ارزش آزادی برارزش برابری
  • تبیین های علمی به جای جان انگاری طبیعت
  • ترجیح سیر در آفاق بر سیر در انفاس (ماجراجویی به جای عرفان)
  • غلبه روح رومی با آمیزه ای از مهندسی و جنگ و سلطه بر روح یونانی که نماد حکمت و زیبایی بود.
  • عدالت در خصوص جایگاه عقل که بین دو سوی تقدیس جنون و سپردن حل تمامی مسائل به عقل در نوسان بود.
  • غلبه ولتر بر روسو
  • غلبه نیوتن بر لایب نیتس
نمیتوانم از اعتراف به اکتشافات غرب خودداری کنم که ارزشهایشان میتواند جهانی باشد و نیاز تمام بشریت بدان غیر قابل انکار است:
  • لیبرالیسم و دموکراسی
  • تلاش برای بنا نهادن اخلاق بی پشتوانه مذهب
  • جریانات برابری حقوق مرد و زن
  • حقوق بشر
  • عدالت در خصوص جایگاه عقل که بین دو سوی تقدیس جنون و سپردن حل تمامی مسائل به عقل در نوسان بود.
اگر اجازه بدهید ادامه خواهد داشت....

تصويرم از غرب - سه

تصويرم از غرب (۳)
بخش اعظم تصاویری که از آن کلیت غرب برایم شکل گرفته است، برگرفته از متون ترجمه شده ایست که اکثر آن در حیطه های اندیشه بوده است و تاریخ. بخشی دیگری از آن، برگرفته از مسافرتها و اقامتهای کوتاه مدتی است که عموما به عنوان یک بازدید کننده فنی از آلمان و فرانسه وسوییس و یک اقامت طولانیتر (چند هفته ای از انگلستان) اینبار برای دیدار از اهل فامیل و بخشی دیگر نیز برگرفته از رسانه، و آخرین آنها ارتباطی است که بواسطه کار و یا خانواده با افراد و سازمانهایی از آن سرزمینها هستند، برقرار میشود. در حیطه فردی، تفاوتها به هیچ وجه نگران کننده و اغوا کننده نیست. آدمهای هم سطح، هم سطح هستند با تفاوتهای قابل قبول. تفاوتهای اساسی تر بین ما و آنها، در اندیشه هایی است که آدمها را به کار میگیرد. در آنسو این اندیشه از انسانها بیشتر سود میبرد و در اینور، عموما اندیشه ای دیده نمیشود و یا اگر هم دیده شود، بیشتر به کار آزردن آدمها می آید تا بکار گرفتنشان. ولی اعتراف میکنم که گاهی این ماشین معیوب را بیشتر از آن سیستم کارآمد می پسندم. گویی جایی هم برای بازیگوشی های سرخوشانه مان هنوز وجود خواهد داشت.

 

موضوع دیگری، که در این نوشته ها نیز، به کرات از آن یاد کردم، نقش رسانه هاست. تصورم این است که رسانه ها همچون شمشیر دودم عمل میکنند که عموما آن لبه تیزش به سمت ما نشانه گرفته شده است. نقش ویران کننده این رسانه ها در بحران عراق، مدتهاست که سعی میشود به فراموشی سپرده شود. اما هرازچندگاهی همان بازی برای ما نیز اجرا میگردد. این که برد موشکهای ایران میتواند همه جا حتی اروپا را نیز تهدید نماید، سازی است که امروز برای توجیه شروع یک رویارویی نظامی با ایران، کوک کرده اند. چندان باور ندارم که رسانه ها نقش رکن چهارم دموکراسی را در آنجاها بازی کنند و این موضع بیشتر از جنس شیفتگی گاه کمی زیاد بعضی از ماها باشد. آنجا هم مانند اینجا، فاصله، بین چیزی که طرح میشود و آنچه که اجرا میگردد، چندان کم نیست.

 

رویه دیگر رویارویی ام با غرب تصاویری است که مسافرین غربی از سرزمین من داشتند. این موضوع را بسیار دقیقتر و عمیقتر ادوارد سعید در شرقشناسی اش بدان اشاره میکند. تصاویر کارتونی بخش اعظم مردمان آن طرف، با تصاویر مخدوش شده تر، تغییر می یابند. در کنار این موضوع نمیتوانم از نقشی که دولتهای غربی در طی حداقل 150 سال گذشته در سرنوشت سرزمینمان داشتند، در گذرم، که متاسفانه هرگز نشانه های مطلوبی در آن دیده نمیشود. خوانی گسترده که همه تلاش داشتند سهمی بیشتر از آن را، به خویش اختصاص دهند، اگرچه بی درنگ باید یادی از افرادی همچون ادوراد براون انگلیسی کنم که در معرفی دقیقتر این وری ها مثلا انقلاب مشروطیت ایرانی، کاملا در جبهه پاپتی های این وری قرار داشتند. اوج این دخالتها، بی شک در کودتای 28 مرداد رخ می نمایاند. این موضوع چندان مدخلیتی به اینکه چه کسی رفت و چه کسی آمد ندارد، بلکه از نظر من دخالت مستقیم و خلاف قاعده، در انتخاب خودخواسته مردمی بود که میخواستند سرنوشت خویش را در دست بگیرند و آنوریها این موضوع را برنتابیدند و به نفع منافع اقتصادی و سیاسی خویش، خواست مردم سرزمینی را بی اثر کردند. گویی که در یک بازی برابر ناگهان داور مسابقه نقش یکی از بازیکنان تیم حریف را به عهده میگیرد.

 

آن واقعه تاریخی از نظری دیگر نیز یک نقطه عطف محسوب میشد و آن این بود که دیگر در عرصه سیاسی روبریمان غرب نبود بلکه امریکا بود. از آن زمان به بعد، جز در دوران کوتاه کندی-امینی، امریکاییها حافظ وضع موجودی بودند که حداقل روشنفکران جامعه به آن وضع تمکین نمیکردند. وضعی که در آن تصمیم گیرنده عرصه سیاست، یک فرد بود با تمامی ضعفها و تاثیرپذیریش، حال آنکه حداقل در عرصه روشنفکری و طبقه متوسط، خواست برای نقش بازی کردن به عنوان بازیگران صحنه سیاست، روزبروز افزایش می یافت. این موضوع را یکبار در اینجا نیز طرح کرده بودم. از اینکه طولانی شد شرمنده اما برای ختم این نوشته نگاهم به امریکایی را نیز که در اینجا آورده ام بخوانید.

 

آخر، همان حرف اول، که دیگر غرب برای من هزارتکه گشته است.

 

ما و غرب: سوء تفاهم‌های تاريخی (۱)

در اجابت دعوت ميرزا مهدی خان سيبستانی، چند يادداشت در وبلاگ‌ام خواهم نوشت تا فتح بابی برای خودم هم باشد.

يکی دو قرن گذشته برای ما شرقی‌ها، سال‌های دراز سوء تفاهم‌های تاريخی با غرب بوده است. وقتی می‌گويم سوء تفاهم، مرادم تنها بد فهميدن نيت و مقصود ديگری نيست. همين اندازه که از فهم واقعيت يک پديده يا يک شخص فاصله گرفتيم، به دام سوء تفاهم افتاده‌ايم.

تصور تاریخی ما از غرب اساساً مغشوش و مُعْوَجّ بوده است. عوامل زياد داخلی و خارجی در اين اعوجاج نقش داشته‌اند. يا روشنفکران ما از غرب مدينه‌ی فاضله، آرمان‌شهر و ناکجا آبادی ساخته بودند که کعبه‌ی آمال آزادی‌خواهان و انديشه‌گران بود. يا سنتی‌ها،‌ متشرعين، وطن‌پرستان و افراد ديگری از اين دست غرب را مجسمه‌ی شر و فساد و تباهی و استيلاطلبی و زياده‌خواهی معرفی کرده بودند.

به جای اين‌که در اين يادداشت نخست، به دنبال تحليل يا بررسی علمی یا خالی از جانب‌داری باشم، ترجيح می‌دهم ابتدا تصور و برداشت خودم از شرق و غرب را باز کنم تا بعداً به بررسی بعضی از ريشه‌ها و علل برسيم. برای من غرب و شرق، از ده سال پيش تا به حال، که پنج سالی هست در غرب زندگی می‌کنم، بسیار تغيیر کرده‌اند. برای من شرق و غرب، از منظر جغرافيايی و فيزيکی، نه قداست ويژه‌ای دارند و نه يکی برتری خاصی بر ديگری دارد. شرق اگر امتیازی داشته باشد، امتیازی است معنوی. به اين معنا می‌توان در غرب زيست با انديشه‌ای متأثر از فرهنگ و انديشه‌ی شرق، اما بدون اين‌که سراپا شرقی باشی. در غرب زيستن برای من مترادف اين معنا بوده است که از امکانات و مواهب و آزادی‌ها و در يک کلام «توسعه يافتگی» غرب بهره ببرم و بدون اين‌که از چهارچوب قوانين و مقرراتی که ناموس مدنی اين جوامع است تخطی کنم، به معنا، روح و گوهر انديشه‌ی تابناک و معنوی شرق نزديک‌تر شوم. اما مگر می‌شود در غرب شرقی بود و قوانين غرب را نقض نکرد؟ مگر می‌شود در غرب زيست و آن «سوء تفاهم‌ها» را با خود نياورد؟ به گمانِ من بدون شک می‌شود. بسيار کسان را می‌شناسم که چنين کرده‌اند و چنين زندگی می‌کنند. برای اثبات تحقق‌پذيری اين مدعا حتی يک مثال هم کافی است.

به گمان من وقتی هم از شرق و هم از غرب قداست را ستاندی و هر دو را در مقام مجموعه‌هايی انسانی نشاندی، پاسخ به پرسش آسان‌تر می‌شود. اما چگونه می‌توان ميان شرق و غرب پل زد؟ به گمان من يک راه وجود دارد و اين راه – اگر تنها راه نباشد – بدون شک يکی از برترين و معتبرترين راه‌هاست: تکيه بر مشترکات فرهنگ بشری، ميراث مشترک اخلاقی بشر (چه اين ميراث اخلاقی را دينی بخوانيد يا غير دينی) و نزديک شدن به معنا و گوهر کثرت‌گرايی. هر جا پای «حداکثر خواهی» و تثبيت و استقرار «هويت» قومی، فرهنگی، ملی، مذهبی يا سياسی با محور قرار دادن اکثريت‌های محل نزاع و اختلاف به ميان بيايد، آن سوء تفاهم تاريخی بيشتر گسترش می‌يابد و شکاف عميق‌تر می‌شود.

اما کدام سو بايد بيشتر برای تحقق اين معنا تلاش کند؟ شرق يا غرب؟ اگر هيبت و هيمنه و قداست و بزرگی را از بشر ستانده باشيم و اين نکته را برجسته ساخته باشيم که بشر، بشر است و خطاکار و هيچ بشری، نه شرقی، نه غربی، نه مسلمان، نه غير مسلمان و نه لاييک و نه محلد، بر کنار از خطا کردن نيست، پاسخ به اين پرسش هم روشن است: هر دو به يک اندازه مکلف به تلاش برای تفاهم‌اند. ما اگر می‌خواهيم کوتاهی‌های جهان اسلام را در رسيدگی به معضل تلقی‌های بنيادگرايانه و تماميت‌خواهانه از اسلام که حاصل‌اش جز فجايع سياسی نيست به نقد بکشيم، بايد در آن بی‌محابا شجاعت داشته باشيم، اما ديدگان انصاف و عدالت را نبايد بست و گمان ورزيد که تمام اين نابسامانی‌های سياسی و عقيدتی در خلاء پديد آمده‌اند: واقعيتِ تاريخی جهان امروز محصول درست‌کاری‌ها و خطاکاری‌ها «همه‌ی بشريت» است نه يک قوم و يک طايفه و يک تيره و تبار. نه خدمت ابن سينا، و نصيرالدين طوسی و فارابی و بيرونی و صدها فیلسوف و متفکر و دانشمند و متأله، مسلمانان و فرهنگ‌های اسلامی را از حرکت و سياليت معاف می‌کند و نه خدمات و تلاش‌های ده‌های فيلسوف و انديشمند عصر روشنگری، پيش از عصر روشنگری و پس از عصر روشنگری در غرب، آن‌ها را از التزام عملی به «اخلاق» معذور می‌دارد. من مشکل را مشکلی مضاعف می‌دانم: از دو سو نفت بر آتش اختلاف‌ها ريخته می‌شود و نمی‌توان مدعی شد که از اين اختلاف‌ها فقط يک طرف سود می‌برد: شهوت شهرت و ثروت و قدرت در نهادِ همه‌ی آدميان است و غربی و شرقی نمی‌شناسد. ايدئولوژی‌ها هم هميشه و تنها از شرق بر نيامده‌اند. دست بر قضا؛ غرب زادگاه و مهد بزرگ‌ترين و فاجعه‌بارترين ايدئولوژی‌های تاريخ بوده است و امروز ايدئولوژی‌های مشابهی را در شرق هم می‌توان يافت. غرب شرق را درست نمی‌شناسد و چه بسا که نمی‌خواهد درست بشناسند؛ منافع‌‌اش چنين اقتضا می‌کند؟ شرق هم غرب را درست نمی‌شناسد و باز هم چه بسا که نمی‌خواهد بشناسد؛‌ يعنی اقتضای منافع شرقی‌ها – عده‌ای از شرقی‌ها – در همين است؟ بدون شک نمی‌توان قلم بطلان بر تلاش‌های صادقانه‌ی هر دو سو کشيد. اما قدر مسلم اين است که اين تلاش‌ها هنوز کافی نيست. شاهد آشکارش عراق و افغانستان است. تلاش برای شناخت بايد صادقانه باشد، چه از سوی غربی‌ها و چه از سوی شرقی‌ها: يکی از موانع بزرگ شناخت برای همه‌ی ما، انسان‌ها، اين بوده است که طرف مقابل را هميشه خصم يا مدعی ديده‌ايم و البته سوء نيت و آزار هم از آن‌ها کم نديده‌ايم. بشريت همگی بر يک کشتی سوار است و در امواج طوفان زده‌ی هستی بشری در همين قرن شتاب‌ناک بيست و يکم سرآسيمه گرد خويش می‌گردد.

جهانی که ما انسان‌ها می‌سازيم، فقط برای ما نيست. فرزندانِ ما و فرزندان فرزندانِ ما قرار است در اين دنيا زندگی کنند. بايد انديشيد که فردا آن‌ها چه قضاوتی درباره‌ی حب و بغض‌های بيهوده و لجاجت‌های مغرضانه‌ی ما خواهند داشت. فردا آن‌ها کدام رفتار ما را خواهند ستود؟ فردا، در زمين جا هم شانه به شانه‌ی هم می‌سايند - کما اين‌که امروز هم اين اتفاق افتاده است. پل ساختن‌های ما بايد با اعتنا به فضای جهانی‌شده‌ی امروز باشد، نه فضای بسته.

اين از يادداشت نخست. ادامه دارد.

برگرفته از: ملکوت

 

ما و غرب: سوء تفاهم‌های تاریخی (۲)

چطور می‌شود در غرب، شرقی زيست؟ بگذارید اصلاح کنم و دقيق‌تر مرادم را بگويم: چطور می‌شود در غرب زندگی کرد بدون اين‌که از فرق سر تا ناخن پا فرنگی شويم و در عين حال ضعف‌ها، کاستی‌ها و پریشانی‌های فرهنگ شرقی را نداشته باشيم اما از مواهب و فضايل آن برخوردار شويم؟

برای من مسأله هميشه تصحيح نگاه به شرق و غرب بوده است؛ تصحیح نگاه به خانه، به وطن. عنصر مهم در تغيير ديدگاه، البته شرايط جهانی، کره‌گير شدن فزاينده‌ی پدیده‌های مدرن و امروزی بوده است. تا وقتی به غرب نيامده‌ای، همیشه تصورت از غرب موهوم است. در بهترين حالت، منتقد آن هستی و انتقادت بدون شک متأثر از تبليغات سياسی کشوری است که در آن زندگی می‌کنی. مهم نیست آن کشور ايران باشد يا سوريه يا ترکيه یا عراق يا افغانستان. آن‌ها که حساسيت دارند به تبليغات رسانه‌ای داخل کشورشان، خيلی اوقات گزينه‌ی معکوس را انتخاب می‌کنند: هر چه دستگاه تبليغات می‌گويد، خلاف و نقيض‌اش درست است.

يکی از درس‌های مهمی که در پنج سال اقامت‌ام در غرب آموخته‌ام تمرين نگاه منصفانه داشتن به شرق و غرب است. نه غرب و اروپا بهشت برين است و نه شرق و مثلاً ايران دوزخی است که هرگز نتوان در آن زندگی کرد. مهم اين است که چه توقعی از خودت و زندگی داشته باشی و حاضر باشی از چه چيزهايی هزينه کنی. اين نکته‌ای روان‌شناختی است که ايرانی‌هايی که تازه پا به غرب می‌گذارند، همه چيز غرب را خوب می‌بينند. غرب برای آن‌ها مدينه‌ی فاضله است: از فرهنگ‌اش گرفته، از مدارا و رواداری‌اش، از دموکراسی‌اش، از حقوق بشرش، از اقتصادش و از سياست‌اش. غرب در يک کلام می‌شود «بهشت». اما اين بهشت دروغين است. بهشت و دوزخ مفاهيم مجرد و ذهنی هستند و بسيار نسبی. بهشت کامل و تمام عيار هيچ جا وجود خارجی ندارد؛ مگر احياناً در دنيايی ديگر.

فرهنگ‌ها و جامعه‌های بشری به مثابه‌ی خانه‌ها و وطن‌هايی هستند برای اقامت. هيچ يک از اين خانه‌ها مستغنی و بی‌نياز از تعمیر و بازنگری نيستند. برای من، به همان اندازه که فرهنگ شرقی،‌ دين، سياست، اجتماع و اقتصادش نيازمند اصلاح و مرمت است، ليبراليسم، سوسياليسم، دموکراسی، جامعه‌ی مدنی، مسيحيت و يهوديت هم نيازمند پيگيری و پالايش و تصفيه‌ی مرتب است. اين خانه‌های تازه هم محتاج تعميرند. اين مرمت‌ها گاهی اساسی و زيربنايی هستند و گاهی روبنايی. هرگز انگار نمی‌کنم که زيستن در غرب، انضباط‌های مدیريتی‌اش، انصاف و عدالت‌اش، احترامی که به تو به عنوان يک انسان می‌گذارد، زندگی را بر آدمی آسان‌تر می‌کند. اما وضع هميشه چنين نيست. پيش می‌آيد که هم بی‌انضباطی و بی‌دقتی می‌بينی، هم قانون‌شکنی و بی‌عدالتی، هم تحقير و توهين به حقوق بشری‌ات. اما اين‌ها البته قاعده نيست. اين البته نکته‌ای روان‌شناختی است که آن‌ها که زندگی در شرق، و در ايران، برای‌شان بسيار دشوار بوده است و مزاحمت‌های مستمر حاکميت و نگاه سنگين ايدئولوژيک حکومت بر همه‌ی جوانب زندگی خصوصی و شخصی‌شان آزارشان می‌داده است، وقتی پا به غرب می‌گذارند، نفسی راحت بکشند. اما اين نفس راحت، واقعاً تنها «نفسی» است. «عهد و پيمان فلک را نيست چندان اعتبار». اين‌جا هم بايد تلاش کنی. اين‌جا هم بايد بجنگی. اين‌جا هم مرتب چالش داری با دنيای اطراف‌ات.

البته که در غرب اينترنت پرسرعت و بی‌فيتلر داريم. مهم است که نظام بانکداری غربی بسيار کارآمدتر از نظام بانک‌داری ويران و آشفته‌ی ايران است. خيلی خوب است که سوپر مارکت‌های اين‌جا همه‌ی گزينه‌ها را به آدم می‌دهند و هر چيزی را می‌شود با قيمت مشخص و معين خريد. و بسياری از اين‌ها يا در شرق، و مشخصاً در ايران، هرگز وجود ندارد و يا اگر هم هست به زحمت به دست می‌آيد. اما زندگی را فقط اين‌ها نمی‌سازد. تا در اين‌جا زندگی نکنی، نمی‌دانی که برای اينترنت با سرعت بالا بايد هزينه کنی: خط تلفن بايد داشته باشی و روز به روز هزينه‌ی فزايند‌ی آن را بدهی. در بازار رقابت اين‌جا روز به روز هزينه‌ها بالاتر می‌روند. جامعه مصرفی و سرمايه‌داری است. رقابت در بازار اصل تعيين کننده است. وقتی حقوقی را که در ماه می‌گيری، حداقل يک چهارم‌اش قبل از اين‌که وارد حساب‌ات شود به جيب دولت ريخته می‌شود برای ماليات و دو سوم پول باقی‌مانده‌ات صرف اجاره‌ی خانه می‌شود و بقيه را بايد صرف قبض‌های مختلف بکنی (از برق و گاز و ماليات شهرداری گرفته تا ده‌ها قلم ريز و درشت ديگر) و دست آخر به مشقت پولی پس‌انداز کنی، می‌بينی که وضع اقتصادی‌ات فرق چندانی نکرده است. آسمان‌ بر همان مداری می‌چرخد که قبلاً می‌چرخيد. فرق‌اش این است که تنها از بعضی جهات آسودگی روانی بيشتری داری. همين و بس. برای بعضی‌ها و از جمله برای من، اين آسودگی روانی مهم است. اما همه چيز نيست. اين‌جا بهشت نيست. هيچ جا بهشت نیست. اين تجربه‌ها را هيچ کس نمی‌تواند بدون زيستن در اين‌جا به دست بياورد. دقت کنيد که من از يک نفر آدم معمولی حرف می‌زنم. نه از کسی که از همه‌ی تنعم‌ها برخوردار است و جیبی پر پول دارد و سرمايه‌ای آماده و فقط کافی است اين‌جا بخورد و بنوشد و بياسايد.

حرف من این است: «عيب می جمله بگفتی، هنرش نيز بگو». اگر عيب شرق و ايران را گفتيم، هنرش را نيز بايد گفت. وقتی رسانه‌های تبليغاتی ما عيب غرب را می‌گويند، هنرش را هرگز نمی‌بينند. غرب هم تصويرش از ايران همين تصوير معيوب است، با اين تفاوت‌ که آن همه پيش فرض ايدئولوژيک را درباره‌ی کل جامعه‌ی ايران ندارد. پيش‌فرض‌های‌اش اندکی کمتر است فقط! برای آدم غربی، علی الخصوص آدم آمريکايی، همه‌ی زنان ايران برقع می‌پوشند و روبنده می‌زنند! برای غربی، همه‌ی ايرانی‌ها گروگان‌گير هستند. چنان‌که برای دستگاه سياسی ما غرب هميشه نماد شر و مظهر تباهی و گناه است و هيچ فضيلت و خیر و نيکويی در آن نيست (و مثلاً نظام ليبراليسم دیگر شکست خورده است؛ توهم‌هايی از این دست ذهنيت ما را مقيد و مشروط و معیوب می‌کند). وقتی از پيش حکم شکست و نابودی يک نظام فکری و سياسی را دادی، يعنی خودت را از انديشيدن به آن خلاص کرده‌ای. ديگر زحمت فهميدن‌اش را به خودت نخواهی داد. این کار را هم غرب می‌کند، هم شرق.

زمانی که در دهه‌ی نود ميلادی نظام سياسی کمونیسم شکست خورد (من هنوز باور ندارم نظام فکری و ايدئولوژيک کمونيسم آن شکست سنگين را در تمام ارکان‌اش ديده باشد)، معادلات سياسی جهان تغيیر کرد. جنگ سرد به پايان رسيد. موازنه‌ی قدرت ميان سرمايه‌داری و کمونيسم از ميان رفت. نظام سرمايه‌داری (و به طور دقیق‌تر آمريکا) يکه‌تاز عرصه‌ی سياست و قدرت جهانی شد. اما به ويژه بعد از ۱۱ سپتامبر، آن تک‌قطبی سياسی هم تغيير کرده است. بنيادگرايان اسلامی تبديل به قطبی ديگر در برابر آمريکا شده‌اند و البته خود آمريکا هم سهم بزرگی در ساختن و فربه‌ کردن اين قطب واقعی يا فرضی دارد. گاهی اوقات اين «قطب مخالف» واقعيت‌اش آن اندازه نيست که درباره‌ی آن اغراق می‌شود. اين صف‌بندی سياسی تازه، ذهنیت غرب از شرق و شرق از غرب را هم از نو تغيیر داده است.

 در يادداشت بعدی سعی می‌کنم نکاتی را درباره‌ی «وطن» بنويسم. مهم است بدانيم ما کجای جهان ايستاده‌ايم. ايرانی بودن يعنی چه؟ ايرانی بودن در خارج از ایران يعنی چه و در داخل ايران يعنی چه؟

برگرفته از: ملکوت

ما و غرب: سوء تفاهم‌های تاريخی (۳)

 وطن را چه چیزی معنا می‌کند؟ می‌خواستم مفصل‌تر در اين يادداشت درباره‌اش بنويسم. اما عجالتاً تنها به يک جنبه از آن اشاره می‌کنم: زبان.

يکی از عامل‌های بزرگ سوء تفاهم زبان است. در شرق، و به ویژه در ايران، آموختن زبان انگليسی بخشی اساسی از آموزش عمومی نيست. آموزش زبان انگليسی برای ايرانی‌ها تبديل به فرهنگ نشده است. واقعيت انکارناپذير اين است که، به هر دليلی، امروز زبان انگليسی زبان علم، اقتصاد، و دانشِ جهانی است. اهميتِ اين نکته را عده‌ای در آغاز قرن بيستم دريافته بودند و به آن اهتمام ورزيدند. ايران اما از اين قافله بسیار عقب‌ بود و هنوز جايگاه خود را پيدا نکرده است. اين زبان ندانی، برای يک شرقی و ايرانی، چه در کشور خودش ساکن باشد و چه در غرب، مانع بزرگی برای فهم فرهنگ و انديشه‌ی جامعه‌ی ميزبان يا جامعه‌ی خارجی است. زبان، بزرگ‌ترين روزنه و گشوده‌ترين دريچه برای فهم فرهنگ و انديشه‌ی يک قوم است. تا زبان قومی را ندانی، فهم‌ات از فلسفه، اجتماع و سياستِ آن‌ها نیز ناقص خواهد بود. ظرافت‌های زبانی و بار معنوی الفاظ، به سادگی ذهن آدمی را فريب می‌دهند. آن‌ها که ويتگنشتاين خوانده‌اند البته می‌توانند به تفصيل بيشتر درباره‌ی سويه‌های فلسفی ماجرا سخن بگويند.

برای من، زبان هرگز در فهم غرب مسأله نبود. از خردسالی به تکليف و حکمِ مادر، که دست بر قضا نه سواد خواندن و نوشتن دارد و نه خود انگليسی می‌داند، زبان انگليسی را به مثابه‌ی تکلیفی دينی آموختم. در نتيجه، نزديکی معنوی من با غرب و دنيای انگليسی زبان، از آغاز دهه‌ی دوم حيات‌ام شروع شد. سال‌هايی که در ايران زندگی می‌کردم،‌ به دو زبان می‌انديشيدم (و خنده‌دار اين است که گاهی در آن فضای فارسی زبان، بعضی خواب‌های‌ام را به انگليسی می‌ديدم!) و به دو زبان می‌نوشتم و می‌خواندم. در نتيجه هنگام ورود به جهان غرب و تماس با دنيای انگليسی زبان، گويی با پاره‌ای آشنا از وجودِ خودم رو به رو شده بودم. نيازی نداشتم در اين‌ محيط زحمت فراگيری زبان تازه را به خود بدهم. اما اين اتفاق برای همه رخ می‌دهد؟ زبان‌آموزی فرهنگ غالب و رايج شرق، و مشخصاً ايران، است؟ پاسخ روشن است: سياست رسمی کشور تکيه بر اهميت انگليسی نيست. زبان انگليسی در سکوت آموخته می‌شود. زبان‌آموزی رواج و غلبه دارد، اما نشانی از همان فرهنگ به اصطلاح منحط و گناه‌آلود غرب است. ايرانی‌ها حتی زبان عربی را هم که اين همه اصرار حکومت بر آن هست، به همان ضعف و پريشانی می‌آموزند. بگذريم که فهم ما از زبان خودمان، فارسی، هم چندان بهتر و درخشان‌تر نيست!

اين از قسمت شرقی ماجرا. غرب هم اساساً به جز در رويکردهای شرق‌شناسانه، که با انگيزه‌های سياسی آغاز شد و بعداً تغيير ماهيتی ظريف داد و به جريان حرکت‌های علمی و آکادميک پيوست، زبان و فرهنگ‌های شرقی را در آموزش عمومی فرهنگ‌ها و جامعه‌های‌اش وارد نکرد. نياز به دانستن زبان قسمت شرقی‌تر جهان، آرام آرام دارد رخ می‌نماياند. چرا هرگز کسانی مانند گلدزيهر، هلموت ريتر، هانری کوربن، لويی ماسينيون، ادوارد براون، رينولد نيکلسون و آرتور آربری فقط در سطوح عالی و بالای آکادميک باقی ماندند و به ميان توده‌ی مردم نرفتند؟ مشکل اساسی به نظر من در سياست‌گزاری‌های کلان دولت‌ها در شکل دادن به جامعه است. آموختن زبان فرهنگ‌های مختلف، در جامعه‌ی کثرت‌گرای مدرن امروزی، ضرورت است. اما ضرورتی است که سياست‌های کلان جهانی بر آن اثر می‌گذارد. لزوماً همه کس انتخاب‌های آگاهانه ندارد. تا شرق و غرب برای زبان يکديگر ارزش و اعتبار قايل نباشند و اعتنای جدی به نقش آن در شناختن زوايای پنهان حافظه‌ی جمعی و نهاد ملت‌ها نداشته باشند، ما هنوز مانعی بزرگ در راه تفاهم داريم.

در روزگارِ جهانی شده‌ی مدرن، ما انسان‌ها هم نياز به «همدلی» داريم و هم محتاج «هم‌زبانی» هستيم. اين يعنی بازگشت به ميراث مشترک بشری. بشر با زبان معنا می‌شود. بشر محور هستی‌اش نطق است و بزرگ‌ترين عامل نيستی‌اش همين زبان است: «عالمی را يک سخن ويران کند». نمونه می‌خواهيد: سياست‌مدارانی که آداب سياست نمی‌دانند، گاهی با بی‌کفايتی و نادانی، زبان را به بدترين وجه به کار می‌بندند. يک جمله‌ی نا به جا و نينديشيده و نسنجيده می‌تواند آتش جنگی را شعله‌ور کند که سال‌ها طول بکشد. يک جمله‌ی شتاب‌زده، می‌توان عامل جهانی از سوء تفاهم باشد. پرداختن به زبان و آموختن زبان، از ارکان مهم رفع سوء تفاهم‌های تاريخی است. زبان را بياموزيم. آموختن زبان‌های شرق و غرب، ضرورت آينده‌ی بشريت است.

برگرفته از: ملکوت

چهره ما در هنر ما ست

مهدی جامی عزیز
 
من وقتی فوتبال برزیل را تماشا میکنم، نمیدانم چرا اما احساس میکنم برزیل سرآمد کشورهای جهان است. احساس میکنم همة مردمش ستاره‎اند. تصور میکنم عجب کشور پیشرفته و نابغه پروری است!
     اما چرا؟ چرا به یاد نمیآورم که برزیل بدهکارترین کشور جهان بوده و مردمش در فقر و فلاکت زندگی میکنند؟ چرا عکس عجیب و تاثیرگذاری را که از معادن طلای برزیل گرفته شده و کارگرانی با بدن‎هایی لخت کیسه‎های خاک را از نردبان‎هایی بلند بالا میبرند به یاد نمیآورم؟
     همینطور است وقتی داستان‎های آمریکای لاتین را میخوانم. با خواندن داستان‎های مارکز و یوسا و فوئنتس و دیگران‎شان، درست همین حس را دارم. احساس میکنم با مردمی طرف هستم که اوج ادبیات و تفکر و دمکراسی و هنرِ عالم‎اند. احساس می کنم پیشرفته‎اند. احساس میکنم هویت دارند. احساس می‎کنم هویت‎شان به رسمیت شناخته شده. احساس می‎کنم هیچ کشور و هیچ مردمی نمی‎توانند آنها را نادیده بگیرند یا در صدد از بین بردن یا حذف‎‎شان برآیند. همینطور است وقتی دونده‎های کشورهای آفریقایی را میبینم. احساس میکنم مثلاً مردمِ غنا همه‎شان ورزشکار و سلامت‎اند. هیچ گرسنگی و فقر و خشکسالی‎شان را به یاد نمیآورم. همینطور است وقتی موسیقی سیاهان را می‎شنوم؛ کالای الکترونیکی کشورهای آسیای شرقی را میبینم؛ یا چه میدانم انیمیشن‎های کشورهای اروپای شرقی را. فراموش می‎کنم که آنها شاید تاریخ سیاه و هولناکی را پشت سر گذاشته‎اند. هر چه هست انگار حالا در ناز و نعمت و خوشی به سر می برند و از سختی‎ها و سیاهی‎های گذشته‎شان خبری نیست.
***
     اگر بخواهیم چهرة درست و زیبا و واقعی از خود نشان دهیم، به نظرم راهش همین‎هاست. راهش هنر است. ادبیات است. ورزش است؛ تکنولوژی است و...
     به نظرم تصویری که ما از جایی، منطقه‎ای، کشوری، یا قاره‎ای داریم، جذاب‎ترینش از همین راه‎ها به ما میرسد و از همین راه‎ها روی ما تاثیر میگذارد.
     تام و جری را همه میشناسند، همانطور که محمدعلی کلی را، همانطور که ماشین بنز را، همانطور که ماکروسافت را، و رونالدو را؛ و موزة لوور را، و مارکز را، و سامورایی‎ها را، و و و...
***
     اما ما چه کرده‎ایم؟ تکنولوژی عقب، ورزش بی بضاعت، هنر دولتی یا جشنواره پسند، و...
     هر تصویری که از ما به آن سو منعکس شده بیشتر فقر و بدبختی و تعصبات دینی و ... بوده. مثل فیلم‎های ما که به خاطر رسیدن به جوایز جشنواره‎ای فقر و فلاکت را نشان داده‎اند. ما باید سعی کنیم که دیگران تصویرهای دیگرگونه هم از ما ببینند.
     من اینجا فقط می توانم به ادبیات اشاره کنم که تخصصم است. ما دو هزار سال ادبیات مکتوب داریم. حافظ و فردوسی و مولانا و خیام داریم. صادق هدایت یکجور فخر ادبی ماست. ما در دورة معاصر ادبیاتی داریم که همپای ادبیات جهان حرکت میکند. (بگذریم از این که عده‎ای به خاطر شهرت‎شان معروفند نه به خاطر دستاورد ادبی‎شان.) باید چهرة ایران را با ادبیاتش به جهان شناساند. همانطور که با کشتی که ورزش ملی ماست. (مثلاً رضازاده یعنی ما حرف اول را در وزنه بردای جهان می‎زنیم. دنیا این صحنه‎ها را با تحسین نگاه می‎کنند. می‎گویند قوی‎ترین مرد جهان آمد. از ایران آمد.) باید آثار ادبی برجسته ترجمه شوند. آثار برجسته، نه آثار بیخودی مشهور.
     اما شاید گام اول، ورود به اقتصاد جهان است. ما باید وارد بازار جهان شویم وگرنه دیده نمیشویم. کره مگر چه کرد؟ آنها دوو تولید کردند و ما سرِ پیکان در جا زدیم. و شاید اولین گام برای ورود به اقتصاد جهان قبول کپی رایت است. بحث کپی رایت را به راه بیندازیم. اینکه چه دستاوردهایی برای ما خواهد داشت و اینکه راه‎های علمی و عملی رسیدن به آن چیست. شاید این راه، پلِ باریکی باشد بین ما و جهان غرب.  
***
 
     البته همة اینها را نوشتم، اما نمیدانم چرا بدجوری ناامیدم. میدانم همه‎اش، همة اینها، به این وضعیت و موقعیت ما و حکومت ما و مذهب ما و مردم ما و خود ما برمیگردد. ببخشید.
آبکنار

کلمات ذهن من درارتباط باغرب

 
 
غرب؟ غرب یعنی چه؟ اصولآ به کجا غرب می گویند؟ خارج از زمین است؟ نزدیک است؟ دور است؟ آب و هوایش چگونه است؟ آدم هایش چگونه اند؟ و...
بسیاری از این سوالات در ذهن جوانان و نوجوانان چرخ می زند.برای جوانی که فقط تا میدان آزادی را بلد است غرب بسیار دور است.برای نوجوانی که اولین بار اسم غرب را می شنود، گنگ بودن این واژه بر ذهنش سنگینی می کند.به راستی غرب چیست؟
کشورهای اروپای غربی وآمریکایی به خصوص ایالات متحده ی آمریکا غرب را شامل می شوند گرچه با تعاریف امروزی، جهان غرب از مرز غربی ایران آغاز می شود.برای بسیاری از هم سن وسالان من غرب یعنی آزادی.کدام آزادی؟ آزادی که در کشورم نیست.همان آزادی که وقتی کسی حرف می زند گلویش را نبرند، وقتی کسی روزنامه می نگارد تعطیلش نکنند، وقتی کسی فریاد می زند خاموشش نکنند.
بسیاری از هم سن و سالان من فکر می کنند اگر از نظر پوشش و تفریح آزاد باشند، یعنی همان چیزی که از پشت شیشه ی تلویزیون می بینند، این آزادی واقعیست در حالی که من اینگونه تصور نمی کنم.در غرب بسیاری از چیزهایی که ما از آن محرومیم آزاد است.ولی آزادی به عقیده ی من یعنی آزادی قلم، بیان و اندیشه.
در غرب وقتی رئیس جمهور مملکتی را در رسانه ها به سخره می گیرند، اعدام نمی شوند.در کشور من وقتی به ناموسم تجاوز می شود به جای مجازات متجاوز،تجاوز شده را سنگسار می کنند.آزادی پوشش، آزادی جنسی، آزادی تفریح و...جزئی از این آزادی است.
غرب مهد تکنولوژی است.در غرب وقتی کسی خانه ایی را می خرد، خط پرسرعت اینترنت تقریبآ رایگان ضمیمه ی آن است اما در کشور من چون چشم یکی از عمامه داران به جمال رخ جانان افتاد، برای همیشه هفتاد میلیون انسان را از این تکنولوژی محروم کردند.
درکشور من انرژی هسته ایی حق من است(مسلم)،در غرب هم حق غربی است(مسلم)،ولی در غرب به خاطر یک حق (بازهم مسلم) جامعه ایی را به سوی فقر و بدبختی و از آخر هم جنگ نابرابر سوق نمی دهند.در غرب بنزین گران است.می گویند قیمتش سر به فلک می کشد ولی در غرب با بالا رفتن قیمت بنزین، قیمت اجناس تصاعدی بالا نمی رود.در غرب وقتی کسی رسوا می شود همه اعتراض می کنند و شخص عذرخواهی می کند ولی در کشور من شخص رسوا شده مانند کبکی سر خود را زیر برف می کند و به کارش ادامه می دهد.در غرب وقتی کسی کاری مفید و صحیح برای خاکش انجام می دهد دست اورا می گیرند و حمایتش می کنند، ولی در کشور من اگر دست کسی کج نباشد دستش را قطع می کنند.
می گویند در غرب به آثار باستانی نداشته شان اهمیتی فراتر از طلا می دهند،حال در کشور من اگر آثار ارزشمند چندین هزار ساله را به یغما نبرند به قطع آنها را زیر آب فرو می برند.می گویند در غرب موبایل ها برخی جاها آنتن نمی دهد، می دانم که در کشور من هیچ کجا موبایل آنتن نمی دهد! شنیده ام در غرب تلویزیون ها به جای آنتن سیم دارند ولی دیده ام که در کشورم بشقاب ها را به پایین پرت می کنند.می گویند در غرب احتمال سقوط هواپیما ها به یک درصد رسیده است ولی در کشور من هنوز سعادت بزرگ نیل به شهادت توسط خطوط هوایی، بالای صد درصد است.می گویند در غرب وقتی ماشین را از کارخانه تحویل گرفتی ده بارچکاپ می شود ولی در کشور من درب ماشین کنار درب کارخانه از جا کنده می شود.می گویند در غرب ارزش پول بالا و ارزانی است ولی در کشور من در فکر تبدیل ریال به تومان اند.می گفتند در غرب هنگام حوادث طبیعی به مردم کمک می شود ولی در کشور من مردمانی اشکبار از به غنیمت گرفتن چادرهایشان هستند.گفته اند در غرب صداقت درتجارت دارند ولی دیده ام که در کشورم سیمان جای حنا کنند.
گفته اند در غرب رئیس جمهور از سربازی فرار کرده است ولی در کشورمن رئیس جمهور به میدان جنگ رفته است!
و در انتها: می گویند در غرب سفید و سیاه بروی هم اسلحه می کشند ولی در کشور من اقوام یکپارچه اند.
 

شرق و غرب

آقا مهدي سيبستان بحثي را پيش انداخته که دنباله اش را در ارض ملکوت داريوش عزيز دنبال کردم. مبحث شرق و غرب.

در ظاهر اختلاف عمده اي با يکديگر دارند، چه بسا که اين اختلاف بيشتر به اختلاف مذهب مي ماند تا تمدن. اين فاصله اي که امروزه ما شاهدش هستيم، بيشتر ناشي از مباحث ايدئولژيک است. اختلاف بين مسجد و کليسا. اسلام و يهوديت و از اين قبيل اختلافاتي که بهانه را براي آشفتگي دنيا فراهم آورده است. کج فهمي و دگماتيسم. جزميت و تماميت خواهي و در کل دنيا را در دو بخش سفيد و سياه ديدن.

اگر بخواهم به تاريخ استناد کنم، دنياي غرب امروز ديگر هيچ ارتباطي با يونان ندارد. آنها آن استفاده اي را که مي بايست از يونان ببرند، برده اند. يونان ديگر چيزي براي ارائه ندارد. تنها چيزي که ماحصل يونان و فلاسفه اش بود براي غرب در يک جمله خلاصه شد:"دموکراسي به معني حکومت بر جامعهء آزاد". اين تعريف براي اهالي قدرت کمي خطرناک بنظر مي رسد. فرقي نمي کند که در امريکا اجرا شود و يا در ايران. جامعه آزاد از تمرکز قدرت جلوگيري بعمل مي آورد، حال آنکه با اين ترافيک قدرت در دنيا، ديگر کدام جامعه آزاد را مي توان سراغ گرفت؟ اصلا اگر چنين آزادي باشد - نه حتي از نوع بي بند و باري و آنارشيسم - کدام سنگ بروي سنگي بند مي شود. مگر يونانيان با چنين انديشه اي توانستند روياي خود را تحقق بخشند.

بنظر مي رسد الگوي غرب امروز بيشتر معطوف به روم باستان است، تا آنجا که اتحاديه اروپا با سرعت تمام بسمت يکپارچگي پيش مي رود و امريکا بشدت علاقمند گلوباليزم و يکدست کردن دنيا از نوع دموکراسي خويش است. در چنين حالتي ديگر جامعهء آزاد معنا نمي يابد. حتي ديگر افراد نيز نمي توانند آزادانه در رد و پذيرش موضوعي ابراز عقيده کنند، فقط بحث انتخاب بجا مي ماند: اين يا آن؟

در واقع در تجزيهء دو تمدن، آنان همان راهي را در پيش گرفته اند که ايرانيان قبل از اسلام بشدت به آن معتقد بودند. تا جايي که هرودت به تمسخر مي نويسد:"در حاليکه ما يونانيان به آزادي فردي اعتقاد داريم، پادشاهان هخامنشي به همگن کردن جامعه معتقدند". اما چه مي شود که چنين اتحادي که تا چندين قرن متمادي زبان زد دنيا مي شود و بزرگترين پادشاهان غربي در پي الگو برداري از آن بودند و همچنان هستند، جايش را به به يک نگاه عجيب و غريبي مي دهد که سرانجام ِ ما را با دنيا به قهر مي کشاند.

ژوليو سزار با الهام از همين ايده قدم در راه تثبيت امپراطوري روم گذاشت، و امروزه همان انديشه در پيدايش اتحاديهء اروپا متبلور مي گردد. بنظرم نکته انحرافي در کار ما بعلت عدم شناخت خويش و بحران هويت تاريخي سرزمينمان، جايگزيني "همسان" سازي و يا "همشکل" سازي با "همگن" سازي است. در "همگن" سازي شکل و اندازه مهم نيست، حتي مکان نيز دخالتي ندارد، بلکه روشي است که انجامش در هر شرايطي به نتيجهء مشترک ختم مي گردد. در حاليکه در "همسان" سازي و يا "همشکل" سازي چنين نيست، زيرا که نظم اجباري است، ترتيبي که تکثر و خلاقيت را از بين مي برد. (نمونهء امروزي آن در کشور ما همين مسئلهء امر به معروف و نهي از منکر و يا طرح مسائلي همچون لباس ملي و از اين قبيل است). جالب اينجاست که بصورت خام مي دانيم مسئله اي مهمي در انجام اين عمل وجود دارد اما اصل آنرا گم کرده ايم. تصور مي کنيم که اگر همگي يک نوع لباس بپوشيم آن اتحاد لازم بدست مي آيد (در حاليکه با نگاهي به بازمانده هاي تخت جمشيد مي توان دريافت که آن قدرت با وجود و حضور مردماني از فرهنگهاي مختلف شکل گرفته بوده است).

يعني در سالهاي غيبت تاريخيمان، غربيان به آنچه ما مي انديشيديم، عمل مي کردند و امروزه در بدو ورود دوبارهء مان به دنياي نوين، ما به آنچه آنان عمل مي کنند نگاه عاقل اندر سفيهانه داريم. در واقع در عين بي خبري ما، در حوزهء تمدن به يکديگر نزديک شده ايم.

اما مشکل کجاست؟ بنظرم مشکل در ندانستن است. با توجه به عدم شناخت صحيح از هويت فرهنگي تاريخي سرزمينمان و همچنين عدم تحقيق درست در رابطه با غرب، نگاه پيچيده اي را در ذهن خود پرورانده ايم، تا جايي که ما در شکل آرماني خود مفتخر به شعارهاي از دور خارج شدهء غرب هستيم و غربيان در شکل متصور شدهء خود مستاصل از تباهي ما. حال اين در صورتي است که بقول ملکوت نه غرب بهشت برين است و نه آنجا دوزخي که نتوان در آن زندگي کرد.

حال آنچه لازم است نگاهي بدور از تعصب را لازم دارد تا با نگاهي ژرف به خير و شر هر دو پي ببرد. آنچه مشخص است ما از داشته هاي خود به اندازه کافي استفاده نبرده ايم و هنوز اندر خم يک کوچه ايم، اما عزيزان اين را هم نبايد ناديده گرفت که از عمر ايران نوين صد سالي بيش نمي گذرد و در اين عمر کوتاه چه بسا که خوب جهيده ايم. به هر روي نمي توانيم کشور خود را در حال حاضر با غربي مقايسه کنيم که چهارصد سال است و بل بيشتر که روزنامه دارد و از سيستم دو حزبي استفاده مي برد. بياييد "آسايش نسل" را با "آرامش تن" جابجا کنيم، واقعاً چقدر مهم است که در اروپا از اينترنت پر سرعت استفاده مي کنيم، و يا چه مهم که در فروشگاه هر چه مي خواهيم در دسترس داريم. از فضائلي نام ببريم که باعث ايجاد اين راحتي شد. از سختي حرف بزنيم که اين مردم بخود قبولاندند و پافشاريي که در طلب حق خود کردند. از کارگراني که در ايجاد اصناف خود زحمت کشيدند، از محققاني که وقت خود را در کتابخانه ها گذراندند، از آن احساس مسئوليتي که تک تک افراد اين جامعه نسبت به محيط خود دارند و از آن احترام متقابلي که در بين آنان رد و بدل مي شود.

در نهايت اينکه شايد مقايسه کار ثمر بخشي نباشد اما محک خوبي است.

برگرفته از: غربت نوشته ها

سوء تفاهم‌های تاريخی ايرانی‌ها

اين يادداشت ربط مستقيمی به غرب ندارد. اما می‌توان از آن به مثابه‌ی شاخصی برای نقب زدن به گذشته استفاده کرد.
تاريخ قوم ايران، همان تاريخ دراز چندين هزارساله، چه نقشی در شناخت امروزی ما ايرانی‌ها از خودمان ايفا می‌کند؟ و اين شناخت ما را در چه مقامی در برخورد با ديگران قرار می‌دهد؟ اسلام در اين ميانه چه نقشی ايفا می‌کند؟

فهم ما ایرانی‌ها از گذشته‌ی تاریخی‌مان عمدتاً ضعيف و ناقص است. عده‌ای از ما هم از گذشته‌ی خويش مدينه‌ی فاضله می‌سازيم، هم از حال خود و هم از آينده‌ی خود. به تاريخ برگرديم: در دوره‌ی مادها، هخامنشی‌ها، اشکانيان و ساسانيان، برخورد قوم پارسی با غرب چگونه بود؟ در برابر مادها، آشوری‌ها، در برابر هخامنشی‌ها، يونانی‌ها، در دوره‌ی اشکانيان و ساسانيان رم و بیزانس نيروی غربی رقيب پارسی‌ها بودند. اعراب اما توانستند ساسانيان را شکست دهند و ايران از آن تاريخ به بعد می‌شود ايران اسلامی، نه ايران غربی. اين کشمکش تاريخی چيز تازه‌ای نيست.

هخامنشی‌ها، بر خلاف تصور متعارف، چندان متدين به دين خاصی نبودند و نظام کشورداری آن‌ها بيشتر مبتنی بر رواداری و تسامح در برابر همه‌ی اديان بود بدون اين‌که حتی به دين زرتشت اعتقاد صريحی نشان بدهند. دين زرتشت عملاً در دوره‌ی ساسانيان تبديل به دين رسمی حکومت شد و هم‌اين روحانيان و موبدان زرتشتی بودند (دقت کنيد: نمی‌گويم «دين زرتشت»؛ بلکه روحانيان زرتشتی) که دولت را به زوال کشانيدند.

برای اين‌که مبنايی دقيق‌تر و عالمانه‌تر برای بحث فراهم کنم، به سراغ برخی نوشته‌های محققان متعبر رفتم. از جمله مرحوم استاد عبدالحسين زرين کوب کتابی دارد به نام «نه شرقی، نه غربی، انسانی» که در حقيقت مجموعه‌‌‌ی مقالات است. چهار مقاله‌ی نخست، به بحث فعلی ما سخت مربوط است. يک بند از انتهای مقاله‌‌ی نخست را می‌آورم و متن کامل دو سه مقاله‌ی نخست کتاب را هم به صورت پی‌دی‌اف می‌آورم:

«در تاريخ ساسانيان شايد آن‌چه نظر مورخ را جلب می‌کند، بيشتر نقش اشرافی حکومت است. در اين دوره، قدرت به نحو بارزی به طبقات اشرافی مربوط می‌شود و اتحاد بين دين و دولت که بر خلاف شيوه‌ی عهد اشکانيان شعار حکومت ساسانی واقع می‌گردد از جامعه‌ی ايرانی نوعی اجتماع طبقاتی می‌سازد – با فاصله‌ی بسيار بين طبقات. با اين همه،‌انحراف و فساد طبقات نجبا و روحانيان بود که سرانجام مايه‌ی انحطاط و سقوط ايران باستانی در برابر هجوم عرب شد.
اين سقوط و انهدام امپراطوری ساسانی در برابر عرب مسأله‌يی است که مورخ آن را فقط با توجه به ضعف و انحطاط عناصری که موجد امپراطوری بود می‌تواند توجيه کند – و اين خود امريست عبرت‌آموز.» (صص. ۹-۱۰، «از گذشته‌ی باستانی ايران چه می‌توان آموخت؟»).
(متن کامل چهار مقاله‌ی نخست کتاب)

لازم است بگويم چرا اين بند را نقل کردم؟ اگر ساسانيان در برابر اعراب شکست ‌خوردند، دليل عمده‌اش به ستوه آمدن مردم از دولتی شدن دين زرتشت بود، نه لزوماً قوه‌ی قاهره‌ی اعراب. وقتی فرهنگی، دينی، حکومتی، به هر دليل به ضعف کشيده می‌شود، طبيعی است که رعايا به دنبال جايگزين بهتری بگردند. فرض کنيم، به جای اين‌که اعراب به ايران حمله می‌کردند، بيزانسی‌ها قدرت‌اش را داشتند و به ايران حمله کرده بودند و مثلاً مسيحيت برای ايرانی‌های زرتشتی جايگزين بهتری می‌شد. آن وقت ايرانی‌های امروز مسيحی نبودند؟
برای اين‌که فهمی درست از آن‌چه که امروز هستيم داشته باشيم و از گذشته بت نسازيم، سزاوار است تاريخ باستانی را هم خوب بشناسيم. گذشته‌ی ايران، گذشته‌ی انسان‌ها بوده است، نه گذشته‌ی قديس‌ها و قهرمانان. ما ايرانی‌ها عمدتاً در تاريخ خود به دنبال قهرمان می‌گرديم: از کوروش و داريوش شروع کنيد،‌ تا انوشيروان عادل (اين همان انوشيروان خونريز نبود؟) و رستم و سهراب و سياوش. به اسلام که می‌رسيم در پی بابک، ابومسلم، يعقوب ليث می‌گرديم. به روزگاران اخيرتر که می‌رسيم برای ما اميرکبير و مصدق اسطوره می‌شوند. روزگار معاصر هم که خود سخت شناخته شده است!

مدتی پيش مشغول ترجمه‌ی متنی بودم درباره‌ی کريستف کلمب. بخش‌هايی از آن را نقل می‌کنم:
«او خطاها و نقايص خود را داشت، اما اين‌ها عمدتاً نقص‌های همان صفاتی بودند که او را بزرگ می‌کردند – اراده‌ی تزلزل‌ناپذير او، باور و ايمان عميق او به خدا، و به مأموريت‌اش به عنوان حامل مسيحيت به سرزمين‌های آن سوی درياها، اصرار لجوجانه‌ی او علی‌رغم سهل‌انگاری، فقر و يأس. اما هيچ نقصی، هيچ نقطه‌ی تاريکی در برجسته‌ترين و اساسی‌ترين ويژگی و صفتِ او – يعنی دريانوردی‌اش – نبود.»
«بسياری از مردم در مدرسه‌ی ابتدايی‌شان آموخته‌اند (و هر اندازه هم که تحصيل‌شان ادامه يافته باشد، اين روايت هرگز برای‌شان نقض نشده است) که کلمب يکی از بزرگترين قهرمانان تاريخ جهان بوده است که بايد او را به خاطر جاه‌طلبی‌های خيال‌انگيز و شهامت‌اش ستود. قبول دارم که او دريانوردی جسور بود، اما اين را هم متذکر می‌شود که (بر اساس يادداشت‌های روزانه‌ی خود او و گزارش‌های شاهدان عينی بسياری) او در برخورد با سرخ‌پوستان نرم‌خوی آراواک که ورود او را به اين نيمکره خوشامد گفتند، بسيار پرخاش‌گر و بی‌رحم بود. او آن‌ها را به بردگی گرفت، شکنجه داد و به قتل رسانيد و همه‌ی اين‌ها را در جست‌وجوی ثروت انجام داد. او نمونه‌‌ای از بدترين ارزش‌های تمدن غربی است: حرص و طمع، خشونت، استثمار، نژادپرستی، کشورگشايی، نفاق و دورويی؛ و در عين حال مدعی بود که مسيحی معتقد و مؤمنی نيز هست.»
«تأکيد بر قهرمانی کلمب و جانشينانِِ او به عنوان دريانوردان و کاشفان، و تأکيدزدايی از نسل‌کشی آن‌ها، يک ضرورت فنی نيست بلکه انتخابی ايدئولوژيک است. اين کار – ناخواسته – موجه کردن کارهايی است که او انجام داده است.»
(به نقل از: ه. زِن، تاريخ مردم ايالات متحده‌ی آمريکا، نيويورک، ۱۹۹۵)

در تاريخ و فرهنگ ما از اين کريستف کلمب‌ها چند نفر هستند؟ شناخت تاريخی ما از خود چقدر است؟ تا اين گره باز نشود، فهمِ ما از خودمان مغشوش و مشوش است، چه برسد به فهم ما از ديگران و غرب. خودمان را چقدر شناخته‌ايم که می‌خواهيم ديگران را بشناسيم؟

برگرفته از: ملکوت

‌‌ما و آنها

‌‌مقاله‌ای‌ انتقادی‌ درباره‌ی‌ رابطه‌ی‌ متقابل‌ ایرانی‌ها و غربیها
‌‌مجتبا پورمحسن‌
 
پیش‌ از آنکه‌ تصمیم‌ بگیرم‌ درباره‌ی‌ رابطه‌ی‌ ما ایرانی‌ها و غرب‌ بنویسم، از سر کنجکاوی‌ نگاهی‌ به‌ نقشه‌ی‌ جغرافیا انداختم‌ و سعی‌ کردم‌ نسبتی‌ فیزیکی‌ بین‌ ایران‌ و غرب‌ پیدا کنم. چشمم‌ به‌ کشوری‌ به‌ نام‌ مغولستان‌ در شرق‌ شوروی‌ سابق‌ افتاد که‌ در کتابهای‌ تاریخ‌ مدرسه‌مان‌ غولی‌ بود که‌ در چشم‌ بر هم‌ چشم‌ زدنی‌ ایران‌ را به‌ “ویرانه” تبدیل‌ کرد. این‌ رفت‌ و آمد ذهنی‌ در تاریخ‌ این‌ سوال‌ را پیش‌ رویم‌ گذاشت‌ که‌ آیا مغولها هم‌ به‌ ارتباط‌ خود با غرب‌ فکر می‌کنند. یا لااقل‌ تفکر مردمان‌ آن‌ سرزمین‌ به‌ اندازه‌ی‌ ما مشغول‌ غرب‌ هست‌ یا نه؟ به‌ دنبال‌ یافتن‌ جواب‌ برای‌ این‌ سوال‌ نیستم‌ که‌ یقینا خود بحثی‌ جداگانه‌ می‌طلبد. اما این‌ پرسش‌ مرا وارد پروسه‌ی‌ دیگری‌ از فرایند امروز ارتباط‌ ما و غرب‌ می‌کند. فرایندی‌ که‌ به‌ اعتقاد من‌ بر شانه‌های‌ سوءتفاهمی‌ بزرگ‌ شکل‌ گرفته‌ است، سوء تفاهمی‌ به‌ نام‌ تاریخ.
یقینا چیستی‌ رابطه‌ی‌ ایرانی‌ها با غربیها - علیرغم‌ شباهت‌هایش‌ - افتراقات‌ زیادی‌ با ارتباط‌ شرقی‌ها و غربی‌ها و حتا مردمان‌ خاورمیانه‌ و غرب‌ دارد. بر پایه‌ی‌ همان‌ سوءتفاهم‌ تاریخی‌ ایران‌ امروز به‌ جا مانده‌ از تاریخی‌ دو هزار و پانصد ساله‌ است‌ و غربیها (که‌ قابل‌ تفکیک‌ به‌ اروپاییها و آمریکاست) از تاریخی‌ دیگر سخن‌ می‌گویند. مساله‌ی‌ بحث‌ این‌ مقاله‌ تصویری‌ است‌ که‌ غربیها از ما دارند و تصویری‌ است‌ که‌ ما از آنها داریم. در سطحی‌ ثانوی‌ تصویری‌ که‌ متقابلا انتظار می‌رود باید داشته‌ باشیم‌ محل‌ مناقشه‌ است.
غربیها درباره‌ی‌ ما چه‌ فکر می‌کنند؟
نه‌ در سالهای‌ اخیر و به‌ سبب‌ مناقشات‌ بین‌المللی‌ بر سر برنامه‌ هسته‌ای‌ ایران، بلکه‌ سالهاست‌ که‌IRAN یکی‌ از جذاب‌ترین‌ سوژه‌ها در سرخط‌ خبرهای‌ رسانه‌های‌ مهم‌ دنیاست. در این‌ سطح‌ ایران‌ به‌ صورت‌ واقعیتی‌ یکپارچه‌ یا حداقل‌ کمپلکسی‌ از حکومت‌ - مردم‌ مورد توجه‌ قرار می‌گیرد. غربیها نهایت‌ تصوری‌ که‌ از ایران‌ دارند به‌ میزان‌ ماجراجویی‌ ایران‌ در مناسبات‌ بین‌الملل‌ و رضایت‌ یا عدم‌ رضایت‌ مردم‌ کشور ما از حکومت‌ برمی‌گردد. در واقع‌ غرب‌ نیز به‌ ایران‌ از دریچه‌ی‌ همان‌ تصاویری‌ نگاه‌ می‌کند که‌ با استفاده‌ از هلیکوپترها بر فراز آسمان‌های‌ ایران‌ و از راهپیمایی‌ میلیونی، چند صد هزار نفری، چند ده‌ هزاری، هزار نفری، چند صد نفری‌ (به‌ فراخور جهت‌گیری‌ رسانه‌ی‌ مخابره‌ کننده‌ خبر) گرفته‌ شده‌ است. یعنی‌ نگاه‌ غرب‌ به‌ ایران‌ نهایتا نگاهی‌ توده‌وار به‌ مفهوم‌ حکومت‌ و ملت‌ ایران‌ است. از این‌ منظر مردم‌ ایران، مظلومانی‌ هستند که‌ در چنبره‌ی‌ حکومتی‌ نامقبول‌ گرفتارند و غرب‌ در لوای‌ مدافع‌ حقوق‌ بشر و مجری‌ نظم‌ نوین‌ جهانی‌ بر خود وظیفه‌ می‌داند که‌ رابطه‌ی‌ این‌ ملت‌ و حکومت‌ را دگرگون‌ کند. شاید نحوه‌ی‌ انتقادی‌ که‌ در جمله‌های‌ بالا از نگاه‌ غرب‌ به‌ ما انجام‌ شد علی‌ الظاهر شباهتی‌ با گفتمان‌ برخی‌ گروههای‌ سیاسی‌ تندرو در داخل‌ ایران‌ داشته‌ باشد، اما جدای‌ از اهداف‌ ابزاری‌ آن‌ گروههای‌ سیاسی، بی‌انصافی‌ است‌ اگر نپذیریم‌ که‌ غالب‌ غرب‌ ما را با این‌ تصویر می‌نگرد. درباره‌ی‌ اشتباه‌ بودن‌ این‌ تصویر در بخش‌ دیگری‌ از مقاله‌ خواهم‌ گفت.
اما برای‌ من‌ به‌ عنوان‌ یک‌ ایرانی‌ اهل‌ فرهنگ‌ که‌ به‌ وقایع‌ پیرامونش‌ می‌نگرد و می‌کوشد درباره‌شان‌ واقع‌ بینانه‌ بیندیشد تهوع‌ آورترین‌ بخش‌ نگاه‌ غرب‌ به‌ ما اتفاقا به‌ بخش‌ مثبت‌ قضیه‌ برمی‌گردد. نگاه‌ مثبت‌ غرب‌ به‌ ما صرفا رو به‌ گذشته‌ دارد. شاید فروش‌ کتابهای‌ مولوی‌ در آمریکا، هیجانی‌ از نوع‌ جهان‌ سومی‌ برای‌ خیلی‌ از ایرانی‌ها به‌ ارمغان‌ بیاورد. همینطور است‌ فهرست‌ کردن‌ دانشمندان‌ ایرانی‌ شاغل‌ در غرب. باور کنید از شنیدن‌ نام‌ خیام‌ و مولوی‌ در غرب‌ دچار سرخوردگی‌ می‌شوم. چرا؟ چون‌ از خودم‌ می‌پرسم‌ آیا از نگاه‌ غرب‌ ما قرن‌ها عقب‌ هستیم؟ آنها چنان‌ اخبار فرهنگ‌ ایران‌ را تحلیل‌ می‌کنند که‌ انگار در جمهوری‌ دموکراتیک‌ کنگو (که‌ در عرض‌ ده‌ سال‌ گذشته‌ بر اثر خون‌ و خون‌ ریزی‌ نام‌ کشورش‌ - دقت‌ کنید نام‌ کشورش! - چند بار عوض‌ شده) یک‌ شاعر پیدا کرده‌اند. حضور فیزیکی‌ آنها در ایران‌ هم‌ منحصر به‌ تماشای‌ تخت‌ جمشید، اصفهان‌ و به‌ طور کل‌ گذشته‌ است. آنها در خوشبینانه‌ترین‌ حالت‌ ممکن‌ با تاریخ‌ ما گفت‌ و گو می‌کنند، نه‌ با ما.
ما چه‌ نگاهی‌ به‌ غرب‌ داریم‌
ما ایرانی‌ها غرب‌ را مرکز آمال‌ و آرزوهای‌ بشری‌ می‌دانیم. حتا حالا دیگر مذهبی‌های‌ دو آتشه‌ هم‌ به‌ حکم‌ احتیاط‌ استفاده‌ از غرب‌ (و امکانات‌ غرب) را تجویز می‌کنند به‌ شرط‌ آنکه‌ آلوده‌ به‌ فرهنگ‌ غرب‌ نشویم! چرا؟ چون‌ ایرانی‌ها غرب‌ را وحشیانی‌ می‌دانند که‌ یا گالیله‌ را به‌ نام‌ مذهب‌ به‌ مرگ‌ محکوم‌ کرده‌اند یا همان‌wild west که‌ جان‌ وین‌ در وسترن‌هایش‌ اهلی‌ شدن‌ آدم‌هایش‌ را به‌ مرور نشان‌ می‌دهد تا جایی‌ که‌ در فیلم‌ “چه‌ کسی‌ لیبرتی والانس‌ را کشت” این‌ قهرمان‌ هفت‌ تیرکش‌ است‌ که‌ از شکل‌گیری‌ تمدن‌ دفاع‌ می‌کند. ما غرب‌ را اینگونه‌ می‌بینیم. به‌ قول‌ خودمان‌ وحشی‌هایی‌ که‌ حالا آدم‌ شده‌اند. ما در این‌ توهم‌ که‌ “هنر نزد ایرانیان‌ است‌ و بس” چشم‌ بر واقعیت‌های‌ امروز بسته‌ایم‌ (همچنانکه‌ آنها بسته‌اند) و غرب‌ را همراه‌ با گذشته‌اش‌ نقد می‌کنیم. ماغرب‌ را با سکس‌ شاپ‌هایش‌ در مقابل‌ مغازه‌های‌ خودمان‌ قرار داده‌ایم. ما غرب‌ را نه‌ در وست‌ اند لندن، نه‌ در خیابان‌ برادوی، نه‌ در خانه‌های‌ فرهنگی‌ برلین، بلکه‌ فقط‌ و فقط‌ در سن‌ پائولی‌ هامبورگ‌ و فاحشه‌خانه‌هایش‌ دیده‌ایم. (مقصود از ما، “ما”ی‌ کلی‌ و غالب‌ است.) و پنهان‌ کرده‌ایم‌ که‌ در جامعه‌ای‌ که‌ دچار بحران‌ هویت‌ شده‌ روابط‌ زناشویی‌ و مراودات‌ تختخوابی‌ به‌ کجاها کشیده‌ است. چرا که‌ ما - ایرانی‌ها - با فرهنگ، با خانواده‌ و با تمدنیم‌ و آنها فرهنگ‌ خانواده‌ ندارند. ما میکروفن‌های‌ ورزشگاه‌هایمان‌ را بسته‌ایم‌ تا “توپ، تانک، فشفشه، داور ما ...” را و نه‌ “شیرهای‌ سماور” و اعضای‌ جنسی‌ خاندان‌ بازیکنان‌ را از زبان‌ تماشاگرانی‌ نشنویم‌ و ادعا کنیم‌ که‌ بهترین‌ تماشاگران‌ دنیا را داریم‌ و هولیگان‌های‌ انگلیسی‌ باید “فرهنگ” تماشا کردن‌ فوتبال‌ را از ما یاد بگیرند.
ما وقتی‌ در خبرها می‌خوانیم‌ که‌ آمریکا یکی‌ از مذهبی‌ترین‌ کشورهای‌ دنیاست‌ و بیش‌ از هفتاد درصد مردم‌ این‌ کشور یکشنبه‌ها به‌ کلیسا می‌روند آن‌ را دروغ‌ رسانه‌ای‌ بنگاه‌های‌ سخن‌ پراکنی‌ غربی‌ (متشکل‌ از سه‌ حرف‌ از ۲۸ حرف‌ زبان‌ انگلیسی‌(!ABC... قلمداد می‌کنیم‌ و دین‌ و مذهب‌ و معنویت‌ را مفاهیمی‌ می‌دانیم‌ که‌ فقط‌ در ایران‌ معنا پیدا می‌کند.
از سوی‌ دیگر نگاه‌ مثبت‌ ما به‌ غرب‌ که‌ غالبا پس‌ از نثار کردن‌ فحش‌ به‌ شیراک‌ و بلر و بوش‌ و دیگر حاکمان‌ کشورهای‌ غربی‌ نشات‌ می‌گیرد معطوف‌ به‌ تکنولوژی‌ برتر و فرهنگ‌ بالای‌ غرب‌ است. تناقضی‌ عجیب‌ و باورنکردنی! غرب‌ با همه‌ی‌ خوبیهایش‌ در ذهن‌ ایرانی‌ از مذهبی‌ و سکولارش‌ گرفته‌ تا فرهنگی‌ و غیرفرهنگی‌اش‌ تابویی‌ است‌ که‌ باید با احتیاط‌ با آن‌ برخورد کرد.
غرب‌ باید به‌ ما چگونه‌ نگاه‌ کند؟
برای‌ ترمیم‌ پلهای‌ شکسته‌ی‌ بین‌ ما و غرب، جدا شدن‌ از تاریخ‌ ضروری‌ترین‌ پیش‌ نیاز است. غرب‌ باید دست‌ از گذشته‌ بردارد و نگاهش‌ را به‌ امروز ایران‌ معطوف‌ کند. اما نه‌ آن‌ تصویری‌ که‌ در سرخط‌ خبرها می‌آید. تصویری‌ عمیق‌تر از کنش‌های‌ فرهنگی‌ و اجتماعی‌ مردم‌ ایران‌ که‌ یقینا بی‌شباهت‌ به‌ اعمال‌ مردم‌ غرب‌ نیست. چون‌ هرچه‌ باشد شناخت‌ ما از مردم‌ غرب‌ بیشتر از شناختی‌ است‌ که‌ آنها از ما دارند. غرب‌ باید از نگاه‌ توده‌وار به‌ ایران‌ دست‌ بردارد. درک‌ گله‌وار از ارتباط‌ حکومت‌ - ملت‌ در ایران‌ توهینی‌ به‌ تمام‌ ایرانی‌هاست. توهینی‌ که‌ باعث‌ ترک‌ برداشتن‌ ستون‌های‌ دیگری‌ از پل‌ ارتباطی‌ ایران‌ و غرب‌ خواهد شد. غرب‌ باید یک‌ واقعیت‌ مسلم‌ را قبول‌ کند که‌ ایران‌ مجموعه‌ای‌ از انسانهایی‌ است‌ که‌ هر روز صبح‌ از خواب‌ بیدار می‌شوند، سر کار می‌روند، غذا می‌خورند، هریک‌ به‌ شیوه‌ی‌ خود به‌ چیزی‌ ایمان‌ پیدا می‌کنند و یا ایمانشان‌ را به‌ حقیقتی‌ از دست‌ می‌دهند، رنج‌ می‌کشند، می‌خندند، می‌گریند و از همه‌ مهمتر می‌اندیشند. غرب‌ باید به‌ ایران‌ به‌ صورت‌ مجموعه‌ای‌ از فردها نگاه‌ کند.
غرب‌ باید بپذیرد که‌ ایرانی‌ها از خیلی‌ از تئوری‌های‌ متفکران‌ آنها باخبرند و درباره‌اش‌ اندیشیده‌اند. غرب‌ باید بداند که‌ ایران‌ در حال‌ بازنگری‌ خود است. فروپاشی‌ اجتماعی‌ (خارج‌ از معنای‌ سیاسی‌اش) را باید به‌ فال‌ نیک‌ گرفت. ایران‌ امروز در حال‌ تجربه‌ی‌ تفاوت‌ حوزه‌ی‌ خصوصی‌ با حوزه‌ی‌ عمومی‌ است. تحلیل‌ گله‌وار از مردم‌ ایران، غرب‌ را به‌ نتیجه‌ای‌ رسانه‌ای‌ و فاقد ارزش‌ تحقیقاتی‌ رسانده‌ که‌ حوزه‌ی‌ خصوصی‌ مردم‌ ایران‌ از سوی‌ حکومت‌ مورد تهدید قرار دارد. اما واقعیتی‌ که‌ در ایران‌ جریان‌ دارد نشان‌ می‌دهد که‌ حوزه‌ی‌ خصوصی‌ ایرانی‌ها توسط‌ خودشان‌ مورد هجوم‌ قرار می‌گیرد. ایرانی‌ها امروز با تناقضی‌ در این‌ حوزه‌ رو به‌ رو هستند. میل‌ شدید ذاتی‌ شده‌ به‌ زیر پا گرفتن‌ حوزه‌ی‌ خصوصی‌ و پذیرش‌ تفکیک‌ حوزه‌ی‌ خصوصی‌ از حوزه‌ی‌ عمومی. ایرانی‌ها امروز شدیدا می‌اندیشند. گیریم‌ هیچکدامشان‌ اندیشه‌ی‌ همدیگر را قبول‌ نداشته‌ باشند. اما ایرانی‌ها پشت‌ چراغ‌ قرمز، خیره‌ به‌ ویترین‌ مغازه‌ها، هنگام‌ پیاده‌روی‌ در خیابانها می‌اندیشند.
غرب‌ باید نگاهش‌ را به‌ مساله‌ حکومت‌ - ملت‌ ایران‌ ترمیم‌ کند. من‌ به‌ عنوان‌ یک‌ ایرانی‌ نویسنده‌ی‌ منتقد حکومت، علیرغم‌ تمام‌ هیاهوهایی‌ که‌ پیرامون‌ این‌ رابطه‌ وجود دارد تایید می‌کنم‌ که‌ دولت‌های‌ سی‌ سال‌ اخیر ایران‌ برخاسته‌ از خواست‌ جمعی‌ مردم‌ ایران‌ بوده‌اند. برخاسته‌ از درکی‌ ایرانی‌ از دموکراسی‌ که‌ شاید با مفهوم‌ دموکراسی‌ در غرب‌ تفاوت‌ داشته‌ باشد اما زاییده‌ی‌ ارتباط‌ ناقصی‌ است‌ که‌ غرب‌ با ما داشته‌ است. احمدی‌ نژاد، یک‌ دروغ‌ نیست. احمدی‌ نژاد حقیقتی‌ است‌ پای‌ صندوق‌های‌ رای. من‌ به‌ عنوان‌ یک‌ خبرنگار که‌ همیشه‌ کوشیده‌ام‌ فارغ‌ از گرایشات‌ فکری‌ام‌ تحولات‌ سیاسی‌ را زیر نظر بگیرم‌ به‌ چشم‌ خود دیدم‌ که‌ از هر بیست‌ نفر رای‌ دهنده، شانزده‌ نفر به‌ دکتر محمود احمدی‌ نژاد رای‌ دادند. بنابراین‌ احمدی‌ نژاد حقیقت‌ امروز جامعه‌ی‌ ماست. چه‌بسا که‌ آقا یا خانم‌ ایکسی‌ که‌ در انتخابات‌ فرضی‌ آزادتری‌ که‌ اپوزیسیون‌ خارج‌ از ایران‌ ادعایش‌ را دارد، رای‌ بیاورد باز هم‌ مشکل‌ اصلی‌ ایرانی‌ها حل‌ شده‌ نیست. مشکل‌ امروز ما احمدی‌ نژاد نیست. غرب‌ باید بداند که‌ مردم‌ ایران‌ امروز با تناقضی‌ دیگر نیز عمل‌ می‌کنند. آنها فکر می‌کنند. در ایران‌ یک‌ راننده‌ تاکسی‌ به‌ اندازه‌ی‌ یک‌ دانشجوی‌ دکترای‌ فلسفه‌ در غرب‌ (گیریم‌ در سطحی‌ پایین‌تر) فکر می‌کند. فکر می‌کند اما با شور رای‌ می‌دهد. نه‌ فقط‌ در انتخابات‌ سیاسی‌ که‌ در زندگی‌ خصوصی‌اش‌ هم‌ با شور تصمیم‌ می‌گیرد.
اما با اینهمه‌ غربیها باید یک‌ حقیقت‌ را بپذیرند که‌ ایرانی‌ها به‌ شدت‌ در حال‌ به‌ پرسش‌ کشیدن‌ همه‌ چیز هستند. ایرانی‌ها امروز بیش‌ از همیشه‌ به‌ فردیت‌ می‌اندیشند. واکنش‌ آنی‌ این‌ اندیشیدن‌ را نباید مورد اعتنا قرار داد. مهم‌ این‌ است‌ که‌ امروز ایرانی‌ها می‌کوشند “خود” را به‌ عنوان‌ فرد بازیابند. بازیابی‌ هویت‌ فردی‌ ایرانی‌ها دستاورد تمام‌ تناقضاتی‌ است‌ که‌ امروز با آن‌ مواجه‌ هستند. شاید این‌ بازیابی‌ یک‌ قرن‌ یا دو قرن‌ و شاید هم‌ ده‌ سال‌ طول‌ بکشد، اما مهم‌ جریان‌ اندیشیدن‌ ایرانی‌هاست‌ که‌ می‌کوشند فارغ‌ از تاریخ‌ پرافتخارشان‌ امروزشان‌ را دریابند. بنابراین‌ غرب‌ باید از تحلیل‌ سیاسی‌ رفتار ایرانی‌ها اجتناب‌ کند. آنها باید به‌ ما هم‌ همانطور نگاه‌ کنند که‌ انتظار دارند ما آنگونه‌ نگاهشان‌ کنیم.
ما باید چگونه‌ به‌ غرب‌ نگاه‌ کنیم؟
نگاه‌ ایرانی‌ها به‌ غرب‌ باید اصلاح‌ شود. غرب‌ یقینا در بوش‌ و بلر و ساموئل‌ هانتینگتون‌ و جنگ‌ طلبانی‌ دیگر خلاصه‌ نمی‌شود. غرب‌ شامل‌ مجموعه‌ای‌ از انسانهایی‌ است‌ که‌ غذا می‌خورند، سرکار می‌روند، به‌ هم‌ عشق‌ می‌ورزند، از هم‌ متنفر می‌شوند، اخبار رسانه‌ها را دنبال‌ می‌کنند، با زلزله‌ زدگان‌ فلان‌ نقطه‌ی‌ جهان‌ همدردی‌ می‌کنند. غربیها هم‌ گاهی‌ به‌ چیزی‌ ایمان‌ پیدا می‌کنند، گاهی‌ ایمانشان‌ را به‌ چیزی‌ از دست‌ می‌دهند. وقتی‌ کاریکاتوریستی‌ که‌ آن‌ کاریکاتورهای‌ مشهور را درباره‌ی‌ پیامبر اسلام‌ کشیده‌ بود همه‌ی‌ غرب‌ نبود، کسانی‌ هم‌ که‌ در ایران‌ ادعا می‌کنند هولوکاست‌ افسانه‌ است‌ همه‌ی‌ ایران‌ نیستند. ما باید غرب‌ را به‌ عنوان‌ مجموعه‌ای‌ از فردیت‌ها نگاه‌ کنیم. ما می‌توانیم‌ از غرب‌ الگو بگیریم‌ اما نه‌ از الگوی‌ فرانسیس‌ فوکویاما یا هانتینگتون‌ ما می‌توانیم‌ هویت‌ فردی‌ غربیها را الگو بگیریم‌ و بپذیریم‌ که‌ درباره‌ی‌ حوزه‌ی‌ خصوصی‌ خودمان‌ و مهمتر از آن‌ حوزه‌ی‌ خصوصی‌ دیگران‌ حساس‌ باشیم. ایرانی‌ها باید بپذیرند حادثه‌ای‌ که‌ در دانشگاه‌ ویرجینیا اتفاق‌ افتاد در هر کجای‌ دیگر دنیا می‌تواند اتفاق‌ بیفتد. همانطور که‌ “خفاش‌ شب” و “بیجه” در غرب‌ هم‌ وجود دارند و نمی‌توانند معرف‌ ایرانی‌ها باشند. ایرانی‌ها و به‌ طور متقابل‌ غربی‌ها باید از برداشت‌ استقرایی‌ از حوادث‌ پیرامون‌ اجتناب‌ کنند. تجربه‌ نشان‌ داده‌ که‌ اگرچه‌ ایران‌ کشوری‌ است‌ در قلب‌ خاورمیانه‌ اما امکان‌ تعامل‌ ایرانی‌ها با غربی‌ها بیشتر است. چه‌ در حوزه‌ی‌ سیاست‌ که‌ ما هرگز نتوانسته‌ایم‌ دوستان‌ خوبی‌ در کشورهای‌ شرقی‌ داشته‌ باشیم. چین، ژاپن‌ و البته‌ هند و پاکستان‌ بزرگترین‌ سوءاستفاده‌ کنندگان‌ از اختلاف‌ سیاسی‌ ایران‌ و غربیها هستند. آنهاهمیشه‌ حاضرند پروژه‌های‌ نفتی‌ ایران‌ را به‌ بالاترین‌ قیمت‌ به‌ سرانجام‌ برسانند تا مشکل‌ ایران‌ و غرب‌ همچنان‌ پا بر جا بماند. اختلاف‌ سیاسی‌ ما و غرب‌ بیش‌ از همه‌ به‌ سود کشورهای‌ شرقی‌ است. از نظر فرهنگی‌ هم‌ ما شرقی‌ها را وقتی‌ غربی‌ می‌شوند درک‌ می‌کنیم. عجیب‌ است‌ که‌ نویسندگان‌ کشور یک‌ میلیارد و چند صد میلیون‌ نفری‌ چین‌ در ایران‌ مورد استقبال‌ قرار نمی‌گیرند اما جامپا لیری، نویسنده‌ی‌ هندی‌ تبار وقتی‌ در آمریکا می‌نویسد و و.س‌ نایپل‌ نویسنده‌ی‌ هندی‌ تبار ترینیداد و توباگویی‌ وقتی‌ در انگلیس‌ کتاب‌ می‌نگارد مورد توجه‌ ایرانی‌ها قرار می‌گیرند. بنابراین‌ ما بیشترین‌ امکان‌ ارتباط‌ فرهنگی‌ را با غربیها داریم. نگاه‌ ما به‌ شرق‌ همان‌ نگاهی‌ است‌ که‌ غربیها حالا به‌ ما دارند. ما تاریخ‌ هند و تاج‌ محل‌ را دوست‌ داریم، ما دیوار چین‌ را دوست‌ داریم‌ نه‌ امروزشان‌ را. پس‌ علیرغم‌ ظاهر فریبنده‌ی‌ ارتباط‌ ایران‌ با شرق؛ تجربه‌ نشان‌ داده‌ ارتباط‌ ایرانی‌ها با غربی‌ها امکان‌ پذیرتر است. ما نباید به‌ غرب‌ همچون‌ غولی‌ بنگریم‌ که‌ می‌خواهد فرهنگ‌ ایرانی‌ را غارت‌ کند. چرا که‌ در جهان‌ خاکی‌ امروز فرهنگ‌ها با یکدیگر گفت‌ و گو می‌کنند و در کنار هم‌ به‌ بلوغ‌ می‌رسند. ایران‌ و غرب‌ می‌توانند به‌ درک‌ متقابل‌ برسند. نگاه‌ تدافعی‌ ما به‌ غرب، نگاه‌ تهاجمی‌ آنها را به‌ ما تشدید می‌کند. ایرانی‌ها باید مفهوم‌ غرب‌ را به‌ صورت‌ خرد و به‌ عنوان‌ مجموعه‌ای‌ از هویت‌های‌ فردی‌ بینگارند. اشتباه‌ترین‌ روش‌ ممکن‌ در ارتباط‌ متقابل‌ بین‌ ما و غرب‌ بازخوانی‌ تاریخ، بدون‌ توجه‌ به‌ بازیابی‌ فرهنگ‌ امروز یکدیگر است.
غرب‌ و فرهنگهای‌ دیگر
این‌ روزها اکران‌ فیلم‌ کم‌ ارزش‌ “سیصد” در سینماهای‌ آمریکا موجی‌ از عصبانیت‌ را در ایران‌ ایجاد کرده‌ است. ساخت‌ این‌ فیلم‌ و واکنش‌ ما، هر دو همان‌ اشتباه‌ تاریخی‌ است‌ که‌ مکررا اتفاق‌ می‌افتد: برخورد تاریخی‌ با یکدیگر.
سال‌ پیش‌ را یاد بیاوریم. فیلم‌ “تصادف” که‌ جایزه‌ی‌ اسکار را هم‌ دریافت‌ کرد نمونه‌ای‌ عینی‌ از بی‌اعتمادی‌ فرهنگ‌های‌ مختلف‌ به‌ یکدیگر است. شاید این‌ بی‌اعتمادی‌ هم‌ بخشی‌ از زندگی‌ امروز باشد اما من‌ مطمئنم‌ که‌ می‌توان‌ اوضاع‌ را بهتر از این‌ کرد. به‌ شرط‌ اینکه‌ بدون‌ توجه‌ به‌ تاریخ‌ و البته‌ با احترام‌ به‌ تاریخ‌ یکدیگر، ما ایرانیها و غربیها درباره‌ی‌ امروز هم‌ فکر کنیم.
پی‌نوشت:
از سال‌ ۲۰۰۱ با شاعری‌ آمریکایی‌ به‌ نام‌ جک‌ فولی‌ متولد ۱۹۴۰ یک‌ دوستی‌ فرهنگی‌ برقرار کردم. ارتباط‌ ما فراز و فرودهایی‌ داشته. فکر می‌کنم‌ حدود سه‌ سال‌ پیش‌ بود که‌ پس‌ از شش‌ ماه‌ ایمیلی‌ از این‌ شاعر آمریکایی‌ دریافت‌ کردم. او نوشته‌ بود که‌ در سرخط‌ خبرهای‌ روز، خبر زلزله‌ای‌ ۳/۱ ریشتری در قزوین‌ را شنیده‌ است. او می‌گفت‌ که‌ روی‌ نقشه‌ ایران‌ دنبال‌ شهر من‌ گشته‌ و متوجه‌ شده‌ که‌ من‌ به‌ محل‌ واقعه‌ نزدیکم. او نگران‌ بود که‌ نکند، اتفاقی‌ برای‌ من‌ افتاده‌ باشد. در حالی‌ که‌ من‌ ۲۰۰ کیلومتر از قزوین‌ دور بودم‌ ابراز نگرانی‌ دوست‌ شاعر غربی‌ام‌ خیلی‌ به‌ دلم‌ نشست. ما هزاران‌ کیلومتر دور از هم، در کنار هم‌ بودیم. من‌ (یک‌ ایرانی) و او (یک‌ غربی).
 

غرب در ارتباط با من

 
نخستين برخورد من با تمدن غرب، تا آنجا كه در خاطر دارم، در حدود سن دو- سه سالگى رخ داده. مرا به ديدار فيلمى برده بودند و شيرى (که بعدها دانستم آرم كمپانى مترو گلدوين ماير بود) روى پرده نعره مى كشيد، و من از شدت وحشت سرم را پشت مادرم كه در كنارم نشسته بود پنهان كردم.
برخورد ديگرى كه در خاطرم مانده حالتى بود كه در ماه هاى نخست زندگى در پاريس داشتم. بهار سال ١٣٥٥ شمسى، برابر با ١٩٧٦. شگفت زده بودم كه چرا در خيابان عصبانى نمى شوم، چرا كسى به من متلك نمى گويد، چرا كسى نمى كوشد سقلمه بزند و بى علت آزار برساند. بعد روزى مردى در خيابان به طرف من آمد كه توريست بود. پرسيد دوست داريد با هم ناهار بخوريم؟ گفتم نه. مرد راهش را كشيد و رفت.
برخورد درياد ماندنى ديگر ترجمه جمله اى بود كه سى سال پيش در يك نشريه كم اهميت ايرانى خواندم: ”اگر مجموعه اختراعات و اكتشافات جهان را "صد" فرض كنيم، يك در صد از آنها متعلق به تمام تاريخ و تمام جوامع بشرى ست و نود و نه در صد آن در صد سال اخير رخ داده. در عين حال در همين لحظه (لحظه خواندن مجله) نود و هشت درصد كل دانشمندان جهان در كل تاريخ در قيد حيات هستند.“
البته پس از مدتى فكر كردن متوجه دو نكته شدم:
يك) اين يك در صدى كه سهم تمام تاريخ بشرى و تمام جوامع است چيز كمى نيست، چرا كه كشف آتش، اختراع چرخ، ابزار كشاورزى، كوزه گرى و از همه مهم تر اختراع خط، كشف و اختراع تقويم و گاه شمارى، علوم نجوم و تنجيم، اختراع چاپ، اختراع ساعت...همه سهم اين يك در صد است كه چيز كمى نيست، و از قضا خاورميانه در اين ميان نقش بسيار مهمى ايفا كرده.
دو) اين نود و نه در صد اختراعات و اكتشافات كه در صد سال اخير رخ داده به تمامى در غرب انجام گرفته.
 
البته طبيعى ست كه انسان دچار احساس حقارت مى شود، چنان كه من نيز شدم. به ويژه كه فرصت مقايسه فرانسويان با ايرانى ها را پيدا كرده بودم و مى ديدم كه آنها در مقايسه با ما رفتار معقول ترى دارند و جامعه را درست تر اداره مى كنند. از همه مهم تر دموكراسى آنها بود كه براى ما ايرانى ها پديده ناشناخته اى ست. اما براى آن كه دچار احساس كامل حقارت نشوم دلايل متعددى داشتم. ابن سينا، زكرياى رازى يا خيام يا حافظ، هركدام به تنهائى كفايت مى كردند كه من باور كنم ما از نظر هوش و عقل چيزى از غربيان كم نداريم. اخيرا نيز با دريافت اين معنا كه نخستين شاعر جهان، اِنهِدوانا، يك زن بوده كه در چهارهزار و پانصد سال پيش در همين عراق جنوبى زندگى مى كرده و حضور او و اشعارش و اين كه اين اشعار در همان موقع روى الواح گلى نقش شده، و اين كه در اساطير باستان زنان نقس مهمى دارند و رسما در مقام بخشى از خدايان در آدم سازى نقش دارند، اين عقده را هم كه زنان نمى فهمند و مغزشان كم تر از مردان است در من فرو نشانيد. مى ماند دو پرسش اساسى:
الف) چه اتفاقى افتاده كه ما در اين دو صد سال اخير نقش مهمى بازى نكرده ايم؟ و به طور مثال ژاپنى ها نقش مهمى بازى كرده اند، اما چينى ها نقش مهمى بازى نكرده اند؟  اين در حالى ست كه ژاپن قديم هرچه دارد از چين دارد و الگوبردار اين تمدن بوده.
ب) با توجه به اين كه آن يك درصد اختراعات و اكتشافات هزاران سال جهان را اداره كرده، آيا درست است كه نود و نه درصد كل اختراعات و اكتشافات جهان فقط در صد سال رخ داده باشد؟
من در اينجا مى كوشم اين دو نكته را بسيار مختص و چكيده مورد بحث قرار دهم:
 
خب چرا ما در اين دو صد سال اخير هيچ كار علمى بزرگى انجام نداده ايم؟.  دليل اين امر بسيار ساده است:
الف) كشف آمريكا،
ب) جغرافياى منحوس خاورميانه، در دو تعريف متفاوت:
يك) جغرافياى سياسى
دو) بوم شناسى (اكولوژى)
 
مى دانيم كه با كشف امريكا كه به صورت جالبى رخ داد و در جستجوى هند كشف شد، راه هاى بازرگانى جهان تغيير كرد و دريائى شد. جاده ابريشم از اهميت افتاد و مردمان اين حوزه به خاك سياه نشستند و فرصت هاى طلائى را از دست دادند. از سوى ديگر حمله و يورش مداوم قبايل به ايران هميشه اين كشور را از رشد و ترقى دور نگه داشته. يك مثال كفايت مى كند. در مقطع حمله مغول به مرو تمام اهالى اين شهر كشته شدند. هفده مرد در منار مسجدى پنهان شدند. آنها پس از رفتن مغول ها از منار پائين آمدند. در سال نخست از گوشت مردگان تغذيه كردند و سپس چند دانه گندم پوكى را كه در ته انبارها باقى مانده بود كاشتند...و بعد سى و شش سال گذشت و آنها حتى يك آدم زنده را نديدند كه از آن حوالى عبور بكند.
حالا شما ارزيابى كنيد كه تمدن ايران در مقطع اين يورش ها تا چند هزار سال به عقب رفت؟
 
اما براى دريافت بوم شناسانه (اكولوژيكى) مشكل نيز يك مثال كفايت مى كند: آيا امكان داشته كه عرب ها، با توجه به نبودن درخت در بيابان هاى عربستان ، نجارهاى خوبى بشوند؟ امروزه روز دبى از ايران خاك حاصلخيز مى خرد تا در اين كشور كوچك گل سرخ بكارد و در زير هر گل سرخ نيز يك پنكه كار مى گذارد كه گل دوام بياورد. آيا به نظر شما درست است كه خاك حاصلخيز ايران براى كاشتن چند گل سرخ به دوبى منتقل شود؟ اشكالى دارد كه گل ها در ايران پرورش يافته و با قيمت بسيار ارزان در اختيار دبى و بقيه كشورهاى عربى قرار بگيرند تا خاك ايران سترون نشود؟ البته فراموش نكنيم كه به خاطر اين خاك كه اندكى حاصلخيزتر از بيابان هاى اطراف آن است ايران به كرات مورد هجوم قرار گرفته.
 
پس در حقيقت ما بايد به دو نكته بسيار مهم كه چندان به آنها توجه نداشته ايم دقت كنيم. يك پرسش: آيا انسان در سر چهارراهى كه ماشين ها و آدم ها دائم در گذر هستند (ايران) مى تواند بحث فلسفى و علمى كند؟ يا جاى بحث فلسفى وعلمى يك خانه ييلاقى آرام (انگلستان) است؟ اگر هنرى فورد ماشين اش را در ايران اختراع كرده بود چه اتفاقى مى افتاد؟ جز اين است كه دو سال پس از اختراع ماشين نيمى از قبايل دور و بر كار و زندگى شان را مى گذاشتند تا بيايند به ايران و "فقط" ماشين را تماشا كنند؟ فورد آيا چاره اى جز اين داشت كه ماشينش را برداشته و به انگلستان رفته و از آنجا ويزا بگيرد و به امريكا برود؟
به همين تهران بيچاره نگاه كنيد. چهار عدد كارخانه در اين شهر ساخته شد و ناگهان اهالى پنجاه هزار روستا به همراه گروه كثيرى از اهالى كشورهاى همسايه به آن هجوم آوردند تا يك شهر بيمار بسازند. جمعيت ايران در مجموع كمتر از انگلستان است. اما چنين هجوم جمعيتى به لندن به چشم نمى خورد. اين در حالى ست كه لندن از نظرگاه جهانى شهرى جهانى تر از تهران است و بايد شلوغ تر از آن باشد. دليل اين امر چيست؟ علاوه بر برنامه ريزى هاى غلط، ما در ايران مواجه با مشكل ديگرى هم هستيم كه همان حالت قبيله اى باشد. قبيله دائم در حال حركت است، و يك باره هجوم به تهران آغاز مى شود.
 
 
اهميت جغرافيا دست كم گرفته شده و من بر اين پندارم كه محافل غربى به عمد اين بحث را مسكوت گذاشته اند تا توجه جهان را به غرب جلب نكنند.
اما تكليف بوم شناسى (اكولوژى) روشن است: زمين شوره سنبل برنيارد.
 
پس هنگامى كه من به اين مسائل انديشيدم آرام گرفتم و عقده هاى حقارتم برطرف شد. دانستم كه هيچ چيز از همسايه غربى كمتر ندارم، الى امكانات جغرافيائى و به دليل آن كه همسايگانم در بيابان زندگى مى كنند من مجبورم هميشه مورد هجوم باشم.
 
اما بعد، لطفا و با دقت به اين پرسش توجه كنيد:
آيا درست است كه نود و نه در صد كل اختراعات و اكتشافات جهان در صد سال يا صد و سى سال اخير رخ داده باشد؟
باور كنيد اين حادثه بسيار خطرناكى ست، ولو آن كه ما خيلى هم از آن خوشمان بيايد. در لحظه نوشتن اين مقاله من در آلمان و در خانه هاينريش بول هستم. هوا براى ماه آوريل بسيار گرم است. در تمام طول زمستان فقط يك بار برف آمده و گفته مى شود كه در تابستان گرماى هوا به چهل و پنج درجه خواهد رسيد!!  اين براى آلمان يعنى يك حادثه ترسناك. چه عواملى هوا را به هم ريخته است؟ پرواز هواپيماها؟ دود و گاز ماشين ها؟ گاز يخچال ها؟ كود شيميائى؟ پيف پاف هاى مختلف كه با همان جثه كوچكشان هوا را به شدت آلوده مى كنند؟ مواد شيميائى كه ما در آب مى ريزيم و آب ها بخار شده به آسمان مى روند و احتياطا آنها را با خود حمل مى كنند؟ كولرها و دستگاه هاى تهويه گاز سوز؟ موشك هائى كه بى مهابا به خارج از جو فرستاده مى شوند؟ ماهواره ها كه بدون شك جو اطراف خود را آلوده مى كنند؟ زباله هاى اتمى؟ زباله هاى معمولى كه مملو از كيسه هاى پلاستيك هستند و سوزانده مى شوند؟ همين تلفن بسيار سودمند؟ امواج صدا كه جا به جا مى شوند؟ امواج راديوئى؟ كامپيوتر؟...
و حالا كمى خرافاتى بشويم: آيا نفرين مرغ هائى كه به طرز ترسناكى، در فضاهاى بسيار تنگ استثمار شده اند تا براى ما تخم بگذارند و گوشت توليد كنند، يقه هوا را گرفته است؟ گاوهاى عظيمى كه ديگر حيوان نيستند بلكه ابزارى شيرساز و گوشت ساز به نظر مى آيند؟ خوك هائى كه زنده زنده از دمشان آويزان مى شوند و روى آتش قرار مى گيرند تا پشمشان سوزانده شود ما را نفرين مى كنند؟ خرچنگ هائى كه زنده در آب جوش انداخته مى شوند و جيغ مى كشند و دانشمندان احمقى گفته اند كه آنها سلسله اعصاب ندارند؟..سگ ها و گربه هايى كه عقيم مى شوند و دائم قلاده به گردن دارند ما را نفرين كرده اند؟
فيلم ترسناكى در باره اين حيوانات ديده ام كه مرا از گوشتخوارى منزجر كرده است. آيا مى دانيد كه دانش غربى، كه امروزه در سراسر جهان به كار گرفته مى شود كشف كرده است كه اگر مرغ ها را در زير نور شديد قرار دهيم و دائم موسيقى گوشخراش پخش كنيم حيوان بيچاره نمى خوابد و دائم دانه مى خورد و در فاصله هاى كوتاه مدت تخم مى گذارد؟ بسيارى از اين مرغ ها ناگهان مى ميرند در فيلم ديده مى شد كه حيوان از حالت روانى ترسناكى رنج مى برد. ديده مى شد كه خوك ها از بس در جاى تنگ نگهدارى شده اند قادر به راه رفتن نيستند و در زندگى تنها لحظه اى از هواى آزاد بهره مند مى شوند كه براى كشته شدن به كشتارگاه منتقل مى شوند. آيا اين حيوانات نفرينمان مى كنند؟ بله عزيزم نفرين مى كنند. يعنى هنگامى كه ما گوشت يك مرغ عصبى و بيمار را مى خوريم ديوانه مى شويم. آن وقت دائم مى خواهيم كار مهمى بكنيم. ما هم مثل آن مرغ بى خواب مى شويم بعد چون بيش از حد بيدار هستيم سلاح هاى مختلف توليد مى كنيم و بعد با اصرار و پافشارى شديدى جنگ به راه مى اندازيم. بدنيست تكرار بشود كه در جنگ جهانى اول بيست ميليون نفر و در جنگ جهانى دوم پنجاه ميليون نفر كشته شده اند. حالا يكى از عوارض فروريزش تمدن غرب بر روى كشورهاى جهان سوم رشد غيرعادى جمعيت است. داروهاى جديد وارد بازار شده و گوشت همين مرغ هاى عصبى كه در مدار توليد انبوه قرار گرفته اند ميان مردم اين كشورها توزيع شده. اينها هم عصبى شده اند. حالا آيا باور مى كنيد كه يكى از دلايل جنگ ايران و عراق رشد غير عادى جمعيت اين دو كشور بوده؟ از آنجائى كه جمعيت زياد شده فكر جهانگشائى نيز به سر اين مردمان زده. صدام حسين مى خواهد عرب بزرگ بيافريند و آيت الله خمينى مى خواهد قدس را بگيرد كه راه آن از كربلا مى گذرد.
مشكل فقط آلودگى هوا و گرم شدن هوا نيست. مشكل اين تمدن بزرگ غرب كه ناگهان نود و نه در صد كل اختراعات را انجام داده اين نيست كه مرغ هاى عصبى مى پرورد، مشكل اما ناگهان رشد ترسناك دستگاه هاى استراق سمع و تماشاى زندگى ديگران است. من شك ندارم كه سازمان هاى جاسوسى غربى اندام لخت تمام زنان مردان مهم ايران را از چشم دوربين هاى خود ديده اند. به تصور من امروز حتى خواندن فكر ديگران كار ساده اى شده. من حتى واقعا باور كرده ام كه ارسال انديشه و تصوير به مغز ديگران نيز ممكن است. معنى اين مسئله، در جمع با آلودگى هوا و خوردن گوشت مرغ ها و گاوها و خوك هاى عصبى اين است كه تمدن انسان در زمان كوتاه مدتى متوقف خواهد شد. در زير كوشش خواهم كرد اين مسئله را روشن كنم.
 
روشن شد كه يك در صد كل اختراعات و اكتشافات سهم تماميت تاريخ است. ميليون ها سال طول كشيده تا انسان با گام هاى كند حركت كرده و به مقطعى برسد كه افكار خود را به رشته نگارش درآورد و براى آيندگان به جاى بگذارد. هميشه ديده مى شود كه در آستانه آغازين يك كشف و اختراع عالى ترين جنبه هاى آن اختراع در معرض نور قرار مى گيرد. به طور مثال سخت ترين مانورهاى هوائى در مقطعى كشف شده كه هواپيماها يك موتوره و بسيار ضعيف بوده اند. اختراع خط نيز چنين ويژگى دارد. عالى ترين انديشه هاى بشرى كه متكى بر روانشناختى انسان است در مقاطع بسيار باستان شكل گرفته. حماسه گيل گمش، از نظر ساختارى يكى از قوى ترين داستان هائى ست كه نوع بشر آفريده. قدمت اين داستان به زمانى پيش از پنجهزار سال پيش باز مى گردد. انسان در حقيقت در حالتى كه خط تصويرى و بعد خط الفبائى را اختراع كرده به كندى انديشيده و به صورت ناب قالب هاى مختلف انديشه را بوجود آورده. براى انجام اين كار زمانى چند هزار ساله فرا روى او قرار داشته. اما انسان امروز غرب كه از اختراعى به اختراع ديگر مى پرد كوچكترين فرصتى براى ارزيابى دقيق جنبه هاى مختلف اختراع خود ندارد. بدتر از همه زنان هستند كه به جاى آن كه نقش منفى بافى طبيعى خود را بازى كنند و ميان "مرد" و "حادثه" فاصله ايجاد كنند، به دليل احساس عقب ماندگى ميل ترسناكى به رشد پيدا كرده اند. شايد اين ميل ناشى از خوردن گوشت مرغان عصبى باشد كه براى همه وضعى ايجاد كرده كه در پوست خود نمى گنجند. حالا همه زنان مى خواهند نويسنده باشند. همه مى خواهند دانشمند شوند. همه باهم مى خواهند كسى باشند. از سوى ديگر مرد و زن مى خواهند از مواهب طبيعى و مصنوعى بهره مند شوند. در جامعه هاى پيشرفته غربى هيچكس در آرزوى بچه دار شدن نيست، اما همه در آرزوى كسى شدن هستند. براى هركس اين فرصت پيش آمده كه با استفاده از ابزار ارتباط جمعى براى چند ساعت هم كه شده مشهور باشد. بدبختانه زنان در اين ميان كوشش ندارند زن بمانند، بلكه با عوضى گرفتن دانش كمّى به جاى دانش كيفى مى كوشند پا جاى پاى مردان بگذارند. در نتيجه كشف اين كه خوردن مرغ عصبى كار بدى ست مشكل به نظر مى رسد، اما بلند و كوتاه كردن بال هواپيما به صورت رويائى در ذهن زنان دانشمند جا خوش كرده. از آنجائى كه هرزنى به سادگى مى داند كه به دليل بچه دار شدن از مسير رشد علمى و هنرى باز مى ماند زنان روز به روز بيشتر ميل بچه دار شدن را از دست مى دهند. در فيلم قابل تاملى كه اخيرا ديدم فيلم ساز به همين مسئله توجه كرده. The Children of Men فيلم قابل تاملى ست كه نشان مى دهد چگونه در آينده بسيار نزديكى، يعنى همين سى سال آينده، انسان هاى تمامى جوامع بشرى بكلى فاقد بچه خواهند شد.
بدين ترتيب تمدن بشرى، از يك سو به دليل رشد بى رويه ابزارهاى فنى هر روز بيشتر از روز پيش هوا را آلوده خواهد كرد، و از ديگر سو ميل به توليد مثل نيز به سرعت كاهش خواهد يافت و هيچ نابغه اى نيز توان مبارزه با اين مشكل را نخواهد داشت، چرا كه تمام مردم در ميل لذت جوئى غوطه ور هستند. عجيب است، اما شايد بزودى كشف بشود كه دموكراسى بلاى تمدن بشرى ست. بلائى كه انسان را بسيار متمدن كرده، تا آنجا كه ديگر ميل به بارور شدن و بارور كردن ندارد.
اين چهره اى ست كه من امروز در غرب مى بينم. شيفتگى من نسبت به جامعه غربى به پايان رسيده و به مرحله اى رسيده ام كه عيب هاى اين مجموعه فرهنگى را مى بينم. قالب و انگاره اى آرمانى براى جهان آينده در ذهن ندارم، اما قالب فعلى را بسيار تنگ مى بينم و شك ندارم كه در آينده نزديكى اين قالب فعلى تنگ تر نيز خواهد شد. انسان در آينده در زير چشم بى رحم دوربين زندگى خواهد كرد. حتى بادى در دادن توام با ترس خواهد بود، چه به رسد به اقدام به توليد مثل.
ما احتياطا در پايان يك مجموعه باشكوه علمى و فرهنگى ايستاده ايم.
 
شهرنوش پارسى پور

غرب گرايی و غرب گريزی ما

راستش را بخواهی من علاقه زیادی به وبلاگ نویسی ندارم و وقتش را هم به سختی می یابم. می دانی که سالهاست سرگرم کارهای کم و بیش تحقیقاتی ام  که وقت زیادی می برند و وقتی هم بدون پشتوانه انجام می دهی چند برابر سخت می شود. شاید موفقیت من فقط در این بوده که بخش های کوچکی از کار های تحقیقاتی ام  را با چک و چونه به خورد مطبوعات و رسانه ها می دهم. حتی نتوانسته ام آنها را منتشر کنم. موضوعی که تو مطرح می کنی و برای روزنامه نگار هلندی مطرح شده، مسلمآ موضوع مهمی است اما موضوع جدیدی نیست. این که دارد حالا شاخ و شانه می کشد و برای دوست هلندی تو مسئله شده، دلیل عمده اش لحظه سیاسی خاصی است که ما امروز در آن بسر می بریم. چرا برای دوست هلندی تو جامعه تاجیکستان یا ازبکستان جالب نمی شود؟ چرا افغانستان کم کم دارد فراموش می شود؟ مخصوصاً اگر نیروهای متحدین از انجا خارج شوند؟ چرا اریتره که تا چند سال پیش مداوم در رسانه ها مطرح می شد از اذهان روزنامه نگاران پاک شده است؟

 

من اگر بخواهم در دو-سه جمله نظرم را گفته باشم این طور است:

جامعه ما  بیش از صد سال است که در عین "غرب گرایی" مداوم "غرب گریزی" می کند. با امیر کبیر و ناصرالدین شاه و انقلاب مشروطه پروسه غرب گرایی آغاز می شود و با جنبش های گوناگون دهه بیستم به مخالفت با آن بر می خیزد که اوج آن انقلاب سال ۵۷ است. اما این پروسه که تا امروز هم ادامه دارد  ساده و یک دست هم نبوده و بسیار مثال هایی وجود دارند که آن پر از تناقض است. بهرحال نو آوری همیشه برای جامعه بشری جالب است و غرب ( که البته روسیه و انقلاب کمونیستی ۱۹۱۷ آن هم در آن می گنجد) در ۳۰۰ سال گذشته بیشترین نوآوری را در همه زمینه ها کرده است. یکی از این نوآوری ها هم یافتن منابع اقتصادی و بکار گیری و سود آور کردن آن است که در آغاز دوره شکوفایی اقتصاد اروپا مبنایی برای تحقیق و علوم اجتماعی،  و بدنبال آن شناخت جوامع دیگر شد. طبیعی است که دانشمندان امروز در کشورهای اروپایی و آمریکا بسیار مستقل تر از همکاران ۳-۲ قرن پیش خود هستند ولی شناخت بخش بزرگی از آنها با معیار ها و متد های غربی است که گاهی برای یک کار عمیق آکادمیک و یک شناخت ژرف و همه جانبه کافی نیست.

من فکر می کنم قبل از اینکه بخواهم بیشتر در این مورد حرف بزنم باید بگویم که یک مشکل عمده در کار ما و غربی ها "پیش داوری" است که هم جوامع غیر اروپایی به اروپایی ها دارند و هم اروپایی ها به جوامع ما. البته فراموش نکنیم که خودمان هم نسبت به خودمان پیش داوری داریم. فقط کافی است که به واژه لر، ترک، عرب یا افغان فکر کنیم و مترادف های فارسی اش را در ذهن مان مرور کنیم. بنظرم بررسی پیش داوری چه ما نسبت به غرب  و چه ما نسبت به آنها و چه خودمان نسبت  به خودمان میتواند در کنار مسئله ای که تو مطرح کرده ای جالب شود. برای طرح آن در یک کار رسانه ای باید به قالبش فکر کرد و بنظر من می تواند هم خیلی جالب باشد.  

 

با مهر و اخلاص

نامه هايی برای غرب زمين - 1

ماجرا از این‌جا شروع شد.
این نامه‌ها شاید هیچ‌وقت به دست کسی یا کسانی که باید، نرسد. مثل تمام چیزهائی که تو دوست داری به مقصد و انجامی برسد و حالا به هر دلیلی وسط راه گم-و-گور می‌شوند. پس، این‌ها را اول برای خودم و بعد برای شاید کسی که بخواهد از دریچه‌ی «چشم من»، به «خود» بنگرد، می‌نویسم. باید از همین یک جمله فهمیده باشید که عقده‌ی ناشناخته ماندن و تلاش‌های نافرجام، برای شناخت «من ایرانی» چون زهری، این نامه‌ها را گاه تلخ خواهد کرد. در این نامه‌ها می‌کوشم خودِ شرقی‌ام را چنان‌چه هستم و توئی که در غرب زمینی را چنان‌چه می‌پندارم که هستی، از دید یک ایرانی ِ لاجرم شرقی، اما کمی فراتر از نگاه مرسوم و پیش‌داوری‌های معمول بنگرم.
توئی که مخاطب منی را ندیدم. نمی‌دانم در کدام کشور غربی داری زندگی می‌کنی و چه سن و سالی داری. این را می‌دانم که در کشورهای حالا متحد شده‌ی اروپا نیز گاه فرهنگ‌های مردم بومی از هم تفاوت فاحشی دارند. پس قبول نمی‌کنم که آن‌چه یک یونانی یا ایتالیائی در باره‌ی من می‌پندارد را با تفکر یک آلمانی یا فرانسوی نسبت به خودم، کاملا یکی فرض کنم. اما تلاش من برای زدودن هرچه بیشتر غبارهائی است که به غلط اما بصورتی مشترک، کم یا زیاد، بر ذهن غربی نشسته است.

الف: نگاه من به خودم اما برای تو

اول از چیزهائی می‌نویسم که انتظار دارم مرا با آن بشناسی. این انتظار اما برای من تبدیل به یک عقده‌ی بزرگ شده. وقتی مرا در فیلم‌ها و نمایش‌نامه‌هایت چنان نشان می‌دهی که نیستم، در وجودم چیزی از درد به خودش می‌پیچد. من از دید همسایگان خود به تو اما، خبر ندارم. چرا که تا به حال این شانس را نداشتم که در هیچ‌کدام از کشورهای شرقی، برای مدتی که بتوان در آن به یک جمع‌بندی علمی در خصوص نگاه مردم آن کشور به غرب رسید، سکونت داشته باشم. من اما می‌توانم ادعا کنم که چون در کشوری به نام «ایران» سالیان سال است که سکونت دارم و جای-جای آن را برای مدتی آزمودم، می‌توانم تصویری زلال از آن‌چه که هستیم را برای تو به نمایش بگذارم.
بگذار یک‌بار برای همیشه ایران را از منظر چشم یک ایرانی ببینی. میان من و تو همیشه یک سؤ تفاهم عظیم، مثل دیواری از جنس بتن، فاصله انداخته. در واقع نه من آن دیوی هستم که تو از فیلم‌هائی که درباره‌ام ساخته‌اند، شناخته‌ای و نه تو آن شخص بی‌هویت و خرفت یا فاسد و هرزه که از وقتی چشم باز کرده‌ام تحت شعارهای انقلابی به خورد من دادند. البته که هم در کشور من دیو پیدا می‌شود و هم در کشور تو آدم‌های احمق. اما این تمام آن‌چه که باید بدانیم نیست. فقط چیزی است که طبق معمول، درصدی از آن در همه‌جای دنیا پیدا می‌شود.

1- زمانی ایران قدرت بلامنازع گیتی بود و بخاطر گستره‌ی قلمرو‌اش او را بزرگ‌ترین امپراطوری جهان لقب داده بودند که مردمان تحت نظرش با صلح و آرامشی درخور آدمیان، روزگار می‌گذراندند. ایران زمین به دلیل داشتن مرز مشترک با روم برای ایشان هم جاذبه‌ی بیشتری داشت و هم شناخته‌شده‌تر بود و این شد که از جنگ‌های میان این دو حریف، تعبیر جنگ میان شرق و غرب برداشت می‌شد. حالا قرن‌هاست که دیگر نه امپراطوری رومی وجود دارد و نه ایران طول و عرض جغرافیائی امپراطوری‌اش آن قدر است. اما ایران از کمی قبل از حمله‌ی نهائی اسکندر تا همین حالا کمتر روی سلامتی بلندمدت را به خود دید. در این درازای دو هزار و چند ساله، اوضاع نابسامان کشور ایران بواسطه‌ی دخالت‌های مذهبی موبدان در کار کشورداری، زخم حمله‌ی اسکندر و سپس در سنوات بعدی اعراب، استقلال‌طلبی‌های بی‌شمار حاکمان داخلی که سایه‌ی شوم تجزیه و چند تکه سازی ایران را همیشه بر سر مردم نگاه داشته بود، تجاوزهای دولت‌های خارجی در قرن‌های اخیر و... روز به روز بد و بدتر شد. ایرانیان همراه این دردها رشد کردند. با درد خو گرفتند و این درد را در خویش نهادینه کردند که بعدها به عنوان ویژگی و خلق و خوی ایرانی، وجه تمایز او با دیگر مردمان جهان شد. من می‌خواهم از این ویژگی‌های نهادینه شده بگویم.
ایرانی‌ها ضعیف واقع شدند. ستم دیدند و برای همین ملتی شدند که در نهان خود غمی دیرین را بر دوش می‌کشند. چنین است که موسیقی ایشان و ادبیات آن‌ها، مشحون از غم است. تنها چیزی که برای این سرزمین باقی مانده است، حس غروری است که در آن روزگار طلائی خویش را می‌جوید و همین غرور است که گاهی لبخندی هرچند بی‌رمق بر لبان‌شان می‌نشاند. این غرور البته تا حد زیادی بی دلیل نیست و اتفاقا نشان از زنده بودن ایشان در پی این همه مصیبت و مصائب دارد. ملتی که در روزگار کهن، آن‌زمان که گاه ملل دیگر به خوردن گوشت قربانی‌های مشغول بودند، سخن از قانون مداری و حقوق جزائی می‌زد؛ مردمی که اولین قانون هنوز مترقی حقوق بشر را نگاشته بودند، ملتی که به غربی که شکست‌شان داده بود، اول «میترا» را داده بود تا بعدا ریشه‌های تفکر مسیحی را بر آن بگستراند و سپس هزار چیز دیگر از بهداشت فردی بگیر تا زوایای ناشناخته‌ی فلسفه‌ی خودشان و به مغول و عربی که از سرهای ایشان منارها ساختند و کتاب‌خانه‌هاشان سوزاندند، سواد و هنر داده بود تا عظیم‌ترین بناها و ظریف‌ترین نقاشی‌های هنری روزگار خویش را بسازند؛ باید که حسی از غرور روزگار طلائی با خود داشته باشد هرچند که در این زمان، دیگران، نه هویت دیرین ایشان را پاس می‌دارند و نه حاضرند نگاهی از روی حقیقت بر ایشان بی‌اندازند.
حالا شاید کمی متوجه شده باشی که چرا هرچه کمپانی «برادران وارنر» به خاطر فیلم «300» قسم و آیه بخورد که این فیلم، فقط قصد سرگرم کردن مخاطب را داشته و نه توهین به فرهنگ ملیتی، به خرج ایرانی‌ها نمی‌رود.

2- ما خود به خود ظلم کردیم. قبول کن که مردمی که روزگارشان را به دفع تجاوز دشمن داخلی و خارجی گذرانده باشند دیگر آن‌چنان به فکر چیزی غیر از زنده ماندن نیست. کم‌کاری ما را ببخشید. اما ما زیاد هم فرصت نشان دادن بسیاری از حقایق را در روزگار جدید نداشتیم. همین باعث شد که شما فکر کنید «مولویِ» ما اسم واقعی‌اش «رومی» است و چون در ترکیه دفن است اصالتا برای همان‌جاست و این‌قدر پول دولت ترکیه مجال فکر کردن به شما ندهد که برای یک لحظه هم به ذهن‌تان خطور نکند که زبان همه‌ی چندهزار بیت او «فارسی» است و نه ترکی استانبولی! ما کم کاری کردیم که شما حالا فکر می‌کنید چون «ابوعلی سینا» یا «ابوریحان بیرونی» اسم و کتاب‌های‌شان به عربی است پس یک عرب به تمام معنی هست‌اند. مشکل ماست که خودمان تاریخ خودمان را به شما ندادیم. به شما نفماندیم زمانی که حاکمان عرب در سرزمین ما، ایران، حکم‌فرمائی کردند، فقط به دلیل ساده‌ی تغییر زبان علم از پهلوی به عربی بود که دانشمندان ایرانی، کتب خود را به عربی می‌نوشتند تا با گسترش اقلیمی دین اسلام و زبان عربی، دانش ایشان نیز همراه با آن نشر یابد. مثلا خنده‌دار نیست که امروز یک آلمانی مقاله‌ی علمی‌اش را به انگلیسی بنویسد و انتشار دهد و بعد در جهان اعلام کنند که طرف انگلیسی است چون به انگلیسی که زبان دوم و علمی جهان است سخن گفته یا نوشته؟ قضیه به همین سادگی بود و ما از آن دفاع نکردیم تا دیگرانی پیدا شوند که از این کاهلی ما کمال استفاده را بکنند و همه چیز را به نام خود در ذهن توی غربی به ثبت برسانند. ما نیز باید پول خرج می‌کردیم تا در دانشگاه‌های شما کرسی تدریس زبان فارسی می‌گذاشتند. نکردیم و حالا با حجم عظیمی از سؤ برداشت‌ها روبرو هستیم. ما در این زمینه بسیار بد عمل کردیم که این حقیقت‌ها را در دوران معاصر تبلیغ نکردیم. و با این بد عمل کردن هم به خود ظلم کردیم و هم به شما و هم به تمام تاریخ.

ادامه دارد.

برگرفته از: سوشيانت هزارم

April 29, 2007

غرب فقط مفهومی جغرافيايی است


به نظر من در جواب فراخوان صاحب سیبستان علیاء!،قبل از هر چیز بایستی یک شناسنامه نیم بند از سرگذشتمون رو برای مخاطبین بذاریم تا این امکان فراهم بیاد که یک دسته بندی از طیفهای مختلف فکری،سنی،عقیدتی و تجربی مشخص بشه،اینجاست که میشه اطلاعات پایانی رو دسته بندی کرد و به نتیجه رسید،پس اینطوری آغاز میکنم که 36 سال دارم،مسلمانزاده ای هستم که فعلاً مشغول پیدا کردن پاسخهایی برای تضادهای اطرافم هستم،اعتقادات مذهبی به معنای سینه زدن زیر علم این آقایون یا اون آقایون رو اصلاً قبول ندارم ،اعتقادات ایدئولوژیک ندارم،متاهل،چند سفر کوتاه به آسیا و اروپا داشتم،کارشناسی فنی از یک دانشکده مقبول وطنی،کمی آشنایی با زبان انگلیسی،7-8سال سابقه کار فنی در بخش دولتی،وبلاگ نویسی رو 6-7 ماهه که دارم مزه مزه می کنم،اگه فیلم دیدن و کتاب خوندن و وب نبود حتماً تا حالا دق کرده بودم!

غرب برای من یک مرزبندی مشخصی نداره،حداقل چندین سال اخیر به این باور رسیدم،شرق و غرب تو ذهن آدمها شکل میگیره،سرعت جهانی شدن بقدری زیاد بوده که نمیشه گفت مرزهای شرق و غرب کجا شکل میگیره و آیا اصلاً چنین چیزی وجود داره؟؟اگه به تاریخ رجوع کنیم مذاهب اصلی تاریخ دنیای قدیم در 1000 سال گذشته مبدع واژه غرب و شرق بودند و اینجوری بین سرزمینهاشون حصار کشیدند و پیش از این شرق فقط محل طلوع خورشید و مغرب جایی بود که خورشید از چشمها پنهان می شد،حقیقت پیشرویی که بعد از انقلاب صنعتی درد و رنج انسانی رو کمتر کرده و با استفاده از بهره وری بیشتر رونق قابل توجهی به اقتصاد دنیا داده،باعث خط کشیهای جدیدی شده که شاید مبداء جدیدی برای مفهوم شرق و غرب باشه و از دل رقابت پذیری و بقاء برخاسته، الان اقتصاد جهانی فقط در غرب متمرکز نیست بلکه در بخش قابل توجه و پر جمعیتی از شرق جغرافیایی کره زمین نیز در حال شکل گرفتن است و حقیقتی به نام چین،هند و کشورهای آسیای جنوب شرق به همراه منابع عظیم هیدروکربوری خاورمیانه و آسیای مرکزی جایی برای تمرکز اقتصاد به مفهوم غربی باقی نمیگذارند.اگر خط کشیهای جدید رو در همون قالب جهان اوٌل و جهان های بعدی! قابل قبول بدونیم،دنیا به صف بلندی از جمعیت بشری تبدیل شده که ابتدای اون به طرف برخورداری و حداکثر امکانات تمایل داره و انتهای اون از حداقلها هم بی بهره است،این که چرا جهان اوٌل ابتدای این صف ایستاده و چه جوری بقیه جاهای دیگری قرار گرفتند،خودش یک بحث مفصله،و نمیشه به راحتی قضاوت کرد،ولی بعقیده من قرار گرفتن در کجای این صف همٌ و غم ویژه ای رو میطلبه و فقط به خواستن تنها محدود نمیشه،رقابت برای بقاء تعیین خواهد کرد که چه چیزی رو سهم خودمون بدونیم و چه چیزی را در دوردستها با حسرت نظاره کنیم.

برای من غرب چیز بازدارنده ای به حساب نمیاد،خیلی هم رنگین و فریبنده نیست، برای من معنای بودن در جوٌ رقابتی سنگین جهان اول کاملاً قابل درکه و میتونم بفهمم چرا ابرانسان نیچه خلق شده و قراره که به کدوم سمت بره،زیر پا قرار دادن ضعفا و حکم به نابودی و نیستی کسانی که نمیتونند تو این مسابقه به سمت جلو بدوند خیلی واضحتر از شعارهای انساندوستانه و پزهای حقوق بشری است و متاسفانه واقعیتی است که اجتناب ناپذیره...

برگرفته از: چشمهايی که فکر می کنند

هويت:‌ وطن و مليت در برخورد ما و غرب

وطن مقوله‌ی غريبی است. وقتی از وطن صحبت می‌کنيم، وقتی از مليت حرف می‌زنيم، گوهر حرفِ ما «هويت» است. وطن، مليت، هويت می‌سازد. و هويت آدميان به آن‌ها موضع می‌دهد. هويت يک ايرانی آميخته‌ای از ده‌ها چيز است. اما اقلام بزرگ‌اش حداقل مليت و ديانت هستند. مليت ايرانی هم تعريفی دقيق و روشن ندارد. همه بر سر آن اتفاق ندارند. شايد اکثريت ايرانی‌ها، همين کشور فعلی ايران، همين مرزهای جغرافيايی، همين حاکميت سياسی را نماد مليت ايرانی بدانند. اما بسيارند کسانی که نه نظام سياسی امروز ایران را مقوم و شکل‌دهنده‌ی هويت خود می‌دانند و نه چهارچوب‌های جغرافيایی آن را. هويت ملی، تعلق وطنی در ميان ما ايرانی‌ها بسيار پيچيده است. مشخص‌ است که گرايش‌های بسيار متکثر و متنوع دينی در ايران هست، حتی در ميان معتقدان مذهب رسمی کشور هم تکثر و تنوع فراوان است. اين چندين پارگی تعلق به وطن و حس مليت يا حس ديانت، بدون شک از موانع مهم برخورد خلاقانه‌ی ما با غرب است. هويت ملی تاريخ را به ياد ما می‌آورد و ستم‌هايی که بر سر حفظ «خاک» و «مرزهای سياسی» کشور بر ايران رفته است. همين «خاک» در بطن هويت ملی و حس وطن، يک «ارزش» را القاء می‌کند که بعضاً در کنار دين هم می‌نشيند و کسی که جان‌اش را در راه دفاع از آن می‌دهد، «شهيد» خوانده می‌شود.

هويت غرب هم البته هويتی است متکثر. هويت غربی هم چندان هويت سرآمدی نيست. اما چرا يک شرقی، وقتی به غرب سفر می‌کند، هنوز هم کوله‌بار خاطره‌های دور و دراز و تیره و تار را با خود دارد؟ چرا کسی که به غرب می‌آيد، نمی‌تواند (يا عده‌ی کمی هستند که می‌توانند) تصورشان از وطن و هويت ملی را اصلاح کنند و آن را با شرايط تازه تطبيق دهند؟ چرا تصور عمومی ما اين است که هر کس بيرون از مرزهای جغرافيايی ايران زندگی می‌کند، حق ندارد درباره‌ی فرهنگ، سياست، اقتصاد، اجتماع و ديانت ايرانی‌ها حرف بزند؟ اين‌ها «حق انحصاری» شهروند ايرانی ساکن در مرزهای جغرافيايی ايران می‌شوند. اين البته يک تلقی است. اين تلقی وجود دارد. اما بی‌شک، جهان امروز بسی متکثرتر از قبل است. تماس‌ها در دنيای معاصر بسيار بيش‌تز از سال‌ها و قرن‌های پيش است. ديگر نمی‌توان با الگوهای ذهنی سنتی از «وطن»، «مليت» و «ديانت» هويت ساخت. هويت بزرگترين عامل تقابل شرقی‌ها با غربی‌هاست. اين هويت اگر دست و پا گير شود و تضادآفرين حاملِ آن دو را بيشتر ندارد: يا دست به تصرف‌هايی در آن هويت بزند، تغييرهايی در آن اعمال کند و آن را با شرايط جديد سازگار کند؛ يا دست به ترکيب آن نزند و در غرب دور خود ديواری بکشد و در چهارديواری خود زندگی کند. گزينه‌ی دوم دير يا زود شکست می‌خورد. گزينه‌ی اول راه حل سنتی‌هايی است که فهمی همدلانه از جهان مدرن دارد. عده‌ای هم هستند که اين هويت برای‌شان دست و پاگير نيست. اين‌ها بی‌هويت نيستند. اگر هويت ايرانی و شرقی‌شان دست و پاگيرشان نشود – اگر نشود – بدون ترديد هويتی ديگر دارند که به آن تکيه کرده‌اند. بايد ديد آن هويت تازه، آن هويت ديگر را بر اساس چه سازمايه‌هايی آفريده‌اند. عده‌ای هم البته هستند که در گرو هيچ هويت و هيچ وطنی نيستند. اين‌ها عجالتاً از موضوع بحثِ من خارج‌اند.

راه تفاهم ما شرقی‌ها با غرب، از گذرگاه اصلاح فهم‌مان از «هويت» يا بازآفرينی و بازسازی آن می‌گذرد. ما هويت‌مان را چگونه می‌سازيم؟ آيا هويت ايرانی‌مان را فقط به دست سياست‌مداران يا نويسندگان، روشنفکران و شاعران ساکن در ايران می‌سپاريم؟ يا ايرانی ديگر جز همين ايران جغرافيايی هم هست؟ اين پرسش‌ها در قلب مسأله‌ی پل ساختن ميان شرق و غرب قرار دارد.

برگرفته از:ملکوت

Powered by
Movable Type 3.34